۱۳۸۹ تیر ۱۸, جمعه

بنام خدا
ضرورت وحدت هزاره
رأی نیاوردن وزرای هزاره، رسالت سنگینی را برعهده رهبران سیاسی،علمای دین وروشنفکران جامعه هزاره نهاده است که با موضع گیری صریح وزمان شناسانه تکلیف مردم همیشه در میدان را روشن کنند تا ملت باحضور گرم شان در صحنه های بازی سرنوشت، درایت وغیرت خود را نشان دهند وتاریخ را از نو رقم زنند.
تاریخ مکتوب وشفایی امت هزاره گواه صادق هست که هرگاه سیاست مداران وعلما دین وروشنفکران وبزرگان هزاره درست ومطابق با اقتضای زمان، موضع سیاسی واجتماعی خودرا به مردم عرضه داشته اند، ملت هزاره تکلیف اجتماعی ورسالت انسانی خودرا به درستی انجام داده اند وبا حضور گرم شان در عرصه های تصمیم گیری وبا فریاد های عدالت خواهانه ونوای گرم گلوی شان مستکبران وجبابره دوران را به زانودر آورده اند.
اکنون نیز اگر سیاست مداران ،علمای دین وروشنفکران جامعه هزاره باخرد جمعی بتوانند یک راهکار راهبردی را در این برهه از زمان به مردم عرضه دارند، این خلق مخلص وخدا جووعدالتخواه می توانند رسالت تاریخی شان رابه بهترین وجه انجام دهند و کرامت انسانی وحق شهروندی ومطالبات مدنی خودرا پاسدارند تا تاریخ به دلخواه شئونیزم واستبداد دینی ونژادی، رقم نخورد وباردیگر تاریخ بنام خدای عدالت ورق بخورد وواژه های زرین دفاع از انسانیت وکرامت انسانی وعدالت وحق خواهی بر تارک تاریخ بدرخشند واز هزاره نام نیک وحماسه انسانی بیاد گار بماند.
باردیگر باید پرسید که هزاره ها چه باید بکنند؟ از حقوق شهروندی خود چگونه حریم داری کنند؟ در این رستاخیز قیام وفریاد، رسالت تاریخی سیاست مداران، علمای دین وروشنفکران دین چیست ومردم چه باید بکنند ونقش مردم در این حماسه چیست؟
من به عنوان وظیفه نکات چندی را یاد آور می شوم واین نکاتی را که یاد آورمی شوم نه نظریه پردازی است نه ادعای دانایی کل ونه حرف آخر ونه تمام حق وحق تمام.بلکه این نکات (با حفظ حرمت همه ی اندیشمندان وبزرگان قوم)فقط وفقط حرف های یک فرزند کوچک این امت است که از سر تعهد ودرد ووظیفه واحساس مسئولیت بیان می شود.
1- ضرورت وحدت امت
باتوجه به وضع موجود جامعه، هیچ انسان عاقلی پیدا نمی شود که ضرورت وحدت امت هزاره را احساس نکند وآن را از واجبات اولیه حیات اجتماعی ودینی خلق هزاره نداند.
ضرورت وحدت جامعه هزاره در برابرتمامیت خواهی های جریان استبداد دینی ونژادی، ضرورت عقلی وشرعی است. شرع وعقل و اصل کرامت ذاتی زندگی برین وحیات معقول و طیبه، حکم می کنند که هزاره در یک وحدت جهانی وهمدلی ملی، بلوغ انسانی شان را به نمایش گزارند ودر سایه وحدت وهمدلی از حقوق ذاتی و مدنی خود پاسداری کنند وبه قول بیدار گر شرق سید جمال الدین، حق گرفتنی است نه دادنی.
درست است که حق گرفتنی است نه بخشیدنی، اما گرفتن حق فقط با گفتن ونوشتن صرف تحقق نمی یابد بلکه لوازم والتزاماتی دارند که دو مسئله از اهم مسائل هستند1 – نیروی انسانی2 – زمان شناسی ودرک اقتضای زیست محیطی.
ملتی می توانند حق انسانی ومدنی خودرا از غارتگران حق بگیرند که از نظر نیروی انسانی دردو بعد اندیشه وتجمیع توده در حد نصاب باشد
.
در بعد اندیشه باید انسان های دارای تفکر داشته باشند تا با تفکر وخرد جمعی اقتضائات زمانی وقابلیت های جغرافیایی سکونت را رصد کنند وطبق آن خردورزی جمعی، راهکار های راهبردی را عرضه داشته از مجراهای قابل وصول پی گیری کنند تا طبق سنت خدا ودترمنیسم جهان خلق وقانونمندی تاریخ، تلاش های مبتنی برتفکر سیاسی وجامعه شناسی اندیشمندان، به نتیجه رسند.
این بعد ازنیروهای انسانی جامعه هزاره همان سیاست مداران، علمای دین وروشنفکران هزاره هستند وباید با تعامل وخردورزی جمعی وضعیت موجود جامعه رامورد تحلیل دقیق قرارداده مردم را به صحنه آورده مطالبات برحق مردم را با همکاری وقدرت جمعی مردم مطالبه کنند.
تفکرواندیشه در بستر زمان ومکان تکامل پیدا می کند وتفکر واندیشه مجرد نمی تواند برای حیات مدنی راهکار های راهبردی جست وجو کنند.لذا نیروهای انسانی جامعه برای تحقق دست آورد های خرد ورزی جمعی، به قدرت وتجمیع توده ها ودرک درست از زمان ومکان نیازمند هستند تا بتوانند آن دست آورد خرد جمعی جامعه را جامه ی عمل بپوشانند.
در این شرایط که ما قرارداریم، فکر نمی کنم فردی اندیشمندی در جامعه هزاره پیدا شود که وحدت همه ی نیروها ونهاد های جامعه هزاره را ازضرورت های اولیه حیات کرامت مندانه مدنی ندانند وخدای ناکرده حق خواهی را نابخردانه در تفرق وشقاق ونفاق جست وجو کند.
اما زمان شناسی واقتضای زیست محیطی ما چیست وچه باید کرد که فریاد عدالت خواهی در گلو ها خفه نشود؟
زمان وعصر ما با زمان وعصر نسل های قربانی شده، تفاوت های بسیار دارد.نسل گذشته در یک عصر وزمانه ی زیست می کردند که جامعه مدنی وجامعه ی فراجغرافیا معنا نداشت. اما ما در درعصر وزمانه ی زندگی می کنیم که وحدت جهانی ودهکده جهانی عملا تحقق یافته اند وجفرافیای زیست انسانی مرز های حقیقی ندارد.مرز های قرارداتی فقط در نقشه ها معتبر هستندولی در عمل وجود خارجی ندارد ووجود خارجی اش فقط وفقط در جغرافیای حمل ونقل تحقق دارد ولی در فرهنگ حیات اجتماعی جهان امروز،جهان یک دهکده واحد است وقدرت رسانه های جمعی واطلاع رسانی مدرن امروز، مرز های جغرافیایی آبی وخاکی را برداشته اند.
در چنین زمانه وعصر، خاموش نشستن وفریاد نکردن، دور از مروت وانسانیت است.درحقیقت عصر ما عصر فریاد ها وگوش دادن به فریاد ها وهمدلی در جهت استقرار عدالت مدنی وحیان انسانی است.
پس در این زمان وعصر دورویکرد عدالت خواهی جهانی وزندگی مدنی از اهمیت فوق العاده برخوردار است.رویکرد جهانی رویکرد عدالت خواهی واطلاع رسانی جهانی است وما ملت هزاره از این پدیده قرن نباید غافل باشیم. غافل بودن ویا خودرا به غفلت زدن ، مساوی با نیستی ونابودی قانونمندانه ما از صحنه های حیات است.
بنابر این، نیروهای انسانی هزاره با اتخاذ راهکار های راهبردی به وسیله اطلاع رسانی نوین، وجدان جهانی را علیه این شئونیزم عریان برانگیزانند ودر یک حرکت معقول به عدالت خواهی قیام نمایند.
در بعد اقتضای زیست محیطی ما هزاره ها، دو حوزه مجزا مطرح است1 – سکونت در افغانستان 2 – زندگی مهاجران هزاره در جهان بیرون وطنی.
در حوزه افغانستان باید دو مسئله فرهنگ حاکم بر افغانستان وحضورنیروهای خارجی در افغانستان را مدنظر قرار داد.
مسئله اول، فرهنگ زیست محیطی در افغانستان، فرهنگ استبداد دینی ونژادی است.
از طرف دیگر این دو فرهنگ را دو مسئله دیگرپیچیده تر می کنند یکی تعدد قومیت در افغانستان ودیگری قرائت غیر انسانی از دین وانسان است.
تعدد قومیت باعث شده که قوم پشتون، بعنوان قوم اکثریت،حاکمان طبیعی این سرزمین باشد وبرای تثبیت این حکومت دائم العمری خودپنداری، با دیگر اقوام به گونه نیمه شهروندی برخورد کند ودر نتیجه اقوام دیگر برای مقرب شدن ودست یابی به حق شهروندی، سعی بر آن داشتند که بادیگر اقوام هم سرنوشت خودکمتر تعامل داشته باشند وبه قوم حاکم بیشتر خدمت کنند وگاه این خدمت مستلزم آن بوده که به قلع وقمع اقوام دیگر کمربندند واز این طریق دشمنی بین اقوام خلق می شد ودرنتیجه ی این نزاع قومی، اقوام اقلیت، در نزاع تاریخی بسر می بردند واز آنجای که قوم هزاره اکثرا مذهب شیعه رادارند ودیگر اقوام دارای مذهب قوم حاکم هستند، هزاره ها در یک نزاع کشنده قومی ومذهبی گرفتار شد وناخواسته اتحادی شوم وغیر انسانی علیه این قوم خلق شد وهمواره در اقلیت بودند لذابرای حفظ موجودیت خود گاه به خاموشی کشنده تر از نزاع وکشمکش قومی، تن در می داد.
از طرف دیگر، قرائت حاکم بر افغانستان از دین وانسان، قرائت غیر انسانی وتمامیت خواه بوده وهنوز هست.
این دو عامل در رأی نیاوردن وزرای هزاره بسیار مؤثر بودند.ترکیب آرا بگونه ی بود که رأی دو قوم تاجیک وازبک بسیار کمرنگ ظاهر شد.
با توجه به این دو مسئله، وحدت از ضرورت های اولیه جامعه هزاره است که با وحدت همه ی نیروهای هزاره اعم از شیعه وسنی، دارای یک قدرت اجتماعی تأثر گذار گردند بگونه ی که با قرارگرفتن در کنار هریک از دو قوم مدعی یعنی تاجیک وپشتون، توان ازصحنه خارج کردن قوم رقیب را داشته باشند. همین مسئله باعث می شود که دیگر هزاره ها بازنده نباشند بلکه حلقه تعیین کننده زنجیره قدرت سیاسی واجتماعی باشند .
این وحدت وقدرت بدست آمده درسایه وحدت، بگونه ی باشد که هردو قوم احساس کنند وعملا نیز ثابت شود که هردو قوم به طور یکسان وبرابر به حضور هزاره ها در کنار خود نیاز دارند .
این حضور در مقام عمل بگونه ی باشد که اگرهر یک از دو قوم تاجیک وپشتون، هزاره را درکنار خود نداشته باشند، بازنده صددرصد باشند وهمین مسئله باعث می شود که در هنگام تقسیم قدرت مجبور به تعهدمکتوب شوند ودر مقام عمل نیز بطور جبری وقهری به آن جامه عمل بپوشاند.
این چنین قدرت تعیین کننده سرنوشت، فقط وفقط در سایه وحدت یک پارچه ی هزاره اعم از شیعه وسنی ودینی وچپ میسراست واگر وحدت واقعی خلق نشود اندیشه احقاق حقوق شهروندی، سرابی بیش نخواهد بود.
تجربه تاریخی بیانگر این مسئله است که هردوقوم برای رسیدن به قدرت وازمیان بدر کردن رقیب، از هزاره ها استفاده مقطعی کرده اند.
در دوره معاصر دیدیم که دوشخصیت پشتون وتاجیک آقایان احمدشاه مسعود وگلبدین حکمتیار، برای رسیدن به قدرت وشکست رقیب با هزاره ها اتحاد نمودند ووقتی به هدف خود دست یافتند، به قلع وقمع هزاره ها پرداختند.
کییست که نداند احمد شاه مسعود، با پشت گرمی نیروهای هزاره وارد کابل شد وبراساس همان معاهده جبل السراج،قدرت را بدست گرفت ونیروهای گلبدین را از مراکز حساس کابل بیرون کرد ولی براساس یک محاسبه غلط وغرور شیطانی،به متحدان وولی نعمت های هزاره خود پشت کرد وآن خیانت تاریخی مسعود منجر به فاجعه های ویران گر گردید.
این تجربه تلخ وتجربه های تاریخی، سرمایه بزرگ والگوی راهبردی است که ما بادرس گرفتن از آن تجربه ها،سعی کنیم که بعد از این جایگاه اجتماعی خودونقش تعیین کنده خود را در چرخش قدرت، ابدی کنیم وچون گذشته ها پولی برای عبوردیگران به مقصدشان نباشیم.
ما زمانی می توانیم تعیین کنند گان دائمی سرنوشت افغانستان باشیم واین نقش تعیین کننده ما برای ابد تثبت شود ومقطعی نباشد که ما تجمیع نیروهای هزاره راداشته باشیم وباتجمیع نیروها واتخاذ یک استراتژی بلند مدت وراهبردی،طرف های قدرت را مجبور به تمکین نموده گردونه چرخش قدرت را همچنان دردست داشته باشیم تا طرف های قدرت احساس نکنند، اکنون که بوسیله اتحاد با هزاره ها براریکه قدرت سوار هستند دیگر نیازی به هزاره ها ندارند.
اشتباهات گذشته تاریخی واین نیم قرن اخیر در این بود که ما برای بدست گرفتن آن گردونه قدرت بعد از دوره انتقال وتثبیت قدرت، استراتژی راهبردی نداشتیم واعتماد خوشبینانه ما به متحدان ما ازحدزیاد غیر واقعی وبدور ازواقعیت های جامعه شناسی فرهنگی وسیاسی افغانستان بود.
همین مسائل هستند که رسالت ما را در تحقق بخشیدن وحدت جهانی هزاره حول محور مصلحت اجتماعی، رقم می زنند وبازبان بی زبانی به ما می گویند: عزت معهود ومعقول، فقط وفقط در سایه وحدت یک پارچه هزاره وخردورزی جمعی میسر است نه در این نابسامانی تعدد احزاب وسمت وسوگری های شخصی وجناحی سیاست مداران.
بنا بر این، باز گشت دوباره به وحدت،شرعا وعقلا ازاوجب واجبات زیست جمعی ماست وما بدون وحدت راستین وتجمیج نیروها، به آن اهداف مقدس دست نمی یابیم.
2-حضور نیروهای خارجی ونهاد های حقوق بشری
بعد دیگر زیست محیطی هزاره های بومی در افغانستان، مسئله حضور نیروهای خارجی ونهاد های حقوق بشری هستند.
نیروهای خارجی حاضر در افغانستان یا نماینده سیاسی کشور های متبوع خود هستند ویا نماینده های نهاد های مدنی وسازمان های بشردوستی.
تعامل تأثر گذار وتعیین کننده با نیروهای نظامی وسیاسی خارجی، وظیفه نیروهای سیاسی وسیاست مداران هزاره است که در یک تعامل خردمندانه ی توأم با عزت واستقلال فکری، به آنان بقبولانند که خارجی ها به حضور هزاره ها در بدنه قدرت سیاسی ونهاد های مدنی افغانستان، نیاز جدی دارند وبدون حضور هزاره ها در بدنه قدرت سیاسی ونهاد های مدنی ، افغانستان به سمت جامعه مدنی وکشور قانونمدار مطابق با معیار های جهانی، حرکت نمی کند وبدون حضور هزاره ها در قدرت سیاسی ونهاد های مدنی، آن آرمان جهانی (که استقرار عدالت اجتماعی در افغانستان است)تحقق نمی یابد وبا تحقق نیافتن آن آرمان ها، فلسفه حضور نیروهای خارجی در افغانستان مشروعیت جهانی وانسانی خودرا از دست می دهد.
این رسالت سنگین وسرنوشت ساز به عهده نیروهای سیاسی وشخصیت های سیاسی هزاره است واگر این نیروها وشخصیت ها این رسالت تاریخی خود را بدرستی انجام ندهند، نسل امروز ونسل فردای هزاره این نیروها وشخصیت ها را هرگزنمی بخشند.
تعامل خردمندانه با نهاد های مدنی وساز مان های حقوق بشری مستقر در افغانستان، رسالت نهادهای مدنی وشخصیت های روشنفکر وعلمای دینی هزاره است.
این رسالت عظیم وسرنوشت ساز نباید با خودخواهی های احمقانه ومصلحت اندیشی های شخصی ووسوسه های درونی ملهم از طمع دنیایی گروه ها وشخصیت ها واصناف وطیف های مدنی وفکری ودینی به سمت وسوی عزت سوزی امت سوق داده شود وخدانکند که براساس رقابت های منفی گروه ها وطیف واصناف فکری ودینی، عزت خواهی بدل به ذلت پذیری واستقرار استبداد مدرن شود.
در این برهه از زمان وسیر تاریخ، نهاد های مدنی وشخصیت های فکری ودینی،نباید اقتضای جغرافیای سیاسی واجتماعی وخواست انسانی جهان را نادیده گرفته در لاک خویش فرورفته رسالت های قرون وسطایی بتراشند واز همکاری با بیگانگان به صرف واژه بیگانه وغیر دین بودن، سرباز زنند وسیرتاریخ را با اندیشه های بومی اندیشی وتمامی خواهی دینی وقرائت قشری از دین وآموزه های دینی، فرصت طلایی این امت را برای دست یابی به حقوق مدنی، سیر قهقرایی دهند وبا چسپیدن به پسته دین از تعامل انسان گرایی دین غافل بمانند وتعامل انسانی را با مسائل التقاط وارتداد اشتباه بگیرند وبعد تعامل دین با بیگانگان را در قرائت نو عرضه دارند وضمن حرمت به ادیان وپیروان ادیان دیگر به همکاری با دیگر ادیان وپیروان آن برآمده مشترکات عام ادیان که انسان گرایی، ظلم ستیزی، بسط عدالت، تقسیم عادلانه معیشت، حقوق برابر مدنی وحق حیات کرامتمندانه، باشد، مورد تعامل وهمکاری قراردهند.
باچنین نگرش به اصل دین وحیات دینی وحرمت ذاتی انسان است که شخصیت های فکری ودینی هزاره می تواند با جهان به تعامل کرامتمندانه اقدام کنند ودرسایه این تعامل است که حرمت انسانی همه انسان ها محترم شمرده می شود و تفاهم دینی سیر طبیعی خودرا طی می کند و جنگ هفتاد ودو ملت رخت بر می بندد وحقیقت رخ می نمایند وبه همه انسان یکسان لبخند می زنند وحیات طیبه قرآنی وزندگی برین آرمان شهر ها وحیات معقول فیلسوفان تحقق می یابد.
رسالت فرهنگیان در محقق ساختن وحدت
منظور ازفرهنگیان، در این نوشته، عبارت است ازطیف های مختلف روشنفکر وروحانیت واصحاب رسانه وقلم که با بیان وقلم وکارهای فرهنگی،دراجتماع حضوردارند ودر حقیقت افکار عمومی در سیطره قدرت بیانی وکارکرد های فرهنگی شان است.
دریک نظریه، فرهنگیان هرجامعه حکم تیغ دودم رادارند که کاربرد دوسویه دارد،همانطور که تیغ دو نقش نجات بخشی وکشندگی دارد، فرهنگیان هم نقش حیات بخشی ومرگ آفرینی دارند.لذا تعالی وصعود اجتماعی وانحطاط وسقوط اجتماعی به دست فرهنگیان رقم می خورند.
فرهنگیان، تحقق وحدت درجامعه را بستر سازی می کنند وباکارفرهنگی وبیان وضرورت وحدت، افکارعمومی را آماده می سازند که برای تحقق وحدت هم اندیشی کنندوهم اندیشی نخستین سنگ بنای استقرار وحدت است.
فرهنگیان،همانطور که بسترسازان تحقق وحدت هستند، بسترسازان انحطاط وانحراف هم هستند.همچنان که افکار عمومی را به هم اندیشی متعالی فرامی خوانند وبابیان واقعیت های جامعه وضرورت حیاتی وحدت برای دست یابی به حقوق مدنی، وحدت را نهادینه می کنند.عکس این نیز صادق است.
اما طبق نظریه دیگر که نگاه متعالی به فرهنگ وفرهنگی دارد، فرهنگ روح جمعی ملت ها است وفرهنگ ناب رسالتش فرهنگیش سازندگی است واصلا جنبه ویرانگری وتخریبی ندارد، واگر در برهه هایی وقلمرو جغرافیای معیینی، فرهنگ در جهت انحطاط وسقوط جامعه وارزش های والای انسانی بکار گرفته شده است، آن کارکرد کارکردذاتی فرهنگ نبوده ونیست بلکه شبهه فرهنگ ها جای فرهنگ برنشسته وانسان نماهای غنوده در بستر حیات طبیعی محض، متولی فرهنگ شده وخواسته های ذات طبیعی خودرا بنام فرهنگ برز داده اند.
طبق این نظریه، رسالت اصلی فرهنگ وفرهنگیان، تعالی آفرینی در جامعه وبرنهادن انسان وقراردادن او در گذر گاه نفخات الهی است تا انسان براثر تطهیرجان در جاذبه ربوبی حق قرار بگیرد وبه مقام اختیاردست یابد که اختیار به فرموده استاد علامه محمد تقی جعفری، عبارت از «اشراف بر دوقطب مثبت ومنفی خویشتن خویش است»
حال باید پرسید که فرهنگیان ما چه باید بکنند؟انتظار جامعه از فرهنگیان چیست؟
ناگفته معلوم است که نه جامعه از فرهنگیان انتظارتخریب گری دارند ونه خود فرهنگیان عزیز دوست دارند که آن مقام والا وبرین فرهنگی بودن ورسالت عظیم تعالی بخشی فرهنگی بودن خویش را با نقص بزرگ انسانی عوض کنند.
با این توضیح کوتاه وگویا معلوم است که فرهنگیان عزیز چه باید بکنند ومردم از این حریم داران روح جمعی ملت وتعالی آفرینان جامعه، چه انتظارات والا وعظیم دارند.
آری رسالت فرهنگیان عزیز مابس عظیم وبزرگ وسنگین،رسالت همسنگ رسالت پیغمبران بزرگ خدا وتاریخ سازان بشری است.
اکنون وقتی آن است که فرهنگیان عزیز این رسالت عظیم را برشانه های غیرت شان چون علم سرخ امام حسین برافراشته امت را به وحدت فراخوانند وبابیان تفسیر تبیان کنند وبنان بنیان نو در افکنند وباخطابه های گرم گلوی خداخوان، خط نو ترسیم کنند وخورشید اندیشه رابرکرانه های جان ملت برتابانند تا اقیانوس ایمان ملت طوفانی شده از خاک تا خدا قامت را بقیام قیامت کنند ورستاخیز وحدت خلق شود.
دیگر دوران حزب بازی وحزب سازی گذشته است وتجربه های تلخ تاریخی ودودهه جهاد ودوره تمرین دموکراسی نشان داد که فرهنگیان در خط مقدم سازمان ها واحزاب بودند وافکار عمومی را به نفع احزاب وسران احزاب بسیج نمودند ووعده های کلان کلان سران احزاب وگروه هارا برای احقاق حق مردم، باهزاران آیه وروایت وحکایت وداستان تبیین وتفسیر نمودند وراه رسیدن احزاب وگروه ها را به قدرت وریاست هموار نمودند.
ولی در عمل دیدیم که با به قدرت رسیدن احزاب وگروه ها،مردم وفرهنگیان درحاشیه فراموشی قرار گرفتند ویک هزارم آن وعده های کلان کلان احزاب تحقق خارجی نیافتند وحتی بخشی کوچک از مطالبات که فرهنگیان براساس اعتماد به احزاب وگروه ها به مردم وعده داده بودند،وصول نشد.
لذا دیگر وقت آن است که فرهنگیان عزیز در یک خیزیش وخروش، راه را برای خلق همدلی واحساس مشترک ضرورت باز گشت به وحدت واتحاد، هموار سازند وراهکار های راهبردی تحقق وحدت واتحاد راستین را تبیین کنند وبا سرفرازی ونیک نامی، رسالت عظمای خویش را به پایان رسانند تا به یمن وبرکت وحدت وهمدلی واتحاد وتوحید کلمه، خدا رحمت وعزت بی زوال را به این مردم خدا جو عطافرمایند واین امت سرور وعزیز باشند
هیچ نیازی به تذکار ویاد آوری نیست که اگر فرهنگیان عزیز به این رسالت عظمای وحدت آفرینی خویش متعهدانه عمل نکنند،خدا وخلق خدا به داوری ایستاده وتاریخ دادگاه محاکمه وجدان فرهنگیان است وجهنم وخم های زقوم ودریادریا آتش جحیم به انتظارشان نشسته اند.
تجربه ناموفق وکلای حزب ساز(راه نو) در پارلمان
همانطور که در بخشی از پاراگراف دوم گفته شد که دوران حزب سازی در جامعه هزاره گذشته است، به تجربه ناموفق جمعی از وکلای تازه به دوران رسیده در پارلمان اشاره می کنم که نمونه ی خوب برای عبرت آموزی از حزب سازی وپای کفتن بر نفاق وجدایی است.
تعدادی از وکلای جوان وکم تجربه هزاره با غرور کاذب واغفال جناح های قدرت از برادران تاجیک، برطبل جدایی از بزرگان هزاره، نواختند ومجمع راه نو را بنیاد نهادند وادعای های بزرگ بزرگ کردند وخودشان را مستحق رهبری هزاره قلم داد نمودند ونواقص کاری وضعف مدیریت سران احزاب هزاره را بیش از حد وعدالت بزرگ نما یی نمودند.
اما در جریان رأی اعتماد به وزاری هزاره، معلوم شد که این جماعت کم تجربه وسرد وگرم سیاست ندیده، بازی چه جریان نفاق وعزت برباد ده قرار گرفته اند وهمان باداران ومتحدان موهومی به این متحدان خودبزرگ بین شان پشت کردند و برخلاف فرهنگ مألوف جهان سیاست که عبارت باشد از موضع گیری مشترک احزاب متحد وهمسو، همان فراکسیون خودبنیاد،با این (راه نو) سازان همسو نشدند وموضع مشترک نگرفتند وبه وزرای هزاره ی وکلای راه نو رأی ندادند.
همین تجربه ناموفق راه نو در پارلمان درس بزرگ وعبرت تلخ است برای حزب سازی های که در جامعه هزاره خلق می شود.
تجربه ناموفق این وکلای مغفول وخود بزرگ بین،ضرورت باز گشت به وحدت را بسیار شفاف وروشن تبیین نمود وعزت سوزی جدایی وتفرق وحزب بازی های احمقانه راعملا نشان داد.
بنا بر این، برعقلای قوم واجب است که دیگر این راه های ناموفق وذلت آفرین را تجربه نکنند وبا چراغ سبز دیگران به حزب سازی نپردازند.به خاطر رضای خدا ومصلحت عام مردم باز گشت به وحدت کنند وتوحید کلمه را بعنوان یک ذکر سیر وسلوک ونردبان برای تقرب حق،برزبان برانند وبه آن بعنوان ذکر مدام عملاملتزم باشند
نقش ورسالت مردم در تحقق وحدت
بعضی از جامعه شناسان در تعریف جامعه معتقدهستند که اصل،افراد انسان هستند وجامعه فرع بر افراد است واگر فرد وجود نداشته باشد جامعه ی نیز وجود خارجی نمی یابد وجامعه با فرد عینیت می یابد.طبق این نظریه، اصالت ازآن مردم است. به نظر می رسد که حق هم همین باشد.
چه طرف دار این نظریه باشیم یانه،اما درمقام تحقق آرمان های بزرگ انسانی، اصالت با مردم است وبدون حضور مردم در صحنه های زندگی،هیچ آرمانی تحقق نمی یابد.اگر مردم درصحنه نباشد ودرمقام عمل کمر همت بالا نزنند،بهترین نظریه ها واندیشه ها فقط وفقط خطوطی بیجان در لابلای کاغذها است.
بااین توضیح کوتاه، رسالت بزرگ مردم در باز گشت به وحدت، رسالت بس عظیم وسرنوشت ساز است.
این مردم هستند که اگر درکنار رهبران سیاسی باشند آن رهبران،رهبران موفق هستند وحزب وگروه شان ازجایگاه شایسته وقانونی برخوردار هستند ومشروعیت ومقبولیت اجتماعی احزاب تابع حضورمردم است.
احزاب ستون فقراتش مردم است ورهبران سیاسی نیز مشروعیت حقوقی وسیاسی خودرا از مردم می گیرند واگر در چنان جایگاه والای ازقدرت وتدبیر قرار می گیرند،به پشتیبانی مردم است.
در کشورخودما، آقای خلیلی،معاونت ریاست جمهوری رابعنوان شخص آقای کریم خلیلی نگرفته است بلکه او مدعی بود که من نماینده مردم هزاره هستم واین حق مدنی هزاره رامستحق هستم.
اگر آقای خلیلی آن عنوان نمایندگی مردم هزاره رانداشته باشد ومردم در مواقع حساس به نفع اودرخیابان ها نیایند،آقای کرزی اورا به ارک راه نمی دهد چنان که صدها کریم خلیلی حقیقی از مردم هزاره وجوددارند که حتی حق نگاه کردن به در ارک را هم ندارند.چرا چون که یک فرد حقیقی است وجایگاه حقوقی ورهبری را ندارند.ولی کریم خلیلی،عنوان ومقام رهبری رادارد وهمین عنوان رهبری مردم است که او را راهی ارک ریاست جمهوری می کند.
آقای محقق هم اگر مورد مشورت کرزی ونیروهای خارجی قرار می گیرد این مشروعیت ومقام مشاوربودن را از همان حضور خیابانی مردم گرفته است.
حال باید از مردم شریف وعزیز پرسید،خداکه به شما چنین تعیین سرنوشت راداده است اکنون با این قدرت خدادادی تعیین سرنوشت چه باید کرد؟
برادر وخواهر عزیز هموطن :
همانطور که با فریاد ها وحضور گرم خود سیاست مداران چون خلیلی ومحقق را به بالا ترین جایگاه قدرت وجایگاه رهبری رسانده اید، بیایید با همان فریاد ها واجتماعات آرام وخرد مندانه همین سیاست مداران را وادار به تمکین خواسته های وحدت خواهی ملت کنید وبا سرپیچی مدنی از دعوت های سیاسی واجتماعات مردمی خلیلی ومحقق، خلیلی ومحقق ودیگر بزرگان سیاست ورهبری راوادار به بازگشت به وحدت راستین نمایید تا این ها با منحل کردن حزب وحدت های بی خاصیت ودیکوری باردیگر به همان وحدت راستین وسراسری برگردند ودیگر بار رهبر واحد توحید کلمه را بر گوش زمان بخواند.
اکنون سرنوشت نسل های آینده هزاره به دستان شما رقم می خورند، چه باید کرد که سرنوشت آن نسل سرنوشت باعزت رقم بخورند؟
این شمابودید که روزگاری بابای قوم وشهید راه عدالت مزاری بزرگ را به جایگاه رهبری نشاندید واو چه صادقانه ومتعهدانه به آن رسالت پیغمبرگونه رهبری عمل کرد وصداقت ووفا وتعهد خودرا با خون سرخ خود امضاء نمود ودر آخرین وداع خود فریاد برآورد که تغییر سرنوشت بدست خودشماست.
اکنون نیز با همان نیرو وتوان وتعهد رهبران سیاسی خودرا به وحدت دعوت کنید ودر یک کنگره بزرگ مردمی وجشن وحدت رهبری واحد دارای همان تعهد وصداقت بابه مزاری برگزینید وباردیگر درسایه رهبری های خردمندانه او وباقدرت خدای وحدت خود سعادت وعزت را در آغوش گیرید وبرای نسل های آینده کرامت وسربلندی را هدیه کنید।


أسدالله جعفری

۱۳۸۹ خرداد ۲۱, جمعه


شهید مزاری بارها هشدار می داد که هرکس بیاید مسئله شیعه وسنی را درافغانستان مطرح سازد او خاین ملی است . زیرا تعارضات گروهی درافغانستان نه مبنای قومی دارد ونه مبنای مذهبی بلکه عده خاصی می خواهند به نفع شخص وگروه خود به آن دامن بزنند واهداف بیگا نه گان را برآورده سازند। شیخ آصف محسنی وقتی می بیند درسایه حمایت بین المللی، کشور بسوی وحدت وحاکمیت ملی می شود ومشارکت همه اقوام بصورت نسبی محقق شده وهزاره نیز دارای مرجعیت ملی سیاسی شده درحاکمیت شریک می شوند، اقدام به تاسیس شورای علمای شیعیان افغانستان می کند تاهم بتواند باعلم کردن آن، مذاهب غیر شیعه را درداخل وخارج افغانستان حساس نموده وآنها را وادار به عمل به مثل نمایند و درنتیجه نفاقی را راه اندازد که درعراق، پاکستان ، لبنان و ... شعله ور است ودرافغانستان اما بهای آنرا هزاره ها بپردازند . وهم بتواند سیادت مذهبی هزاره ها را دوباره به چنگ آورند واز این طریق آنرا با سیاست مخلوط نموده حاکمیت سیاسی جامعه شان را بربایند . هزاره ها باید بیدار باشند در روزنامه ها وسایت ها بنویسند ودر منابر وتریبونها اعلام کنند تا مردم ازماهیت پلید واهداف شوم این شورا آگاهی یافته فریب حیله های سفیران اجیر شده آنرا که هم اکنون درتمام ولایات افغانستان بخصوص هزارستان وهمچنین کشورهای خارج فعال هستند نخورند.


افشار بافتوای محسنی به خاک وخون کشیده شد. این شیخ مکار و این انگل خونخوار وسفاک حال با پولهای که ازفروش افشار ومردم هزاره بدست آورد اینبارباچهره ی دیگری ظاهر گردیده است ملای خون فروش باساختن کاخ فرعونی اش برای مردم فتوای خون صادر میکند زیرا تاهنوز تشنه ی خون هزاره هاست। کسانی که درافشار وغرب کابل زنده ماند وشیخ آصف نتوانست آنها را درجریان جنگهای کابل زنده گی وخونش را نصیب شود حال باید ازطریق دستگاه فتوا فروشی اش بدست آورد. شیخ دروغگو وخون فروش که درجریان جنگ های کابل نقش عمرعاص مثلث شیطانی مسعود، ربانی وسیاف را اجرامیکرد وهزاران انسان مظلوم وبی دفاع را به جرم هزاره بودنش قتل عام کرد تاهنوز باسخنان چرب وفتواهای دروغین اش برگرده مردم سوار است واینبار باخون مردم تجارت را ه انداخته است.

برگرفته ازفیس بوک
YaAli

۱۳۸۹ فروردین ۲, دوشنبه

بنام خدا
بهار بوی گل روی تو رادارد

بهار عروس فصل هاست. عروسی که هرگز لباس بلوغ را از تن فرونمی نهد ومشکین زلفش را برف پیری تسخیر نمی کند.
بهار نگارین مشق تنهایی خداست. آنگاه که خدا دلتنگ شد قلم قدرت را بر لوح شوق رقصاند وبهار خلق شد وخدا خودرا در آیینه بهار تماشا کرد واین آغاز آفرینش بود.
بابه مزاری در بهار تجلی کرد وبهار از گل رویش رنگ گرفت وعطر شهادتش در پیرامن بهارپیچید.
بهار آغاز خلقت بود ومشق تنهای خدا و بابه مزاری آغاز خلق هویت هزاره بود ومشق تنهایی آزادی وبهار صداقت.
بین نام زیبای بابه مزاری ونام بهار پیوند ناگسستنی است.نام او وبهار دوبال پرواز انسان به قله کمال اند.
«ب»بهاربلوغ دانایی است و«ع» نام مزاری عفت بلوغ خرد.
«ه» بهارظهور اسم از اسمای حسنای خدا است و«ب» مزاری بهار بندگی خدای احد ورهایی از همه ی بندگی ها حتا بندگی خویشتن خویش.
«ا»بهار«الف» انس بین خالق ومخلوق والفت بین انسان وجهان است و«د» نام مزاری، دلیل این دلدادگی وعاشقی بی رنگ وریا ودلیری کردن در این عاشقی ودیگرگونه دیدن جهان .
«ر» بهار«ر» ربوبیت خالق در دوجهان جان وجهان است و«ا» نام او همان حبل المتین امتداد یافته بین خاک و افلاک وعرش وفرش.
اما بهار را با مزاری توان همپروازی نیست چرا که مزاری سیمرغ آفرینش هست وبهار مرغان دل بسته این جهان وآشیان گزیده در مرز جهان جان ومزاری بلند آشیان عرش نشین. فرشیان را توان درک عرشیان نیست.
خدا می دانیست که نام او را تاریخ عبدالعلی مزاری هیجا می کند وخدا نیز گردش خورشیدرا برگرد 12 برج قرار داد تا خردمعنای پیوند شهادت وطبیعت را کشف کند. چنان که طبیعت شهادت به وحدانیت خدااست، شهادت سرخ رویان تاریخ، شهادت به عبودیت سرخ و«عشق غیور» است.
“!آری این چنین بود ای برادر»
این چنین بود که آغاز پرواز پدر، در فصل کوچ چلچله ها بود وترانه خوانی پرستوها.
این چنین بود که با پرواز پدر، پرستو ها پرواز را بیاد آوردند وچلچله ها زندگی را آغاز دیگر کردند.
نوروز وبهار سال ها بود که می آمدند ومی رفتند اما کسی از آمدنش ورفتنش خبر نمی شدند.
بهار ونوروز سال ها بود که نگارین جامه برتن می کردند و«رقصی به خدا»داشتند وکسی را مست وشیدا نمی کردند.
ولی باشهادت پدر بود که بهار ونوروز دیگرگونه می آید وفسانه وار می روند واین دیگر گونه آمدن وفسانه رفتن نوروز وبهار، بعد از شهادت پدر بود که جهان را واداشت تا «چشم ها بشویت وجوی دیگر» نگاه کنند وبعد از 15 سال«حمام روح» گرفتن،توانست بهار را باور کنند واین بلوغ خرد جهانی بعد از 15 سال شهادت پدر محقق شد وقرار براین شد که بلوغ بهار را جهانیان جشن بگیرند ونوروز نوروز جهان باشد.
“!آری این چنین بود ای برادر»
آری این چنین بود ای برادر! این چنین بود که نسل «مغضوبین زمین» و وارثان ریسمان بدوشان، در پانزدهمین بهار شهادت پدر رستاخیز انسانی رادر جهان خلق کرد وبه یمن پانزده همین بهار شهادتش، هویت خویشتن خویش را باز یافتند.
اسدالله جعفری

۱۳۸۸ اسفند ۲۶, چهارشنبه

بنام خدا
مزاری شهید شد تا تاریخ را شاهد باشد


بسم رب الشهداء والصدیقین
بنام خدای شهیدان، شهیدانی که در شهادت صادق بودند ومصدق
سلام به خون شهیدان که جاری در رگ رگ زمان است وسرچشمه بقای انسانیت انسان.
سلام به صدقین که صداقت را با خون سرخ شان برپیشانی افق حک کردند تا راه گم نگردد.
وسلام به مزاری، شهید صادق وصادق شهید
سلام به مزاری و یاران صادقش که شعرناب هستی را شاه بیت است وبیت الغزل صداقت ووفا
آری! سلام به مزاری ویاران مزاری.
سلام به گلوی بریده «ابوذر» وپیکر لاله گون «سید علی» یار وفادار «عبدالعلی»
سلام به «ابراهیمی» ها و«اخلاصی» ها که «سیدالشهدای عدالت وآزادی مزاری» را تنها نگذاشتند و«کل ارض کربلا کل یوم عاشورا» را معنا بخشید.
بله! سلام به مزاری وبه ریش پرخون مزاری
سلام به مزاری وشقیقه های برچه خورده مزاری وآخ نگفتن مزاری
درود خدا به مزاری وگل بوسه های ما بر دانه دانه گلزخم سینه بی کینه مزاری.
تهنیت اشرف اولاد آدم« محمد مصطفی(ص) »به مزاری که حمزه ة الشهدای توحید است وعلی محمد
سلام سرخ حسین(ع) به سرخ گل روی مزاری که به دین وملت آبرو داد
سلام ابوالفضل(ع) رشید علی(ع) به مزاری، که فرات افشار یاد آور« اشک ومشک» مزاری است وعلقه جان ما مزارش
آری سلام به مزاری وپانزده همین سال یاد خونین پروازش
وسلام مزاری به شما رهپویان راه مزاری که در قحط سالی مروت ومردانگی،یاد مزاری را گرامی می دارید
سلام مزاری به توا ی خواهر که زینب(س) وار پیغمبر خون مزاری هستی
سلام مزاری به تو ای برادر که سجاد(ع) گونه به رسوایی یزیدان زمان کمر بسته ای
سلام خدا ومزاری به تک تک شمای که در این جمع آمده اید که از مزاری ویاران سرخ روی مزاری یاد کنید تا دیگر گیسوی شهلا پریش نگردد
سینه سکینه دریده نگردد
عصمت چشمان سارا به حراج گذاشته نشود
یزیدیان زمان معجر از سر زینب نگیرد ورقیه بی پدر نگردد واصغر شش ماهه پرپر نگردد.
سلام مزاری به شما وسلام شما به مزاری وزخم های پیکر لاله گون مزاری
سلام شما به مزاری وگلوی عدالت خوان مزاری وزبان سبز بابه مزاری
سلام خدا وخلق خدا به مزاری وحلق سرخ مزاری که حلق او زبان ما بود وگلویش فریادستان عدالت
سلام پاکان عالم به مزاری که پاک ترین رهبر جهان بود وبارانی ترین مرد تاریخ
او مزاری بود ونامش عبدالعلی
«ع» نامش شیرازه عدالت
«ب» نامش برادری
«د» نامش دلیری را روح بود وحماسه را اسطوره وشجاعت را تندس
«ا» نامش الف آزادی بود والف بای دفتر حق خواهی مردم
«ل» نامش «لا» ی نفی بود که او نفی کننده هرگونه برتری خواهی وزور گویی و بی عدالتی بود
«ع» نامش عین عدالت بود وخاتم اجتماع مجتمع بر مدار حق وعدالت
«ل» نامش تاج لیاقت بود وفرهنگ شایسته سالاری ومردم گرایی وبی رنگی
« ی» نامش،«یا»ی یگانگی خدا وخلق خدا بودویکسانی انسان ها در زیست جمعی وحق یکسان در حق شهروندی
آری او مزاری بود ونامش عبدالعلی
راهش راه علی وذولفقار علی درکامش بود
او عبدالعلی بود که چون علی یار مظلومان بود ودشمن ستم گران مستبد تمامیت خواه
آری این چنین بود ای برادر
این چنین بود که مزاری به تاریخ آبرو داد وبه خلق عزت وبه عدالت خواهان درس سرخ
این چنین بود که مزاری، چون زمزم بی آلایش بود وچون کعبه آمال خلق در جست و جوی عدالت وکرامت.
مزاری،خودرا قربانی کرد تاحق بماند
اوخون سرخش را درشریان زمان تزریق نمود تا تاریخ عدالت خواهی قلبش ازتپش نماند
مزاری هزاره بود وهزاره تاریخ را شیرازه شد تا هزاره در گردونه هزاره ها هزاره بمانند
مزاری شهید شد تا تاریخ را شاهد باشد وتاریخ او راشاهد
اوشهید شدتا ماراشاهد باشد ومااورا شاهد
آری اوشهید شد وشاهد تاهمیشه شهید بماند وشاهدباشد.

۱۳۸۸ اسفند ۲۱, جمعه




پرستو ای پیامبر بهار

نوید رویش و جوشش

پرستو بخوان که بهار گیسو برقصاند

شقایق به باغ گل بوسه هدیه کند

بنفشه به مریم ترانه و شبنم ببخشد.

پرستو بخوان که با حنجره ی تو باران غزل می خواند

کوهساران به بلوغ می رسند

مولانا، نی نامه اش را بیاد می آورد

بوعلی، اشارات می خواند تا شفا یابد

سینایی، خداوندگاران عشق را درحدیقة الحقایق به مهمانی خواند

سیدجمال پرده از جمال یار گیرد

پیرهرات خمار نگاه نگار گردد

پرستو بخوان که با حنجره تو رابعه عشق گمشده اش را پیدا می کند

شیرین وگلبهار ازچهل دختران قصه می خوانند

عمه سنگری، تفنگش را ماشه می چکاند

پرستو پرستو بخوان که گلوی تو نظرکرده خدا است

در گلوی تو محمد دمیده وعلی بوسه نشانده است

گلوی تو عهد عتیق را موزه، قرآن محمد را گنجینه ومخزن الاسرار ادیان جهان است

پرستو ای پیامبر بهار،بابه مزاری

با خدایت چه کردی که تورا به عنوان پرستو برگزید تا پیامبر بهار باشی؟

تو با خدایت چه کردی که خدا خون تو را به گل محمدی داد تا هم جان را خدایی کند وهم تن را اهورایی.

تو با خدایت چه کرده بودی که خدایت رسالت رویش سبزه زاران وجوشش چشمه ساران به توبخشید.

پرستو ای پیامبر بهار،بابه مزاری

تو باخدا چه نسبتی داشتی که ما نمی دانیستیم؟

در کدامین آدینه باخدا ندبه خوانده بودی که خدا تو را منادی عدالت کرد وخداوندگار صداقت.

در کدامین معبد معتکف شده بودی که خدا تو را زبان سرخ داد تا خواب مستکبران را آشفته سازی

در کدامین مسجد جامع شهر جهان به چله نشسته بودی که خدا تورا چهل چراغ هدایت وسلیمان سیاست نمود

پرستو ای پیامبر بهار،بابه مزاری

شهادت تو راز ها دارد که خدا داند وبس

آیاراز پرستو شدن تو را کی می تواند مکشوف سازد؟

راز پرواز سرخ تو در آستانه میله گل سرخ را کدامین ذهن خلاق می تواند تفسیرکند؟

این تو بودی که سرخ روی از آسمان به زمین هبوط کردی تا راز گل سرخ تفسیر گردد.

این تو بودی که با لاله پیکرت بین خاک وخدا پل بستی

وقتی لاله پیکرت روی شانه ی امت وادی به وادی سفر می کرد،فرشتگان خدا ازعرش تافرش بال گسترانده بودند تا لاله پیکرت پرپر نگردد.

پرستو ای پیامبر بهار،بابه مزاری

همه شهید می شود اما شهادت تو دیگر گونه شهادت بود،شهادتی که خدا باچنان تقدیر نمودنش احسن الخالقین بودنش را به نمایش گذاشت وبه آن حسن خلقش به خود آفرین گفت.

براستی اگر خدا شهادت تو را چنان زیبا وراز آلود مقدر نمی کرد خناسان چه می گفت؟

اگر خدا در اسرارخانه اش شهادت تورا چنان نقش نمی کرد؟ابوهریره ها وشریح ها تورا چه می نامید؟

اگر تو در مقرفرماندهی خود شهید می شدی شایع نمی کردند که مزاری را محافظانش کشتند؟

اگر تو در خانه ای ویاکمینگاهی شهید می شدی، جار نمی زدند که مزاری از ترس خود کشی کرد؟

اگر تودرحال دفاع وگریز شهید می شدی نمی گفتند که مزاری در هنگام فرارگشته شد.

آری بابه مزاری تو با خدا چه کرده بودی که خدا شهادت تورا چنان زیبا وراز آلود رقم زده بود.چنان زیبا وشگفت انگیز که هم حقانیت تو خورشید وار توافشان با شد وهم روی دشمنانت چون شب تاریک سیاه وبی فروغ.

اگر بعد از شهادتت کرکس ها به پرستوهای پرشکسته هجوم نمی آوردند، گرگان به غزالان شبی خون نمی زدند،خرس ها به قصد غارت کندوها تاغرب کابل خیز برنمی داشتند واگر واگر... چنان می شد؟شهادت تو روز رحمت اعلام نمی شد؟ وشهادت تو فتح الفتوح گریختگان از حریم غیرت وخیمه گاه ایمان تو نمی بود؟

چنان که دیدیم وشنیدیم که چنان ناشده چنان کردند وچیز ها گفتند وپیشانی شکر برزمین سایدند وبت نفس را سجده ها کردند.

مگر بعد از آن شام غریبان نبود که شیخ سجاده نشین وسید سنگ وسنگر وشیر بی یال ودم ومحمد بی محمدت، سخن های سخیف گفتند وشادی ها نمودند .

بابه مزاری، ای خون خدا

تو با خدایت چه کرده بودی که اینسان محبوب قلب ها شده ای؟محبوب شدن به این زیبایی وزلالی نمی تواند کاری غیر کار خدای مقلب القلوب باشد.فقط او است که قلب های پاکان عالم را برای عشق ورزیدن به تو رنگ می زند.

بابه مزاری، می دانم که از عرش خدا نظاره گر امت بزرگ خویش هستی که چه پاک وبی غل وغش به تو عشق می ورزند وپروانه وار گرد شمع رویت طواف می کنند. طوافی که منشأ اش عشق زلال وپاک است. عشقی که خدا باغ بان این عشق است ومحمد وعلی زائیرانش.

عشق به مزاری نمی تواند منشأ اش غیر از باغ بانی خدا باشد.اگر این عشق را خدا باغ بان نبود بعد از 15 سال نامردی ها در حق مزاری وسیاست بازی های ابن الوفت ها، مزاری از یاد ها می رفت ونه از تاک نشان بود ونه ازبن.

وقتی باغ بان گل عشق در گلستان جان خدا باشد، آن باغ خزان ندارد وهمیشه بهاری است وپرطراوت وعطراگین وروح نواز وجان بخش.

عشق به مزاری از آن نوع عشقی است که خدا این گل را در باغ جان نشانده ومحمد وعلی آن را آب یاری نموده وحسین به تماشا آن ایستاده وزینب گل فروش این باغ جان فزا است.

درست 15 سال بعد از شهادت مزاری نسلی به مزاری عشق می ورزد که مزاری را ندیده است ودیگران در گوش شان از بدی های مزاری بسیار گفته اند وبسیار نوشته اند ودروغ ها پراکنده اند.اما نتنها یاد ونام مزاری به خسوف وکسوف نگراییده اند بلکه روز به روز بر شعاع ودامنه آن افزوده شده اند.چنان که در این پانزده همین سال یاد پرواز سرخ مزاری، نسل سوم جهاد سرخ وانقلاب سبز مزاری یاد پرواز سرخ اورابه قیام ایستاده وبرگوش زمان پژواک می دهد وتاریخ را به شهادت می خواند.

در این 15 سال که از پرواز خونین بال مزاری می گذرد، همسنگران دیروز ومدعیان جانشینی امروز مزاری کاری درخور وشأن مزاری نکردند وهرکسی به طریفی سنگ بربال خونین مزاری زدند: روحانیون به طریقی،فرهنگیان به شیوه ای، سیاسیون به حیله ای ودشمن به هزار نیرنگ وننگ.

اما می بینیم که بعد از این 15 سال خیانت ونیرنگ وننگ، نسل جوان هزاره واقوام ساکن افغانستان همدل وهمگام به بیاد مزاری وبه حرمت او گرد هم می آیند واز «شیکاگو» تا«مسکو» از«کانادا»تا «استرالیا» از کابل تاتهران،از یکاولنگ تالندن، ازمزار تا «پونه هند» از غورات تا اصفهان واز بلخ تا قونیه...یاد ونام مزاری طنین انداز است.

این در حالی است که 15 سال از پرواز پرستو می گذرد ودر این 15 سال به نیرنگ وننگ، سنگ بر بال پرستو زدند وآتش در این خانه افروختند ، دین فروختند وایمان سوزاند، تا نام ویاد مزاری از یاد ها برود.

اما از آنجا که خدا به مزاری مقام پیامبری بهار را داده واو را پرستوی خود قرار داده است، با آمدن بهار وجوشش چشمه ساران ورویش سبزه زاران، گل یاد مزاری هم در باغ جان جوانه می زند ودر بهار عرفان وایمان به شکوفه می نشیند.

آری عشقی به این زلالی ورویش وجوششی به این مبارکی، فقط کاری خدا است وبس.اگر کار خدا نباشد چطور بعداز 15 سال نامردی ونامردمی در حق مزاری وتبلیغ شبانه روزی وکارشناسی شده به نفع دشمنان دیروز مزاری، باز این مزاری است که همگام با بهار، بهار می شود وگل روی مزاری در آیینه جان تجلی می کند.

در 15 سال بعد از پرواز پرستو بابه مزاری،روحانیون وسادات شیعه برمزار احمد شاه مسعود قرآن خواندند وبر بال مزاری سنگ زدند.سیاسیون ما احمدشاه مسعود را شهید ملی وناجی ملت نامیدند واز یاد کردن مزاری به بهانه مصلحت زمانه ووحدت ملی، ابرو گره زدند ودندان دردهان قفل نمودند واما واگر ها گفتند.

ولی وقتی خدا چراغی را روشن کند، اگر عالم وآدم کمربندند که آن را خاموش کنند« هرآن کس که آن چراغ را پف کند،خداریشش بسوزد»آن چراغ پرفروغ تر می شود.

چراغ مزاری را خدا روشن کرده است که بعد از15 سال نامردی ونامردمی ها، نسل بیدار وجوان وپاک هزاره، اشک چشمانش را ضریح چشمان زیبای مزاری می کنند.

بعد از 15 سال خیانت روحانیون وسادات به مزاری وقرآن خوانی برمزار دیگران، جوانانی را می بینیم که هنوز جان پاک شان به قازورات سیاست وننگ ونیرنگ رهبانی وخاخام بازی وامام زادگی آلوده نشده وگل فطرت شان تازه شکفته است ونفس شوم هیچ خزان وصرصری بر گلبرگ های شان ندمیده اند، به عشق مزاری سال یادپرواز پرستو را پاس می دارند وبهار شان را با یاد مزاری آغاز می کنند.

در پانزده همین سال پرواز پرستو بابه مزاری است که خیزیشی جهانی شکل گرفت تا پاس داشت پازده همین سال یاد پرواز سرخ بابه مزاری را گرامی بدارند.سال یادی که بازخوانی تاریخ است وبیعت با آرمان های متعالی وتجدید میثاق با اسطوره مرد جهان صداقت وپاکی.

اگر چه من در ایران هستم واز جهان اطلاع دقیق ندارم وبا برگزار کنندگان سال یاد پانزده همین پرواز سرخ بابه مزاری، آشنایی دقیق ندارم ونمی دانم که آن عزیز در چه طیف از طبقات اجتماع قرار دارند.اما آنطور که دوستان عزیز معزز شریفی ابوالبتول ،آقای همکار ،میرزایی ازآلمان،برادر عزیز ومجاهد پاک وطن، حاج کبیر صاحب از سویدن وبلال بزرگ ازلندن، خبردادند، برگزار کنندگان سال یاد خونین پرواز پدر، نوعا جوانان ونونهالانی هستند که بعضا در اروپا متولد شده اند.

لذا این خبر یک جهان راز دربردارد ونوید از یک رستاخیز فرهنگی وخود آگاهی می دهد.رستاخیز فرهنگی برای جهان وطنی اندیشه های مزاری وخود آگاهی نسل مزاری نادیده و شلاق ناخورده ازاستبداد دینی وشئونیزم قومی.

رستاخیز فرهنگی وخودآگاهی وباز گشت به خویشتن فرهنگی وانسانی نسل سوم هزاره را باید نیک اندیشانه تکریم نمود ودر جهت بارورکردن این نهال نورسته همت نمود.

این خیزیش بزرگ وجهانی در جهت باز شناسی هویت انسانی وفرهنگی را باید به پیشوای شهیدان مزاری تبریگ گفت که بعد از 15 سال جهد بلیغ وکوشش بی دریغ دشمنان ومنافقان در جهت محو نام ویاد مزاری،خون مزاری ثمرداد ونهال غرص کرده مزاری به بار نشست ونهضت باز گشت به خویشتن خویش مزاری به سرمشق حیات نسل آگاه وبیدار وبافرهنگ هزاره شده است.

آری این رستاخیز جهانی باز گشت به خویشتن فرهنگی وانسانی را اول وآخر به مزاری باید تبریگ گفت که مزاری شهید فرهنگ بود وپبغمبر دعوت به بازگشت به خویشتن خویش فرهنگی وانسانی.

این رستاخیز بزرگ برآن سرخ روی تاریخ، آن مجمع الجزایر ارزش های برین، تبریک باد.

اسدالله جعفری

۱۳۸۸ اسفند ۱۸, سه‌شنبه

بنام خدا

سلام بر مزاری که شعر نابِ ناب زندگی بود
سلام بر بابه که پیوند دهنده خاک وخدا بود

سلام بر پشوای شهیدانِ ازتبار ریسمان بدوشان تاریخ
از شهید باید گفت واز مزاری باید قصه کرد وحکایتی روایت.
از او باید گفت، همو که گل سرخ مزار بود و امتداد تاریخ سرخ رویان حیات معقول
فرزند هزاره بود و ابر مرد هزاره سوم واولین فریاد گر عدالت درتاریخ مغضوبین زمین.
از نسل مردان مرد بود وشاهنامه آرزو ی ما را رستم داستان
از خیبر واُحُد نشان داشت واز علی ومحمد اجازت پیشوایی ومدال سرداری
سربدار بود وسید الشهدای کربلای افغانستان
ذوالفقار علی در کمرداشت و وقار محمد در رخسار
حلم حسن داشت وخون حسین در رگ رگش می جوشید
ازگلوی زینب فریاد می کرد وبا زبان سجاد مناجاد
تاریخ را بدوش می کشید وحق می خواست وعزت می طلبید
سپیده بر پیشانی داشت و منظومه نجات مارا درسینه
داغ در دل داشت وپیام در مشت
رسالتش نجات اولاد آدم بود ومکتبش تشیع سرخ علوی
نای «نی » نینوh در گلو داشت وقوت عباس در بازو
رشادت ابوالفضل داشت وجوانمردی علی اکبر
شیعه راستین علی بود وراه پیمای حسین
از شبنم وگل می گفت واز جنس باران بود
سینه اش قافستان عاشقی بود وپیشانیش عروج گاه نگاه خدا
آری او،
او که مزار بود ومزاری
مزار بود چون امتداد شهیدان راه آزادی وکرامت انسان بود
مزاری بود چون از مرزبانان مرز انسانیت انسان بود
یگانه وبود غریب
یگانه بود چون تجسم همه ی زیبای های خدایی بود
اما غریب چون همه ی می گفتتند :
مزاری سرداربی سر است و ملای بی قید وقیود و بدون ذی ملایی
اما او براستی که یگانه بود واز جنس باران واز نسل سپیده بدوشان سرخ جامه یعنی که شهید بود وفرزند شهید وپیشوای شهیدان وامت شهید

اسدالله جعفری

۱۳۸۸ اسفند ۸, شنبه

بنام خدا
اومحمد است واحمد، گل باغ «احد»

شب وشبنم وستاره،ترانه وپروانه
قمر وسمر، مریم وصنم، رخساره در چشمه زعفران می شویند
ناهید سربرشانه ی زهره نهاده زلف پروین شانه می زند
شهلا ونسترن خلوت دیگر دارند واز بهار می گویند
لاله ولادن گیسو فروهشته ورقصی به سوی خدادارند
سوسن ویاسمین آستین می افشانند وتکبیر زنان چرخ می زنند
بنفشه برگوش زمانه غزل می خواند ونیلوفر برشیپور خدا می دمد
مگرچه شده است که جان وجهان جوان شده وشوری در عالم است وزمین وآسمان ترانه می خوانند وعالم وآدم نوای برنای دارند وشوری درجان وهوهوی برلب؟
مگر چه عظیم واقعه یی رخ داده است که بی مانند سروری خلق شده وجوانی بهار آروزو به گل نشسته اند؟
چه معجزه ی پدید آماده که خدا به اعجاز سخن می گویند وماسوا شراب طهور می نوشند وهمه ی هوشیاران بیهوشند؟
چه نا گفته اندیشه ریشه برکار گاه خلقت پنجه انداخته وثمرداده که سرا تا ثریا را مست وخمار نموده وهمه خدا خوان شده اند؟
کدامین سقف فلک شکافته که چنین طرح نو درانداخته وهوش از همه ربوده است؟
خدا کدامین شاهکار دیگر عرضه داشته اند که ملک وملکوت ترانه «نسبح ونقدس» برلب دارند
خدا دیگر چه هوسی برسردارد که اینسان خلایق را به تماشا فراخوانده است؟
فراخوانی به این هیمنه وشوری به این شیدایی؟
چه شده است که خلقت چنین خلعت هزار نقش برتن نموده وپای برگرده غم می کوبد وبر« نی » شادی می دمد.
خبری باید باشد در این خانقاه هستی که خرقه وسجاده به سجودآمده اند
ساغر به خروش وساغر بدوشان پی نوشند.
غل غل زمزم ومیناگری مینا وحشر محشر وار در مشعر وجان بازی در مینای دلدادگی، کدامین حکایتی ناحکایت اند؟
آری «چشم هارا باید شوست وجوردیگر باید دید» تابتوان با تپش پنجره نماز خواند.
«حمام روح» باید گرفت تا زبان شقایق شد وبوی گل سرخ را شنید.
تا«قاره های نامکشوق روح» سفرباید کرد تا محرم راز شد وپیغام سروش شنید.
از غار تن باید بیرون شد تا برفراز «حرا» به تماشای خدا نشست.
ازخارستان رذیلت هجرت باید کرد تا توان محمود شد و«احمد» را دید و به «احد» رسید
نظربازی رندی می خواهد که درمیان نظربازان به مقام گزنیش واصطفا رسد ومصطقی شناسد.
سیربسیار باید کرد تا به مقام رسالت رسید ورسول هدایت شد
نبأ را نبی باید تاتوان «نُبی» آورد ونبوت به گل نشیند وشاهد ومشهود شد«میم» محمد را در «حا»ی احدشهود کرد.
آری! آنک این محمد است که چون گل سرخ محمدی روی دست خدابه تماشاست.
آنک این محمد است که از مکمن هستی به شهود آمده تا شاهد وشاهدبازی معنایابد
شیدایی تفسیر گردد
دلدادگی دلیری کند وبرجایگاه راستین خویش نشیند
آنک محمد آمده است تا «انی جاعل فی الارض خلیفه» تحقق یابد
آنک محمد آمده است تا خدا برکرسی دانایی نشیند، بیت الغزل «انا اعلم مالاتعلمون» بخواند
آنک محمد آمده است تا راز گل سرخ کشف شود وتنفس بنفشه ترجمه گردد.
آنک محمد آمده است تا «جاء الحق وزهق الباطل» تبیین گردد
محمد آمده است تا کاخ ها فروریزد وکخ ها قامت آراید و«مغضوبین» برسریر کرامت نشینند
محمد آمده است تا جهان وطنی جان گیرد وقطب ها فروریزند و«ماومن» «ما» شوند
او آمده است تا رنگ ها یک رنگ شوند ونیرنگ رنگ بازند.
اوآمده است تا«امت واحده» ازفرازقله «سلم» به «صلح» «سلام» کند
اوآمده است تا زمان برمدار «عدالت» بچرخد وزمین کرم نماید و«حریم انسان» حرمت یابد
اومحمد است واحمد، گل باغ «احد»
«م» محمد مجمع الجزایر جغرافیایی مخصوص خداست وتفرجگاه چشمان بی چشمی او.
«ح» محمد حریم حرمت انسان وحرم خدا
«م» محمدمنار شاهراه سلوک عاشقان است ومینای چشم یار
«د» او، «دولت کریمه» است ودایره مروت ومدارا و«داوود» را دلیل فتح فتوت.
«ا» احمدش «ادب باخلق» است«الفت بین خلق خدا، آدم والله»
«ح» احمدش «ح» حکمت است وحریم حکم وحکومت
«م» احمدش «م» مهر ومحبت است ومدرس ومدرس مسلمانانه زیستن ومحرم شدن حریم حرم مردم.
«د» احمدش «د» دیانت است ودین ورزی عقلانی وعقلانیت دینی.
آری! آنک محمد آمده است تا رحمة العالمین» باشد وخورشید زمین.
او آمده است که ازخدا روایت دیگر خواند وحکایت دیگر بازگوید.
آو آمده است که بین خدا وخلق خدا «حبل متین» آویزد تا خلق ازخدا جدانماند که خدایی محمد،خدایی مهر است نه خدایی خشم وغضب وتیغ وتبر
محمد آمده است تا خدایی احد وخلق مشدد را واحد کند وتوحید محقق گردد.
او محمد است چون رسالتش جمع است ونه تفریق،شفقت است ونه شقاق.
او احمد است چون انسان راازخاک به خدا می رساند و حلال وحرام دینش دایرمدار حرمت وکرامت ذاتی انسان است ودر دین محمد انسان دارای حق است وحق برمدار حقوقش می چرخد نه حقوقش برمدار حق بی برهان وجباریت.
آری او محمد است واحمد ومصطفی.
محمد است که رسالتش جمع است ونه تفریق
احمد است چون انسان را حرکت نهاد ومحمود خدا شد
مصطفی است چون برگیزده شد تا برگزیده بماند ودینش دین خاتم باشد وراهش راه مستقیم وبی اعوجاج.
میلادش بر همه رهپویان صراط مستقیم مبارک باد!

اسدالله جعفری