۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۸, دوشنبه


بنام خدا
رأی به بشر دوست، رأی به جامعه مدنی واستقرار عدالت اجتماعی است.

بشر دوست ،تنها کاندید مستقل ومردمیی است که اگر رأی بیاورد ،افغانستان دارای جامعه ی مدنی خواهد شد وعدالت اجتماعی وانکشافات متوازن در همه ی عرصه های حیات اجتماعی تحقق می یابد ودر چنان جامعه ی مدنی واستقرار عدالت اجتماعی است که انسان افغانستانی ،صرف نظراز تعلق قومی ومذهبی از حقوق شهروندی متساوی برخور دار می گردند .
بشر دوست در این چند سال حضور خود در دنیای سیاست عملا نشان داد که فراقومی می اندیشد ودر مقام عمل به اندیشه هایش پایبند است وبه یک جامعه ی مدنیی می اندیشد که در آن جامعه عدالت حاکم باشد وانسان بعنوان یک انسان دارای کرامت وحرمت باشد.
اما تنها ابهامی که در زندگی بشر دوست وجود دارد این است که بشر دوست موضع روشن دربرابر اسلام خواهان سنتی ومدرن ندارد وروشن نیست که کدام قرائتی از اسلام را قبول دارد واین دست آویزی شده است برای مخالفان بشر دوست که بتواند او را متهم به بی دینی کنند.
اما من از بشردوست بعنوان یک انسان دین مدار ویا شخصیت مذهبی حمایت نمی کنم واصلا به دین وعقاید بشر دوست کاری ندارم.حمایت من از بشر دوست ،حمایت عدالت اجتماعی قانون مدار است واگر عدالت اجتماعی دایر مدار قانون استقرار یابد،چون کشور افغانستان یک کشور اسلامی است ودر قانون اساسی افغانستان تصریح شده است که:
ماده 2
دين دولت جمهورى اسلامي افغانستان ، دين مقدس اسلام است . پيروان ساير اديان در پيروى از دين و اجراى مراسم ديني شان در حدوداحکام قانون آزاد مي باشند.
ماده 3
در افغانستان هيچ قانون نمي تواند مخالف معتقدات و احکام دين مقدس اسلام باشد.
ماده 4
حاکميت ملي در افغانستان به ملت تعلق دارد که به طور مستقيم يا توسط نمايندگان خود آن را اعمال مي کند. »
از طرف دیگر نمایندگان منتخب مردم درپارلمان، همه مسلمان هستند وقانونی را که تصویب می کنند نمی تواند مخالف دین وقرآن باشد.لذا نگران اسلام ودین وقرآن نیستم .
اما اگر بشر دوست رأی بیاورد چه می شود؟
اما اگر بشر دوست رأی بیاورد وبه اندیشه هایش وفادار بماند چه می شود ؟ودر افغانستان چه تحول پیش می آید وچه سیاستی در عرصه بین المللی وداخلی استقرار خواهد یافت؟
بشردوست ، دردودوره وزارت ووکالت خود نشان داد که:
1 – قانونمدار است
2 – ملی گرااز نوع راسیسمی آن نیست
3 – از عدالت اجتماعی قرائت خاص خودش را دارد
4 – بیگانه ستیز است
5 – بزرگ ترین دغدغه هایش بیکاری وفقرونبود عدالت بهداشتی وآموزشی است
5 – طرفدار قانون مند کردند حضور خارجی ها در افغانستان می باشد
6 – طرف دار قانون مند کردن حضور مؤسسه های کمک رسان خارجی هست.
7 – منشاءفساد اجتماعی وجنسی را فقر وبروکراسی می داند
8 – معتقد است زر اندوزی دولت مداران باید از طریق قانون ،عقیم گردد
9 – فرهنگ محوری جانشین رنگ وزبان ومذهب گردد
10 – آموزش در همه ی عرصه های آموزشی باز سازی شود ومطابق با خواسته ی روانی ملت ودست آورد های عام بشری عیار گردد
11 – اخوت ملی جانشین شقاق ملی شود
12 – انکشاف متوازن درعرصه های عمران وفرهنگ تحقق یابد
13 – افغانستان خانه مشترک همه ی شهروندان افغانستانی باشد
14 – شکاف بین شمال وجنوب ومرکز ،تبدیل به سرای مهر گردد
15 – جنایت کاران در هرلباس وموقعیت که باشند محاکمه عادلانه شوند
16 – به آسیب دیدگان جنگ های داخلی وخارجی غرامت پرداخت شود
17 – حق شهروندی متساوی براساس عدالت و قانون باشد
18 – هرشهروند افغانستانی حق داشته باشند که با بینه واسناد اثبات ارتکاب جرم، علیه هر شخص حقیقی وحقوقی شکایت کنند وداد گاه بر اساس عدالت وقانون مدنی ،بدون درنظر گرفتن موقعیت اجتماعی هر یک ،به دعاوی طرفین رسیدگی کند
19 – در افغانستان هیچ قومیتی بر قومیتی دیگر برتری قانونی وانسانی نداشته باشند
20 – افغانستان افغانستان،آزاد،آباد،متحد ویک پارچه باشد.
پس رأی به بشردوست رأی به ،افغانستان قانون سالار خواهد بود ودر قانون سالاری است که دموکراسی معنا دارد،عدالت اجتماعی تحقق می یابد،جامعه مدنی نهادینه می شود،کرامت انسانی وحرمت شهروندی اصلِ از اصول قانونمندی می گردد وانسان افغانستانی از حرمت جهانی برخوردار خواهند شد.
پس رأی به بشردوست ،رأی به کرامت انسانی خود ما است.
رأی به بشر دوست ،رأی به عمران افغانستان وریشه کن شدن فقر واستقرار عدالت بهداشتی می باشد
رأی به بشردوست،رأی به نفی استبداد دینی مبتنی بر نژاد پرستی واستبداد سیاسی مبتنی بر قانون فرمان های عبدالرحمانی هست.
وقتی قانون سالاری در کشور حاکم شد بر هیچ انسانی افغانستانی ستم رواداشته نمی شود وهیچ منطقه از مناطق دور افتاده افغانستان از قانون وعدالت مبتنی برقانون مدنی بی بهره نمی ماند ودر چنین هنگامه ها است که افغانستان در عرصه بین المللی نیز از اعتبار وجایگاه والا برخوردار می گردد وانسان افغانستانی دیگر نمادی از تروریسم ودرنده خویی وواپسگرایی قرون وسطایی نخواهند بود بلکه انسان افغانستانی مظهر تعالی وفرهنگ دوستی وصلح طلبی خواهند بود.
پس زنده وجاوید باد نام بشر دوست رئیس جمهورافغانستان آزاد وآباد ومتحد.

اسدالله جعفری

۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۶, شنبه

بنام خدا
سونامی انتخابات افغانستان(شقاق درجبهه ملی)

اگرچه هنوز نامزد های نهایی انتخابات افغانستان، رسما اعلام نشده است ومعلوم نیست که چه تعداد از این نامزد ها رسما تأیید ورد صلاحیت می شوند.اما نامزد جبهه ملی ،آقای دکتر عبدالله ی جنگ سالار،رد صلاحیت نمی شود ودر رقابت انتخاباتی حضور خواهد داشت.
نامزدی دکتر عبدالله از طرف جبهه ملی ،نشان از افول سیاسی واجتماعی این جبهه بود وبیان گر این نکته است که جبهه ملی دیگر یک جبهه قدرتمند ومتحد نیست ونمی تواند در سرنوشت افغانستان تأثیر گذار باشد وبعنوان یک حزب از قومیت برادر تاجیک،رؤیا های بگوربرده شده فرمانده فقید تاجیک احمد شاه مسعود را محقق سازد واز قوم تاجیک قهرمان بی رقیب بسازد.
نامزدی عبدالله از طرف جبهه ملی براساس یک استراتژی زمان شناسانه نیست که جبهه ملی ،براساس زمان شناسی وحساسیت قومی وعصبیت پشتونیزمی ،عبدالله ی پشتون تبار قندهاری را نامزد کرده باشد تا از این طریق فراقومی اندیشی جبهه ملی را نشان دهد وچشم امید به رأی قوم پشتون داشته باشد .چون عبدالله علی رغم پشتون بودنش در میان پشتون ها پایگاه اجتماعی ندارد ودر جنگ های بنیان سوز داخلی دوران حکومت آقای ربانی واحمدشاه مسعود ،عبدالله در کنار نازیسمی های پنجشیریسمی بود ودستش به خون قوم پشتون آلوده است وپشتون این رنگین بودن دست عبدالله به خون پشتون را ازیاد نبرده است که جبهه ملی چشم طمع به رأی پشتون داشته باشد وعبدالله ی پشتون را نامزد ریاست جمهوری کرده باشد.
پس نامزدی عبدالله از طرف جبهه ملی،نه تنها نشانه ی زمان شناسی سیاسی ، این جبهه نیست بلکه از انتحار سیاسی وشقاق درونی جبهه ملی خبر می دهد ،انتحار سیاسیی که انتحار اجتماعی قوم تاجیک را به دنبال دارد ونخبگان تاجیک را از امید بستن به این جبهه نومید می کنند .چون عبدالله در نسبت به نخبگان وسیاست دانان تاجیک، هیچ برتریی ندارد وحد اقل سه زن مبارز وخوش نام :داکتر مسعوده جلال،فوزیه کوفی وعفیفه آرزو در میان قوم تاجیک حضور دارند که به مراتب از عبدالله پایگاه اجتماعی بیش تر ونام نیک وسابقه بشردوستانه دارند وازوجهه بین المللی برخوردارند ودستانش به خون هیچ انسانی افغانی آلوده نیست وقوم تاجیک اگر به قحط الرجالی رسیده باشد،به قحط النسائی که نرسیده است وجبهه ملی می توانیست از میان آن زنان مبارز ودانا ونیک نام یکی را نامزد کند.
1 – بانامزدی عبدالله از طرف جبهه ملی، جبهه ملی به چهار دسته تقسیم شده:
1 – طرفداران ربانی وبخشی از پنجشیری ها
2 – طرفداران یونس قانونی وبخشی از شمالی ها
3 – طرفداران اسماعیل خان
4 – نیروهای میانه رو .
این دسته بندی ها را زمانی می توان خوب درک کرد که به مصاحبه های ضد ونقیض اعضای جبهه ملی ونامزد این جبهه ،آقای دکتر عبدالله دقیق شویم که گفته است:
من نامزد مستقل هستم واگر رأی آوردم روزی ،خواسته های جبهه ملی را برآورده خواهم ساخت» این گونه سخن گفتن عبدالله ،چیزی نیست جز این که جبهه ملی به یک سونامی گرفتارشده وشقاق ونفاق در این جبهه راه یافته اند واین جبهه نمی تواند راه اعتدال را در پیش بگیرد واز همین اکنون این جبهه بازنده انتخابات است وتنها راه باقی مانده برای جبهه ملی این است که به ترمیم شقاق ونفاق درونی خود بپردازد وخود را برای انتخابات مجلس آماده نموده چشم امید به ریاست مجلس داشته باشد.
2 –جبهه ملی ،هنوز به نام احمد شاه مسعود می نازد واز کادر سازی حزبی بازمانده است وسایه سنگین برادران احمدشاه مسعود ورفتار بیمار وکجمدار پروفیسور ربانی این جبهه را از خلاقیت ونو آوری وزمان شناسی سیاسی بازداشته ودرگیر خواسته های نامعقول وجهان گریز وملت ستیزانه نموده است.
این جبهه در طول عمر سیاسی خود ، برای حل منازعات کلان سیاسی وختم جنگ وپایان دادن به حضور نیرو های خارجی ، هیچ طرح راهبردی ارایه نداده است وتمام هم وغم خود را صرف این نمود که در برابر دولت کرزی قرار بگیرد واز طرح های دولت انتقاد کند واما خود بعنوان یک حزب سیاسی هیچ راهکار های عملی وتئوری راهبردی را به ملت عرضه نکرد.
3 - بزرگ ترین اشتباه جبهه ملی این بود که عضوتأثیر گذار خود مرحوم سید مصطفی کاظمی را با یک طرح شیطانی وبازی کثیف سیاسی ناجوانمردنه به قتل رساند تا بتواند با این بازی کثیف، دولت کرزی ودشمن دیرینه اش گلبدین حکمتیار را بدنام ورسواکند چون مسئولان دولتی بغلان از طرفداران حامدکرزی وگلبدین حکمتیار بودند وبرای همین بود که سایت های وابسته به جبهه ملی قبل از انتشاررسمی خبر ترور سید مصطفی کاظمی ،خبر کشته شدن ایشان را نشر نموده ، حکمتیار را متهم به قتل آقای کاظمی نمود واین بیان گر آن است که جبهه ملی با یک برنامه بسیار حساب شده طرح ترور کاظمی را سامان دهی کرده بوده که به محظ خبر ترور کاظمی آن را به حکمتیار نسبت بدهد .
اگر روزی یک محقق بی طرف، ترور ناجوانمردانه وغیر انسانی کاظمی را بی طرفانه تحقیق کند وخبر ساعت ترور کاظمی را با ساعت نشر خبر کشته شدن کاظمی ونسبت دادن آن را به حکمتیار از طرف جبهه ملی تحقیق کند خواهد دید که جبهه ملی خبر ترور وکشته شدن کاظمی ومتهم کردن حکمتیار را به کشتن کاظمی ،چند ساعت قبل(یا حد اقل همزمان با به خون غلطیدن ) از کشته شدن کاظمی نشر نموده است واین چه معنا دارد؟وچرا برادر احمدشاه مسعود که قرار بود با کاظمی باشد ،در بغلان از کاظمی جدا شد وبا تأخر به محل رفت تاجانش سالم ماند؟
4 - ضعف دیگر جبهه ملی این است که همواره به دنبال مهره های سوخته است وتاریخ مصرف مهره هایش را در نظر ندارد ودوران جهاد را با دوران قانونمداری وگذار به عصر دموکراسی ومدنی اشتباه گرفته است وادبیات دوران دموکراسی را نمی داند وروان شناسی عصرگذار به قانونمداری وآزادی خواهی در چهارچوب قانون وارزش های عام بشری را با آزادی خواهی آرمانی تمامیت خواه عصر جهاد ، خلط می کند
مهره های چون آقای ربانی ،عبدالله،قانونی،مارشال فهیم و....درروز گار خود انسان های بزرگ وتأثیر گذار بود اما امروزه فقط از تجربه های شکست وپیروزی آن ها باید استفاده کرد نه از خود شان به عنوان کارت های برنده.
امروزه باید از نسل نو ودانش آموخته استفاده کرد واز نیروهای بهره گرفت که جهان امروز وخواسته های جهان را درک می کند واز ارزش ها قرائت جهان شمول دارند .
5 – جبهه ملی هنوز نقش دو قوم هزاره وازبک را در تغیر سیاست های کلان افغانستان و...باورنکرده است وهنوز سعی دارند با مزدور پروری وجلب شخصیت های مسئله دار از این دو قوم،حضور نمادین ازاین دو قوم را درکنار خود داشته باشد.
جبهه ملی اگر برای ریاست جمهوری با قوم پشتون رقابت می کند چاره ی ندارد جز این که دو قوم هزاره وازبک را در کنار خود داشته باشد چون این دو قوم هستند که سرنوشت نهایی سیاست افغانستان را تعیین می کنند وهرقومی این دو قوم را درکنار خود داشته باشد برنده نهایی است.
جبهه ملی زمانی می تواند دو قوم هزاره وازبک را در کنار خود داشته باشد که رهبران واقعی این دو قوم را درکنار ش داشته باشد وبه خواسته های مدنی شان پاسخ صریح وشفاف بدهد وگذشته را تکرار نکند.

اسدالله جعفری

۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۵, جمعه

بنام خدا
درحاشیه پاسخ آیت الله العظمی محقق کابلی
پیرامون احوال شخصیه اهل تشیع افغانستان


قانون احوال شخصیه اهل تشیع افغانستان،چهره های بسیاری ها را آفتابی ساخت وخندق میان اسلام راستین واسلام من در آوردی را حفر نمود وبسیاری ها در این خندق فروغلطیدند.
از جمله کسانی که در این آورد گاه مورد آزمون خدا وملت قرار گرفتند، دو شخصیت بزرگ اهل تشیع افغانستان آیت الله العظمی محقق کابلی وآیت الله محسنی بودند.
من در این نوشته راجع به آیت الله محسنی سخنی نمی گویم ونظرات من راجع به ایشان قبلا درنوشته هایم نشر شده است والبته بعضی از روحانیون مشهد علیه من سخنرانی های ناجوان مردانه نموده اند ونوشته های من راجع به آقای محسنی را نوشته های منافقانه خوانده اند وبه طرفداری از آقای محسنی دروغ وتهمت های بسیاری را بر من رواداشته اند وازطرف دیگر بعضی از دوستان وخوانندگان عزیز وگرامی مقالات من از من گیلایه نمودند که من در این اواخر از آقای محسنی طرف داری نموده ام واین جفا به مردم هزاره وشهید مزاری است.
من فکر می کنم که این دو طیف از دوستان عزیز ومنتقدان بزرگوارمن، نوشته های مرا راجع به آقای محسنی با نگاه دشمنی ودوستی خوانده وبرعکس نظر من برداشت نموده اند برای این که من، نه دشمن آقای محسنی هستم ونه طرف دار ایشان وآنچه را راجع به آقای محسنی نوشته ام بیان واقعیت ها بود نه دشمنی ویا طرف داری آقای محسنی.
درنظر من آقای محسنی یک شخصیت دارای چند لایه است لذا دارای خوبی ها وبدی های می باشد ومن نمی توانم محسنی را یک سره نفی کنم ودرنقد او، ایشان را یا به مقام پیغمبری برسانم ویا در دشمنی اورا ....بنامم همان چیزی که دیگران می نویسند.من فقط منتقد بی طرف هستم ومنتقد بی طرف بودن رسالتش این است که بدی ها وخوبی های یک فرد را همان گونه که هست بیان کند تا مردم خود قضاوت کنند.لذا من در نوشته هایم هم از تلاش وکوشش آقای محسنی در تدوین وتصویب قانون احوال شخصیه ،سخن گفته ام وهم از فتوای قتل شهید مزاری وهم ازهمدست شدند آقای محسنی با قاتلان مردم هزاره .حال خوانندگان عزیز وبزرگوار، خود باید قضاوت کنند که طرف دار ایشان باشند ویا دشمن ایشان،وظیفه ورسالت من بیان واقعیت ها است همان گونه که واقع شده اند،نه دشمنی ویا دوستی با آقای محسنی.
اما از آقای محسنی که بگذریم،شخصیت دیگر اهل تشیع افغانستان ، مرجعیت عظمای شیعه حضرت آیت الله العظمی محقق کابلی ،مورد آزمون ملت وخدا قرار گرفت ودینداران مؤمن چشم داشتند که ایشان نظر خود را درباره قانون احوال شخصیه اهل تشیع بیان کند تامردم تکلیف دینی وشرعی خود را بدانند.
ازطرف دیگر سکولار های التقاط اندیش سعی داشتند که با لطایف الحیل به ایشان القاءکنند که این قانون را آقای محسنی تدوین نموده ومخالف شرع وحقوق بشر است وشما در مخالف شرع بودن این قانون وعلیه آقای محسنی اطلاعیه بدهید.
از جمله دو مسئله به این القائات واین که آقای محقق کابلی مخالف این قانون است،دامن زدند:
1 – مقاله جناب آقای حمزه واعظی بود ودر پایان مقاله خود تصریح کرده بود که آقای محقق کابلی یکی از منتقدان این نوع از قرائت دین است.
از آنجا که آقای حمزه واعظی در نروژ در کنار آقای صادقی زاده زندگی می کند وبا آقای صادقی زاده دوست وهمکار است وآقای صادقی زاده(آنگونه که سایت ها می نویسند که ایشان نماینده تام الاختیار آیت الله العظمی محقق کابلی در اروپا است)وکیل ایشان می باشد،این زهنیت را ایجاد نمود که حتما آقای محقق کابلی نظرمبارک خودرابه آقای صادقی زاده گفته وایشان به آقای حمزه واعظی گفته است.
2 – درنروژ علیه این قانون،راهپیمایی شد که آقای صادقی زاده یکی از بانیان آن بوده واز آنجا که ایشان (بنا بر ادعای سایت ها) وکیل تام الاخیار معظم له می باشد،این زهنیت را تقویت نمود که آقای محقق کابلی مخالف این قانون ومخالف شخص آقای محسنی است.
اما چاپ پاسخ حضرت آیت الله العظمی محقق کابلی ،راجع به قانون احوال شخصیه،دشمنان دین را رسوا ومؤمنین وخیر اندیشان را شاد وعزتمند نمود ونشان داد که مراجع شیعه پاسداران راستین شریعت محمدی هستند ودشمنی ودوستی مراجع شیعه دایر مدار شریعت ومصلحت عام امت اسلامی می باشند.
حضرت آقای محقق کابلی،حقیقتا در یک آز مون بزرگ خدا وخلق قرار گرفته بود وخدا را شکر که در این آزمون نیز روسفید شد وباردیگر عزت شیعه وطهارت وخدا ترسی وپارسا مداری مراجع شیعه را به نمایش گذاشت وخلق هزاره را در برابر منافقان والتقاط اندیشان عزیز وسربلند نمود .
من در این نوشته به زاویه های تاریک این آزمون بزرگ می پردازم واز خدا ی بزرگ مسئلت دارم که حق را بر قلمم جاری سازد وآنچه خیر وصلاح خلق هزاره وامت اسلامی می باشد برمن الهام نموده بر واژگان این نوشته بتاباند.
چرا حضرت آقای محقق کابلی در آزمون بزرگ قرار گرفت؟
وقتی احوال شخصیه اهل تشیع به دست فرزندان عزیز ودانشور هزاره در مشهد مقدس تدوین شد وبا تلاش بزرگان شیعه ونمایندگان عزیز مردم در پارلمان به تصویب رسید،شیطنت های استکبار جهانی ومنافقان داخلی آغاز شدند ودر سه محور تبلیغات والقائات شیطانی خویش را ساماندهی نمودند:
1 – بدون این که متن قانون احوال شخصیه را بخوانند واز اعلامیه حقوق بشرچیزی بدانند،این قانون را مخالف اعلامیه حقوق بشر خواندند و قانون طالب پسند وقرون وسطای لقب دادند ودر اشاعه این دروغ ها تاتوانستند مغالطه راه انداختند وسفسطه بافتند وهیاهو کردند وباتمام پرروی وبی شرمی گفتند که این قانون به مردان اجازه تجاوز جنسی(!)به همسرانش می دهد.
2 –گفتند این قانون را آقای محسنی تهیه نموده ومطابق با فقه شیعه نیستند بلکه این قانون براساس فقه سنتی ناظر بر هزار وچهارصد قبل نوشته شده است وبا قرائت مراجع امروزی شیعه از فقه ، سازگاری ندارد واین قانون قانون مرد سالار وشخص محورمی باشد وعدالت جنسیتی وحقوق انسانی در آن لحاظ نشده است.
3 – گفتند این قانون ،باتوجه به خشین بودن ومنافات داشتن با خواسته های جهانی حقوق بشر وقانون مدنی کشورهای مدرن،باعث وهن مذهب شیعه وسرشکستگی مردم هزاره در جهان می شود واین قانون، مردم هزاره را مردم غیر متمدن وواپسگرا وخشین وضدحقوق بشر ومخالف دست آورد های تمدن جهانی نشان می دهد.
دراین غوغا سالاری جهانی وفتنه انگیزی داخلی،نوک پیکان حمله علیه مواد راجع به وظایف مشترک زوجین بود وبه قول معروف از کاه کوه ساختند واز هیچ قلب واقعیت وتلبس حق دریغ نکردند.
اینجا بود که حضرت آقای محقق کابلی در یک آزمون بزرگ خدا وخلق خدا قرارگرفت.چون استکبارجهانی ومنافقان داخلی چنان هیاهویی به راه انداخته بودند که ملت در یک تحیر وتردید گیچ کننده قرار گرفته بودند ونمی دانستند که دراین هنگامه های فتنه انگیزی چه بگویند وچه بکنند و وظیفه دینی وملی ایشان چیست.
آقای محقق کابلی از آن نظر در یک آزمون بزرگ قرار گرفته بود که تبلیغات کارشناسی واز پیش طراحی شده استکبار جهانی ذهن جمعی جامعه را مشوش نموده بودند واین باور را برملت قبولانده بودند که این قانون واقعا یک قانون ضدبشری ومخالف مذهب شیعه وباعث آبروریزی جهانی مردم هزاره است وآقای محسنی عمدا این قانون را این گونه تدوین نموده است تا مردم هزاره در منظر جهانی بدنام شود وبعنوان انسان های خشین وقرون وسطایی مطره گردند ودنیا مردم هزاره را مثل طالبان والقاعده مورد ...قرار دهند.
باتوجه به آن جنگ روانی وایجاد ذهنیت از قانون وآقای محسنی،آقای محقق در یک آزمون بزرگ خدا وخلق قرارگرفته بود.چون از یک طرف نمی توانیست وضع روانی جامعه ومردمش را نادیده بگیرد وبدون نظرداشت وضعیت روانی مردمش از این قانون دفاع کند واز طرف دیگر وظیفه دینی وخدائیش نیز به ایشان اجازه نمی داد که این قانون را مخالف مصالح مردم هزاره بداند وچون آقای محسنی در تدوین آن دخالت داشته است وایشان سابقه همگامی بادشمنان مردم هزاره داشته وپیشوای شهیدان این مردم بافتوای ضمنی ایشان به شهادت رسیده است،با این قانون مخالفت نموده از این طریق محبوبیت خود رادرمیان مردم افزایش داده آقای محسنی را برای همیشه از جامعه شیعه وهزاره طرد کند.
این جا است که به عظمت این آزمون بزرگ پی می بریم وخداپروایی ،طهارت اندیشه ،عرفان دینی ،اخلاص دینی ،تعالی اخلاقی ، رسالت مداری فقهی ،پاسداشت از حقیقت ،ازخودگذشتگی وبه خدا رسیدگی آقای محقق کابلی را درک می کنیم وبه بزرگی ،طهارت ،پارسایی وخدایی گونه شدن حضرت ایشان سرتعظیم فرود می آوریم.
آقای محقق می دانیست که اگر این قانون را مهر تأیید بزند منافقین او را همگام با آقای محسنی می نامند ومردم هزاره دوست ندارند که مرجعیت عظمایش همگام با کسی شود که او درازهان مردم هزاره متهم به همگامی با قاتلان این مردم است.
باز آقای محقق خوب می دانیست که اگر ایشان این قانون را قانون ضدحقوق بشر اعلام کند،دنیا اورا تامقام پیغمبری بالا خواهد برد وافراطیان هزاره وجوانان احساساتی هزاره ،ایشان را به مقام خدایی خواهند رساند وبرایش چنان جشن تبلیغاتی راه خواهند اندخت که از واشنگتن تاکابل را عکس وپستر آقای محقق کابلی رافرش خواهند کرد.
اما حضرت آقای محقق کابلی ،در این هنگامه های فتنه انگیزی،همان پرچم دار راستین اسلام جلوه کرد که در روز گار فتنه انگیزی صدر اسلام،مولای متقیان ،نفس محمد(ع)،قرآن ناطق،جلوه ذات خدا وپشوایی سرخ جامگان درراه خدا ،علی مرتضی،ظاهر شد وبا دست در دست دادن حضرت ابوبکر ودر کنار جناب عمر قرار گرفتن ،نهال تازه به بار وبر نشسته اسلام را از هجوم فتنه نجاد داد وبه قول شهید راه اندیشه شهید دکتر علی شریعتی«به خاطر وحدت امت اسلامی ،بیست وسه سال سکوت کرد»تا اسلام جهان گیر شود.
حضرت آقای محقق کابلی نیز با پاسخ به حق خود ،چهره خدایی خود را به خلق هزاره نمایاند وبرگی دیگر بربرگ های زرین تاریخ خدامحوری خلق هزاره افزود وانسانیت را آبرو داد وبه دین عزت بخشید وبابنان خویش قلب شیطان را نشانه گرفت وخامه معطر واندیشه طاهر واخلاص کوثر گونش استکبار جهانی ومنافقان داخلی را نومید ساخت .
اینجا ست که باید فریاد زد:
سلام بر شما ای «ابراهیم» تبر بدوش دوران
سلام برشما ای «موسی» ناجی از نیل فتنه ها
سلام بر شما ای «مسیح» امت
سلام برشما ای «حمزه »محمد(ص)
سلام برشما ای شکوه «ذوالفقار» علی
درود خدا بر شما ای« حُسن» احسان« حسن:
جان ها فدایت ای تلألوئی خون سرخ «حسین»
چادر غیرت« زینب» برشانه های استوار توست که این گونه کاخ «یزید» های دوران را فرومی ریزید
عرفان« سجاد »را از گلوی خدا خوان تو می شنویم
بنان توست که تقدیر خدا را مقدر نموده بدل به قضاء می کند
بیان توست که قرآن خواندن «مصعب» را در مدینه ایمان به پژواک درمی آورد.
پیشانی فراخ دامن توست که جغرافیایی عرش خداست
فروغ پشمان توست که عارفان،« فیض اقدس» را شهود می کنند
ازلبان خداخوان توست که جبرئیل« شرع محمد (ص)»را برگوش زمان می خواند
حسن صورت وطهارت سیرت توست که حیات را معنا می بخشد ومعنا راجوهر می دهد
اخلاص توست که «سلبیل بهشت» را ملموس می سازد
پارسایی توست که روزی «مسیح» به زمین هبوط می کند به« مهدی (عج)»اقتدانموده به نماز می ایستد
سلام به تو وبه اندیشه مطهر ونماز های نیمه شب وبلور اشک هایت.

اسدالله جعفری

۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۲, سه‌شنبه

بنام خدا
پیدا وپنهان انتخابات افغانستان(گلبدین حکتمیار هم می آید )


افغانستان دیگر بار صحنه گفت وگوی پیدا وپنهان سیاست بازان داخلی وخارجی قرارگرفته وانتخابات این دور باطل راشتاب بیش تر بخشیده است.
این دور از انتخابات افغانستان،آورد گاه همه ی احزاب مدعی نجات افغانستان می باشد چون از چپ ترین چپ ها که روز گاری افغانستان را به قدرت بر تر آن روز (شوروی خدا نانیامورز)رایگان فروخت وداغ وطن فروشی را بر پیشانی خود نهاد،تاراست ترین راست مجاهد تمامیت خواه ونوکر بی مواجب قدرت برتر امروز ووطن فروشان بی شرم وحیای لمیده بر گند آب سیاست ،به میدان آمده اند.
طالبان وکوچی ها

اما از گروه طالبان این وطن فروشان در قالب شریعت وفرزندان خدا در زمین،خبر های ضد ونقضی شنیده می شود:
1 – خبر های پشت پرده حکایت از آن دارند که گروهی از طالبان ،هم اکنون مهمان آقای حامد کرزی هستند وبرای تقسیم قدرت چانه زنی می کنند وآقای حامد کرزی برسر اصل تقسیم قدرت با طالبان به توافق رسیده است اما در نوع حضور طالبان به نتیجه قابل قبول نرسیده چون طالبان خواهان حضور بی پرده نیستند وحامد کرزی خواهان حضور بدون قید وشرط است.
2 – طالبان بنا ندارند که انتخابات را تحریم کنند ،بلکه سیاست جدید طالبان این است (درصورتی که با حامد کرزی واشرف غنی احمد زی به توافق رسند)از مردم بخواهند که در انتخابات شرکت کنند اما به هیچ کاندیدی رأی ندهند وبا رأی سفید اعتراض خود را به نمایش گذارند وتا راه برای حضور نظامی طالبان هموار گردد وطالبان با این مجوز قانونی به تهاجم نظامی خود مشروعیت بخشند.
3 – طالبان با نمایندگان کوچی ها نشست های داشته اند ودر این نشست ها بر رفتن کوچی ها به هزارستان به توافق رسیده اند ودر صورت جنگ پیش آمده بین کوچی ها ومردم هزارستان،طالبان به کوچی ها امکانات نظامی بدهند واز دولت آقای کرزی بخواهند که از طریق اعزام نیروهای دولتی به هزارستان ،به نفع کوچی ها وارد عمل شوند.
آقای اکبری
از کوچی ها وطالبان که بگذریم ،خبر های نیمه موثق حکایت از آن دارند که آقای محمد اکبری رهبر حزب وحدت ملی افغانستان ،بعد از آن که با جبهه ملی نشست های داشته اند ،از تقسیم قدرت بی نصیب مانده وبرای تقسیم قدرت با آقای حامد کرزی وارد مذاکره شده تا در صورت رسیدن به توافقی،ایشان هم مثل آقای کریم خلیلی چند هزار هزاره را به آقای کرزی بفروشند تا قدرت به ایشان لبخندی هدیه کند .
آقای گلبدین حکمتیار هم می آید
خانم بی نظیر بوتو نخست وزیر فقید همسایه مهربان ترازدایه ی ما،در خاطرات خود نوشته است که روزی با دشمنان پدرش سر یک سفره نشسته غذا خوردند تا برای سرنگونی حکومت نظامی ضیاء الحق به توافق برسند.
بی نظیر بوتو ،بعد از این گزارش نوشته است : «سیاست کاری می کند که انسان را با دشمن خونی اش سریک سفره می نشاند» البته بی نظیر حق داشت که چنین قضاوت کند چون او یک بانوی سکولار بود وسیاست در مکتب سکولار ،همین است که خانم بی نظیر بوتو گفته است وسرانجام این سیاست جان او را هم گرفت واو اگر زنده می ماند وادعای عموهایش اگرراست باشد که ادعا نموه اند :« خانم بی نظیر بوتو را شوهرش آصف زرداری به قتل رسانده تااز این طریق به ریاست حزب مردم انتخاب شود.» خانم بی نظیربوتو، برای سیاست چه تعبیری را به کار می برد؟
به هرحال سیاست قاعده بازی مخصوص به خود را دارد وهرکسی که این قاعده بازی را بلد نباشد ویا انسان آرمان گرا باشد،در جهان سیاست دستش به جای بند نخواهد بود.
بر همین اساس آقای حامد کرزی مهره های شطرنج سیاست راجا بجا می کند تا بتواند رقبای سیاسی خود را کش نموده وبر فیل سیاست نشسته تفرج هندوستان کند.
یکی از مهره های قدرتمند این بازی آقای گلبدین حکمتیار است که آقای کرزی از او نیز غافل نمانده است ومعاون دوم خود آقای کریم خلیلی یار دیرین آقای حکمتیار را مأمور این بازی نموده وآقای خلیلی این سیاست دان هزاره زیرک ،از این امتحان رو سفید بیرون آمده وآقای حکمتیار را مهمان آقای کرزی نموده است.
بر اساس توافق های که آقای کرزی وحکمتیار برسر آن به توافق رسیده اند :
1 – قرار است حکمتیار سلاح برزمین بگذارد وجنگ سالارانش را به جای این که راهی کوه پایه های نفس گیرکند،به سوی صندوق های رأی گیری سوق دهد تا با رأی دادن به آقای کرزی ،وزارت خارجه ودفاع وچند ریاست نهاد های دولتی وچند سفیر ووالی ولایات به حزب اسلامی آقای حکمتیار واگذار شود.
2 – حامد کرزی از امریکائی ها بخواهد که آقای حکمتیار را از لیست سیاه خارج نموده بعنوان یک تروریست تحت تعقیب قرار ندهند.
3 – برای این که امریکا نام حکمتیار را از لیست سیاه خط بزند واو را دیگر تحت تعقیب قرار ندهند ،آقای حکمتیار به مدت سه سال در تبعید خود خواسته در عربستان برود وچون آقای نواز شریف به حال تبعید منتظر فرصت باشد وخود را برای بازی مأثر وقانون مند آماده کند.
درحاشیه این خبرها
1 - اصل سیاست گفت وگو میان دو لت وطالبان-حکمتیار از سیاست های اصولی در جهان سیاست است وتجربه تاریخ هم نشان داده است که سیاست گفت وگو بهتر از سیاست جنگ می باشد وتاریخ کمتر سراغ دارد که جنگ های داخلی شبیه جنگ افغانستان ،سرانجامش غالب ومغلوب نظامی باشد بلکه سرانجامش مذاکره ومصالحه بوده است
بر این اساس اصل سیاست گفت وگو با طالبان –حکمتیار سیاست معقول ومبتنی بر مصلحت عامه افغانستان (حال آقای کرزی از این سیاست چه هدفی دارد آن بحث جداگانه) است.واگر آقای ربانی واحمد شاه مسعود همان سیاست گفت وگو ی پیر صاحب صبغت الله مجددی را در پیش می گرفتند وبا حزب اسلامی وحزب وحدت اسلامی سیاست گفت وگو را ادامه می دادند وبه دنبال مزدور پروری نمی بودند تا افراد چون آقای اکبری وسید مصطفی کاظمی وآیت الله سید ابوالحسن فاضل را از حزب وحدت جداکنند وبه سیاست سگتاریسمی خود ادامه بدهند،امروز افغانستان افغانستان آباد وآزاد ودارای عزت جهانی می بود.
حال که آقای کرزی باب گفت وگو با طالبان – حکمتیار را بازنموده است (صرف نظر از احساسات قومی وشخصی والقائات سیاست بازان شیطان منش) این سیاست را به فال نیک باید گرفت.
واقعیت این است که (جنایات ورفتار های ضد بشری طالبان-حکمتیار در جای خودش محفوظ وروزی باید درداوری تاریخ قرار بگیرد) طالبان وحکمتیار از همین سر زمین افغانستان هستند وحق شهروندی دارند واگر طالبان وحکمتیار میثاق ملی ،قانون اساسی افغانستان را بیپذیرند وبر اساس حقوق شهروندی حق شهروندی خود را در چهار چوب قانون مدنی دنبال کنند ،چه کسی مخالف این است؟یقینا هیچ انسان عاقل وخیر خواه امت اسلامی افغانستان مخالف این سیاست نخواهد بود.
2 – اگر طالبان جنایت کار هستند، آقای حامد کرزی هم روز گاری طالب بود ودر بدنه سیاست خارجی طالبان حضورداشت وقتی جنایت کاری مثل کرزی حق شرکت در انتخابات را دارد چرا طالبان نداشته باشند؟
3 – اگر حکمتیار جنایت کار است وبر اساس آن جنایات مرتکب شده حق شرکت نداشته باشد،پس بسیاری ها نباید حق شرکت داشته باشند چون دست بسیاری از همین نامزد ها به خون ملت آغوشته اند مگر دستان شخص کرزی ودومعاون جنگ سالارش به خون هزاران انسان بی گناه آلوده نیستند؟
مگر داکتر عبدالله سخن گوی جنگ سالار وزیر دفاع دولت مستعجل آقای ربانی نبود؟مگر همین داکتر عبدالله شب قبل از شهادت شهید مزاری با رادیو بی بی سی مصاحبه نداشت که ملت هزاره وازبک وپشتون های طرفدار حزب اسلامی را تهدید به استفاده از بمب های خوشه ای می کرد ؟
مگر جنایات آقای سیاف وربانی کمتر از جنایات آقای حکمتیار هستند؟
اگر بنا باشد حکمتیار نباشد ،آقای سیاف وربانی بر چه اساسی باید باشند ؟
پس برهمان اساسی که آدم کشانی چون سیاف ،ربانی،خلیلی،فهیم،داکتر عبدالله،یونس قانونی،علومی،گلابزوي،احدی....حق بودن وماندن وحق شهروندی دارند طالبان وحکمتیار هم دارند.
نتیجه
اصل سیاست گفت وگو سیاست معقول وبه مصلحت عامه مردم افغانستان است
ولی در شرایط فعلی این سیاست کارایی ندارد چون حکمتیار وطالبان عملا در سیاست حضوردارند وپست های اساسی در اختیار نیروهای طالبان وحکمتیار هستند.
این سیاست گفت وگو از طرف حامد کرزی سیاست صادقانه وبراساس مصلحت عامه مردم افغانستان نیست بلکه برای شکست دادن رقبای انتخاباتی می باشد پس سیاست عقیم است .
حکمتیار به دنبال قدرت سیاسی نیست بلکه او به دنبال زعامت عام افغانستان می باشد وکینه ی احمد شاه مسعود وخیانت آقای ربانی به حکمتیار ،حکمتیار را مار زخم خورده کرده وحالا حالا ها با سیاست افغانستان کنار نخواهد آمد وممکن است که حکمتیار به این نتیجه رسد که به راه خود ادامه بدهد تا مرگ دامن گیر او شود واو شهید امت اسلامی لقب گیرد وبعنوان یکی از پیشوایان جهاد علیه کفر والحاد باقی بماند ونامش جاویدانه شود
اسدالله جعفری
.

۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۵, سه‌شنبه

بنام خدا
با اتحاد محقق ودوستم،معاون اول ودوم ریاست جمهوری هزاره وازبک خواهند بود؟

طبق نوشته های سایت ها واعلامیه یی که بنام حزب وحدت مردم افغانستان به رهبری حاج محمد محقق وجنبش ملی اسلامی به رهبری ژانرال عبدالرشید دوستم،در سایت های افغانستانی منتشر شده است حکایت از آن دارد که هزاره ها وازبک ها سر عقل آمده اند وبنا دارند با اتخاذ سیاست واحد به خواسته های مدنی خود دست یابند ودر قاعده بازی دموکراسی شرکت هدایت شده وبرخواسته از نیاز زمان واقتضای سیاست کلان کشورداشته باشندودرپرتواتحاد، سهم خواهی درقدرت را تحقق بخشند।
واقعیت این است که جامعه هزاره تاریخ بسیار پرلایه دارند وتا امروز، دست اتحاد به سوی همه ی اقوام دراز نموده وصادقانه پیمان همگامی وهمیاری بسته اند ودر این صداقت خود نیز صادق بوده اند.اما هیچ گاه پاسخ صادقانه نشنیده واز پشت خنجر خورده وسینه اش با دشنه متحدانش دریده شده است.
اگر ازگذشته های دور
صرف نظر کنیم ،از دو دهه قبل نمی توانیم چشم وگوش بسته بگذریم واز پیمان شکنی های متحدان هزاره سخنی هرچند به گلایه روایتی به درایت حکایت نکنیم.
اتحادهزاره ها با تاجیک ها
بعد از خروج ارتش شوروی از افغانستان واتحاد هفت گروه جهادی در پاکستان وحضور عربستان در هنگام تقسیم قدرت گروه های هفت گانه،برادران تاجیک در حاشیه رانده شده وحضور مدنی هزاره ها نادیده گرفته شدند واز برادران ازبک نامی درمیان نیامد.
در همین هنگامه هابود که حزب وحدت به رهبری پیشوای شهیدان شهید عبدالعلی مزاری،با افسران شمال وشخص عبدالرشید دوستم،تماس برقرار نمود واین نیروها از دولت کمونیست کناره گرفتند ودولت مرکزی کابل را در آستانه سقوط حتمی قرار دادند.
در این هنگامه های که اتحاد شمال شکل می گرفت ،جناح پشتون دولت کمونیست کابل تمهیداتی را فراهم می کردند که قدرت سیاسی ونظامی را به احزاب جهادی پشتون تسلیم کنند تا دیگر اقوام از جمله حزب جمعیت اسلامی به رهبری آقای برهان الدین ربانی واحمد شاه مسعود نتواند در بدنه سیاسی کشور حضور تأثیر گزار داشته باشند.
آقای احمد شاه مسعود که انسان باهوش وطراح بود وتاریخ سیاسی اسلام ومخصوصا زندگی سیاسی معاویه رادقیق مطالعه کرده بود وبا آقای گلبدین حکمتیار از دوران دانشجویی دشمنی داشت ودر دوران جهاد نیز بهترین فرماندهان آقای مسعود بدست نیرو های آقای حکمتیار قلع وقمع شده بود.برای انتقام از حکمتیار ودست یابی به قدرت سیاسی کشور، به حزب وحدت پیشنهاد اتحاد را داد وعبدالعلی مزاری هم (باتوجه به شرایط آن روز وسیاست انحصار طلبانه گروهای پشاور نشین) این وحدت را پذیرفت وبرای تأثیر گزاری بیش تر این وحدت ،افسران جداشده از دولت مرکزی را به شمول عبدالرشید دوستم ،به این وحدت فراخواند سرانجام پیمان وحدت تاجیک ها وهزاره وها وازبک ها در جبل السراج امضاء شد.
براساس این وحدت سه جانبه ،نیروهای شمال ،شمال کشور را از سیطره حکومت مرکزی خارج نموده وحرکت خویش را به سوی کابل آغاز نمودند.
طبق پیمان جبل السراج،نیروهای اتحاد شمال بطور همزمان ومشترک وارد کابل می شدند ونیروهای اتحاد شمال باهماهنگی هم در جایگاه های حساس اداری مستقر می شدند.
اما با نزدیک شدن نیروهای اتحاد شمال به کابل ،آقای احمد شاه مسعود ،برخلاف پیمان سه جانبه ،نیروهای خود را پنهانی وارد کابل نموده در جاهای حساس دولتی مستقر نموده به قتل عام قوم پشتون پرداختند وعملآ وارد جنگی قومی وخیابانی شدند.
از آنجا که نیروهای حزب وحدت وجنبش ملی ،با نیروهای جمعیت وشوراي نظار پیمان نامه اتحاد امضاءنموده بودند،در جنگ های (دور اول)بین حزب اسلامی حکمتیار واحمدشاه مسعود بی طرف باقی ماندند ونیروهای احمد شاه مسعود توانست نیروهای حزب اسلامی حکمتیار را از نقطه های حساس نظامی کابل بیرون بیرانند.
با بیرون راندن نیروهای حزب اسلامی از مراکز مهم سیاسی ونظامی کابل ،آقای احمد شاه مسعود برخلاف پیمان اتحاد جبل السراج،به قلع وقمع هزاره ها برخاست وبا خنجر نفاق سینه متحد خود را درید ومسیر تاریخ را عوض نموده افغانستان را در گیر یک جنگ قومی فرسایشی نمود وجهاد مقدس ملت بزرگ افغانستان رابدل به برادر کشی وخانه جنگی احمقانه کرد وراه را برای اشغال قانون مند افغانستان هموار ساخت.
احمد شاه مسعود وآقای ربانی همان سیاستی را در پیش گرفتند که معاویه دربرابر امت اسلامی درپیش گرفته بود وباقتل وغارتگری بی شرمانه علیه اقوام ساکن در افغانستان روی یزید ابن معاویه را هم سفید نمود ند.
خلاصه سخن این که هزاره از اتحاد با تاجیک به رهبری آقای ربانی واحمد شاه مسعود ،فقط قتل عام وجنایت نصیبش شد که حدیث مفصل دارد وتو خود بخوان ازاین مجمل حدیث مفصل.
اتحاد هزاره ها با ازبک ها
چنان که در بالا گفته شد،شهید مزاری ،عبدالرشید دوستم را در وحدت سه جانبه سهیم ساخت ونماینده حزب وحدت در شمال، آقای محمد محقق ،جنبش ملی اسلامی را مثل نیروهای حزب وحدت رهبری می کرد
وقتی مجاهدین وارد کابل شدند ودولت عبوری مجاهدین به رهبری پیر صاحب صبغت الله مجددی،کار خود را شروع کرد ،آقای حکمتیار ، نیروهای عبدالرشید دوستم را نیروهای الحاد وکفر نامید وخواستار بیرون راندن نیرو های دوستم از تمام نقاط کابل شد ومتأسفانه ،احمدشاه مسعود علی رغم پیمان سه جانبه با حزب وحدت وجنبش ملی، با حکمتیار هم صداشد وخواستار بیرون راندن نیروهای دوستم از کابل شد وبا کمال بی شرمی همان سخنی را گفت که آقای حکمتیار گفته بود ورسما علیه نیروهای ازبک به رهبری دوستم حکم جهاد داد.
در این بازار تکفیر وتفسیق علیه نیروهای جنبش،تنها کسی که از حق شهروندی وحضور سیاسی نیروهای ازبک عبدالرشید دوستم حمایت کردوگفت: ازبک ها نیز حق تعیین سرنوشت دارند وحق دارند در افغانستان از تمام حق سیاسی ومدنی برخوردار باشند؛آن شخص وآن حزب، شخص عبدالعلی مزاری وحزب وحدت اسلامی بود.
حمایت حزب وحدت از جنبش ملی،برای حزب وحدت تبعات بسیار ناگوار وسنگین داشت به گونه ی که حزب اسلامی حکمتیار وشورای نظار احمدشاه مسعود، ده ها جنگ را بر حزب وحدت تحمیل نمودند اما حزب وحدت به رهبری شهید مزاری، تمام جنگ ها ودشمنی ها را به جان خرید ولی صادقانه ومصمم از حق سیاسی ومدنی جنبش ملی دفاع کرد.
این حمایت حزب وحدت از جنبش ملی، نتیجه اش آن شد که حتی حزب اسلامی حکمتیار که روزی جنبش ملی را نیروهای کفر والحاد می نامید،جنبش ملی را به رسمیت شناخت ودست اتحاد به سوی او دراز نمود وباز همین حزب وحدت بود که جنبش را عضو شورای عالی هماهنگی نمود که حزب اسلامی از اعضای ارشد شورای عالی هماهنگی بود.
اما عبدالرشید دوستم این صداقت حزب وحدت را باجنگ دارالامان ومتحدشدن با احمدشاه مسعود پاسخ داد وباچراغ سبز نشان دادن آقای ربانی،باحزب وحدت وارد جنگ شد وده ها جوان هزاره را که از حق سیاسی ازبک ها دفاع کرده بودند،به خاک وخون کشید وشهید نمود ودر روز واقعه حزب وحدت را تنها گذاشت.
اتحاد هزاره ها با پشتون ها
هزاره ها همانطور که با برادران تاجیک وازبک ،پیمان های مشترک داشته اند با برادران پشتون هم اتحاد ها وپیمان های داشته اند که آخرین اتحاد وپیمان برادری هزاره ها با پشتون ،اتحاد حزب وحدت با حزب اسلامی در قالب شورای عالی هماهنگی ومذاکره وصلح حزب وحدت با گروه طالبان بودند ولی نتیجه اش همان نتیجه همیشگی بود وخنجر خودن هزاره در قالب اتحاد دوستی تکرار شد.
البته اتحاد آقای کریم خلیلی با آقای کرزی وتابعیت بنده وار وبرده منشانه آقای خلیلی از آقای کرزی وشرکت آقای کرزی در غائله کوچی ها در بهسود وچشم پوشی بی شرمانه ی آقای کرزی بر جنایات گوچی گری بهسود وتوجیه بی شرمانه آقای خلیلی این موضع نژاد پرستانه آقای کرزی را،داستان دیگر است وروایت دیگر می طلبدوفرصت دیگر بایت وحکایت به درایت وروایت به حقیقت ،کابت وروایت گردد.
باید ها ونباید های اتحاد هزاره - ازبک
بعداز این اشاره گذرا به گذشته وپیمان شکنی های متحدان هزاره،نیم نگاهی داریم به اتحاد جدید هزاره وازبک وبایدها ونباید های این اتحاد.
افغانستان دارد دمکراسی را تمرین می کند ودرحال گذاراز حکومت استبدادی مبتنی بر نژاد پرستی ،به یک حکومت انتخابی مبتنی بر قانون مدنی ومیثاق ملی است.
ازآنجا که افغانستان یک کشور کثیر الملیت قومی است،این گذار از استبداد به قانون ومدنیت،تابع اتخاذ سیاست های استراتژیک این اقوام تشکیل دهنده کشور است وقاعده دموکراسی در افغانستان قاعده ائتلاف وفراکسیون می باشد.
براساس این قاعده،قدرت سیاسی از آن کسی وکسانی خواهدبودکه بتواند اقوام دیگر را با خود همراه وهمسو کنند.چون در افغانستان هیچ گروه قومی اکثریت مطلق را ندارند واکثریت قومی در افغانستان یک دروغ مشهور است نه حقیقت متحقق.
اما طبق همین دروغ مشهور وساخته وپرداخته برادران پشتون وتاجیک، قوم پشتون ،تاجیک،هزاره وازبک به ترتیب بزرگ ترین گروهای قومی را تشکیل می دهند اما این بزرگ ترین گروه قومی بودن به گونه ی نیست که هریک از این گروه های قومی بتوانند به تنهایی حکومت تشکیل بدهند .
قوم پشتون وتاجیک نه تنها به تنهایی بلکه با اتحاد با هم نیز نمی توانند حکومت تشکیل بدهند واز مشروعیت ملی برخوردار شوند وبرای مشروعیت قانونی وملی خود به یکی از دو قوم هزاره وازبک نیاز دارند.بنابر این، هزاره وازبک تعیین کنندگان نهایی مشروعیت حکومت ها در افغانستان می باشند .
واقعیت موجود این است که قوم پشتون ،ریاست جمهوری را حق طبیعی خود می دانند وبه کمتر از ریاست جمهوری نیز راضی نمی شوندوتجربه تاریخی قوم پشتون هم همین را صحه می گزارد.حتی برادران تاجیک ما وشخص آقای برهان الدین ربانی بعد از آن همه انحصار طلبی وپشت کردن های چوکی ریاست جمهوری خودخوانده ،با معرفی کردند کاندید پشتون(عبدالله عبدالله) به این خواسته قوم پشتون مهر تأیید زد وعملا برتری قوم پشتون را پذیرفت وبرادران احمد شاه مسعود که نان نام مرحوم احمدشاه مسعود را می خورند نیز ادعاهای برادرش احمدشاه مسعودرا به افسانه بدل کرد وخودرا بنده وبرده پشتون ها ساختند وبه مرده ریگی سیاست نفاق وشقاق بین قوم تاجیک ادامه می دهند.
ازآنجا که طبق تصریح قانون اساسی ،نظام حکومتی افغانستان نظام ریاستی است وریاست جمهور دارای دو معاون اول ودوم می باشد وباید در هنگام نامزدی دومعاون خود را معرفی کند ودرحقیقت معاونان رئیس جمهور،کسانی خواهند بود که بتوانند اکثریت آرای ملت را برای رئیس جمهور جمع کنند تا رئیس جمهور دارای مشروعیت ملی شود.
طبق همین قاعده بازی دموکراسی،اگر هزاره وازبک بطور متحد از یک کاندید حمایت کنند آن کاندید اگر از قوم پشتون باشد،به رأی قوم تاجیک نیاز ندارد واگر از قوم تاجیک باشد به رأی قوم پشتون احتیاجی نخواهد داشت.
پس اگر هزاره وازبک ،متحد باشند ورقابت ریاست جمهوری رابه دو قوم پشتون وتاجیک واگذارند،معاونت اول ودوم بطور طبیعی از هزاره وازبک خواهند بود .چون هزاره واز بک درکنار هریک از دوقوم پشتون وتاجیک که باشند او رئیس جمهور خواهند بود ومعاونت اول از هزاره ومعاونت دوم از ازبک خواهند بود یعنی هزاره وازبک درکنار هرقومی باشند آن قوم اکثریت مطلق را خواهند داشت ونیازی به رأی قوم رقیب ندارند.
حال اگر اتحاد آقای محقق ودوستم برهمین مبنا باشند ،باید برسر معاونت اول ودوم چانه زنی کنند واز کاندید ریاست جمهوری یی حمایت کنند که معاونت اول ریاست جمهوری ووزارت دفاع را به هزاره ومعاونت دوم ووزارت کشوررا به ازبک واگذارد .
نتیجه
بنابر این ،قاعده بازی در دوران تمرین دموکراسی وحال گذار از دوران استبداد به عصر قانون مندی ومدنیت ، ایجاب می کند که دوقوم هزاره وازبک متحدشوند وبااتحاد صادقانه به خواسته های برحق مدنی خود دست یابند ومعاونت اول ودوم،وزارت دفاع وکشور را از آن خود کنند وتاریخ افغانستان را ازنو بنویسند.
این در صورتی تحقق خواهد یافت که اشتباهات گذشته تکرار نشود ووحدت دو ملیت هزاره وازبک اتحاد مدنی برای رسیدن به خواسته های مدنی بوده و اتحاد محقق ودوستم اتحاد براساس یک استراتژی سیاسی واجتماعی وبادرنظر داشت مصلحت عام دو ملت هزاره وازبک باشند نه بازی سیاسی حزبی ومقطعی.
پس اگر اتحاد آقای محقق ودوستم براساس مصلحت عام دو ملیت هزاره وازبک باشند واگر آقای محقق ودوستم، واقعا بنادارندکه خواسته های مدنی این دو ملیت را با اتخاذ سیاست مطابق با اقتضایی زمان مطالبه کنند ودر بازی سیاسی از قاعده بازی امتیاز بده وامتیاز بگیر استفاده کنند ودر منظر جهانی از اعتبار مدنی ومشروعیت حقوقی ومقبولیت سیاسی برخوردار باشند،راهش این است که :
آقای محقق ودوستم خواسته های مدنی ومطالبه های حق شهروندی ملیت های دو برادر هزاره وازبک را شفاف وصریح با کاندید های ریاست جمهوری مطرح کنند وبی پرده وصریح بگویند که معاون اول ودوم ووزارت دفاع ووزارت کشور را به دوملیت هزاره وازبک واگذار کند وازوزارت خارجه ونمایندگی افغانستان در ساز مان ملل نیز یکی را به این دو ملت بدهد ومسئله کوچی را برای همیشه حل کند .
آقای محقق ودوستم این خواسته های مدنی –سیاسی را باکاندید های احتمالی مطرح کنند وهر کاندیدی که این خواسته ها را نپذیرفت ،آن کاندید را برای مردم هزاره وازبک معرفی کنند وبگویند که ما این خواسته های شمارا با این کاندیدها درمیا ن گذاشتیم وایشان این خواسته های شما را نپذیرفت ،بنابر این ،شما دو ملت هزاره به این کاندیدهای که به خواسته های مدنی شما پاسخ مثبت نداده اند،رأی ندهید واز این طریق قدرت تأثیر گذاری دوملت هزاره وازبک رادر تغیر تاریخ افغانستان ،قانون مندانه به نمایش گذارید وباعصیان مدنی به حق مدنی خود دست یابید تاسیاست مداران نژاد پرست بدانند که هزاره وازبک دو رکن اساسی کشور هستند وکسی می تواند به مشروعیت سیاسی وریاست جمهوری دست یابد که این دو ملت را در کنار خودداشته باشد .

اسدالله جعفری

۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۳, یکشنبه

بنام خدا
براساس بلوغ مدنی،رأی هزاره بر چه کسانی حرام است؟

انتخابات یک پارا متری برای سنجش عقلانیت مدنی جوامع می باشد. چنان که در فلسفه سیاست امروز ،جوامع به جوامع متمدن و غیر متمدن تقسیم می شوند وفصل ممییز این تقسیم عقلانیت مدنی است وعقلانیت مدنی در انتخابات وحضور قانون مند تبلور پیدا می کند وهرجامعه ی که انتخابات بیش تر وقانون مندانه وقانون محورداشته باشند آن جوامع جوامع متمدن ترمحسوب می گردند.
افغانستان هرگز قانونمند نبوده واز قانون محوری خبری نبوده است فقط در دوران حکومت کمونیست ها قانون محوری آغازشده بود وشوراهای شهروروستا در کشور حضور کم رنگ پیدا کرده بودند که با آغاز جهاد مقدس مردم افغانستان علیه اشغالگران شوروی ،این قانون محوری حکومت کمونیست های وابسته به اشغالگران نیز متوقف شد .
با خروج ذلتبار اشغالگران ارتش سرخ ازافغانستان وتبانی بعضی از کمونیست ها با حزب اسلامی آقای گلبدین حکمتیار برای تسلیم کردن قدرت به حزب اسلامی و شورش شبهه نظامیان شمال وشکل گیری اتحاد سه جانبه تاجیکان به رهبری فرمانده مسعود،هزاره ها به رهبری عبدالعلی مزاری وازبیک ها به رهبری ژانرال عبدالرشید دوستم وسقوط حکومت مرکزی کابل ووارد شدن مجاهدین به کابل وآغاز جنگ های خیابانی وتنش های قومی ،افغانستان بدل به یک کشور هزار حکومت وقانون شد که نتیجه اش بی قانونی مطلق بود وبااین مهارگسیختگی مجاهدین نام نهاد وخلق ناگهانی گروه واپسگرای طالبان ،افغانستان تابع قانون جنگل شد وآنچه که باید نمی شد وتاریخ افغانستان تاریخ خون،آتش وغارت لقب گرفت.
حال بعد از آن همه ظلم وستم های غیر قابل بیان وتفسیر،افغانستان به سوی جامعه مدنی وقانون محور سیر وحرکت نوینی راآغاز نموده است ودموکراسی هدایت شده را تمرین می کند ونهاد های مدنی را بنیاد می نهد تا در پرتو قانون جامعه مدنی قانون محوررا استقرار بخشد وشهروندانش براساس حق شهروندی حضور قانونی خودرا در اداره حکومت وسازندگی کشور در قالب انتخابات ریاست جمهوری وانتخابات مجلسین،به نمایش گزارند.
در این میان مردم هزاره سرنوشت ویژه پیدا می کنند ووظایف سنگین تر دارند وعقلانیت این قوم از دیگر اقوام بیش تر درمعرض داوری تاریخی قرار خواهند گرفت.
مردم هزاره از آن نظر عقلانیت جدایی از دیگر اقوام دارند که این قوم قوم نفرین شده بودند وتا قبل از سه سال قیام شرافتمندانه شهید مزاری در غرب کابل ،هزاره شهروندان درجه دو وسه محسوب می شدند واز هرگونه حق شهروندی محروم بودند ودر ارکان حکومت شرکت نداشتند ودرنتیجه از حق انتخاب کردن وانتخاب شدن نسبی هم محروم بودند.
اما بعد از سه سال مقاوت شرافتمنداه شهید مزاری وادامه راه او در بامیان وبزرگ شدن نسل جهاد وشهادت وباز گشت نخبگان هزاره در صحنه های اجتماعی وسیاسی وخلق رستاخیز انسانی در میان هزاره های مهاجر ونهادینه شدن فرهنگ شهادت وخوداتکایی در میان هزاره های بازمانده از شهادت ومقاوت بابه مزاری،تاریخ هزاره دیگرگونه ورق خورد واین تاریخ با واژگان:
استقلال خواهی شهروندی در عین وحدت ملی،حق تعیین سرنوشت درعین شناخت حق تعیین نوشت دیگر اقوام،قانونمداری براساس میثاق ملی یعنی قانون اساسی کشوروحق انتخاب شدن وانتخاب کردن،آغاز شد ند .
اکنون که دوردیگر از انتخابات آغاز شده است، جامعه هزاره در یک آزمون دیگر قرار گرفته اند تا در این آزمون سرنوشت خود را بدل خواه رقم بزنند وعقلانیت مدنی خود را به نمایش گزارند.
لذا عقلانیت هزاره در این است که :
1 – رهبران سیاسی هزاره در عین اختلاف سلایق ودارابودن حزب وهواخواهان حزبی خود،باتوجه به حساسیت های بین المللی وملی،سیاست کلان هزاره را براساس عقل جمعی عیار کنند ورای زنی های سیاسی خودرا هماهنگ سازند واز استراتیژی حزبی هم دیگر اطلاع پیداکنند ونقطه نظارات مثبت هم دیگر را برجسته ساخته سیاست ورزی جمعی را بر سیاست بازی خودمحور وخودبنیادوسیاست ورزی حزبی وخام ترجیح دهند ودرچانه زنی های سیاسی وتقسیم قدرت سیاسی وپست های معاونت ،مصلحت عام جامعه هزاره را قربانی مصلحت های حزبی ومنفت خواهی فردی نکنند.
2 – نخبگان هزاره اعم از حوزوی ودانشگاهی،بازیافته های علمی وتاریخی خود را برای تفسیر تاریخ وعیار کردند سیاست کارکرد گرایانه نسل فردای هزاره بکار گیرند ورهبران سیاسی وهدایت گران اجتماعی را به وحدت نظر واتخاذ سیاست وحدت محور مبتنی برعقلانیت جمعی دعوت کنند وبدون هیچ حب وبغضی نسبت به حزب وشخص خاص ، سیاست کلان جامعه را براساس فلسفه مصلحت علمی زمان شناسانه برای رهبران سیاسی ومذهبی ارایه دهند واز دست آورد خرد جمعی بشری وقانون محوری جهان متمدن وتجربه های کشورهای رهیده از چمبره استبداد ملی ودینی بهره بگیرند وبازیافته های خرد جمعی بشری را بازخوانی زمان شناسانه وکارکرد گرایانه کنند وقابلیت های جغرافیای فلسفه سیاست امروز را با قدرت حاکمیت قانون مقارنه کنند .
رأی هزاره بر چه کسانی حرام است؟
3 – عامه مردم هزاره در عین احترام گذاشتن به رهبران سیاسی جامعه هزاره ،برمحوریت مرجعیت هزاره به کاندید واحد هزاره رأی دهند تا با رأی دادن به کاندید واحد هزاره جایگاه قانونی هزاره را در معرض داوری جهانی قرار دهند وبا رأی دادن به کاندید واحد هزاره، نبوغ اجتماعی وسیاست ورزی حکمت مدارانه و بلوغ مدنی خود را در سینه تاریخ به یاد گار گزارند تا نسل های فردا وفرداهای هزاره از این نبوغ وبلوغ مدنی نسل امروز، چراغی فرا راه خود بر افروزد وجامعه عاری از هرگونه خشونت بناسازند.
آنچه که نباید تکرار شود این است که عامه مردم هزاره این ذهنیت های رسوب شده را از ذهن خود دورسازند که گفته می شود: هزاره در اقلیت قرار دارند ونمی تواند مسیر حرکت تاریخ راعوض کنند وجریان تاریخ ،حاکم بر سرنوشت جامعه هزاره است.
این ذهنیت از هرسمی کشنده تر ونابودکننده تراست.
مسیر تاریخ رااکثریت قومی تغییر نمی دهند بلکه اراده ملت ها وعقلانیت کتله های اجتماعی عوض می کنند.
تغییر مسیر تاریخ تابع عقلانیت جوامع است نه تابع اقلیت واکثریت جمعیت ملت ها.
پیغمبران همه در اقلیت بودند اما مسیر تاریخ راهمان ها تغییر می دادند البته نه از آن نظر که پیغمبر بودند بلکه از آن نظر که انسان های بزرگ با اراده بزرگ وقدرت تصمیم گیری بزرگ بودند والبته این از ویژگی های هر انسان وامت است وهر انسانی که چنین باشد نتیجه همان می شود که تاریخ بیاد دارد.
منتها باید به یادشته باشیم که گاهی با مجادله های بی ثمر از اصل مقصود باز می مانیم چنان که فیلسوف شهید شیعه متفکر شهید مطهری در باره انحراف امت اسلامی از خط ومسیر قرآن بیان فرموده است:
«ولى مع الاسف در تاريخ اسلام جرياناتى پيش آمد كه مسلمين درست بر خلاف جهتى كه كتاب مقدس آسمانى آنها سوق داده حركت كردند . البته عده قليلى كه به روح تعليمات قرآنى آشنا بودند دانستند كه در چه موضوعاتى فكر كنند و فكر كردند , و همانها هستند كه امروز از مفاخر مسلمين بلكه از مفاخر بشريت به شمار مى روند , ولى اكثريت از طريقه قرآن كريم منحرف شدند و در اطراف موضوعاتى به بحث و جدل پرداختند كه نه تنها تشويقى در قرآن كريم نسبت به آنها نشده بلكه جدا نهى شده , زيرا لغو است , بى فايده است , بى اثر و بى ثمر است . مؤمن به قرآن بايد از هر كارى كه لغو و بى ثمر و بى فايده است دورى كند ((وَالَّذِينَ هُمْ عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُونَ )) (. مؤمنون , 3 . ) هر چند به صورت يك بحث علمى يا به صورت يك بحث دينى باشد .

اگر كسى كتب متكلمين و موضوعات بحث و جدل آنها را كه قرنها افكار را به خود مشغول ساخته , ثروتها و مكتبها در آن راه صرف شده , نيروهاى مغزى به هدر رفته , مطالعه كند و آنها را بر قرآن عرضه بدارد و ببيند با موضوعاتى كه قرآن مردم را به مطالعه آنها و تحقيق در آنها تشويق كرده چه مناسبتى دارد , مى بيند بكلى بى ارتباط است . در اطراف همان موضوعات بى پايه و لغو , سالها افراد زيادى بحث و مجادله كردند . ولى موضوعاتى كه قرآن كريم امر و تشويق به مطالعه و تحقيق در اطراف آنها كرده همچنان به حال خود باقى ماند تا آنكه مردم ديگرى تشويق شدند و اين وظيفه را به عهده گرفتند و در دنيا سربلند شدند , و ما اكنون با كمال سرافكندگى درسهاى تشويقى كتاب آسمانى خود را بايد از آنها بياموزيم . بیست گفتارص316»
اکنون ما نیز به هوش باشیم که مجادله های بی ثمر ما را از اصل هدف باز ندارد .
جامعه امروز به کشمکش های مذهبی نیاز ندارد وبجای که از حلا ل وحرام های سخن بگوییم که هرگز در جامعه ما تحقق خارجی نخواهد داشت ؛از حلال وحرام های اجتماعی وسیاسی عینی بگوییم که بر سرنوشت ما حاکم است.
به این داستانی که شهید دکتر علی شریعتی در یکی ازنوشته های خود آورده است توجه کنید:
روزی یک فردی مشهدی که در یکی از محله های فقیر نشین مشهد زندگی می کردند از خانه اش بیرون می شود ومی بیندکه درجلوخانه اش آب باران بقدری جمع شده که او نمی تواند از خانه اش بیرون شود واز آن لجن زار عبور کند اما در همین هنگام می بیند که آقای علامه ای از آن طرف می گذرد واین آقا صدا می زند که آقا اصالت با وجود است یا با ماهیت.
آقای دکتر شریعتی بعد از این نقل می گوید :
اگر عقل داشته باشد فعلا اصالت با اسفالت شهر است نه با وجود وماهیت .
حال جامعه ما هم همین گونه است امروز وقتی آن نیست که ما از حلال وحرام های فرضی سخن بگوییم که اصلا وجود خارجی ندارد امروز ازهمین حلال وحرام های موجود سیاسی سخن بگوییم وبه جامعه هزاره بگوییم که رأی هزاره حرام است اگربه کسانی داده شود که دستش به خون هزاره آلوده می باشد واگر هزاره ی به کسانی رأی دهند که دستش به خون فرزندان هزاره آلوده است ،آتش جنم همین الآن او وتبارش را خواهند سوزاند ونیازی به آتش جهنم قیامت نیست.
آری این حلال وحرام موجود وشرعی الآن جامعه هزاره است نه آن حلال وحرام های فرضی که هرگز تحقق نخواهند یافت

أسدالله جعفری

۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۰, پنجشنبه

استاد رویش

به نام خدا، پروردگار حق

(در پاسخ به دلهره‌هاي يك دوست)

در عمر اندكي كه داشته ام، دو حادثه همچون هبوطي بوده است كه مرا از آسمان ذهنيت به زمين عينيت، و از بلنداي خيال به ميدان واقعيت فرود آورده اند: يكي شهادت بابه‌مزاري و يكي هم حادثه‌ي حمله بر مكتب معرفت در روز چهارشنبه 26 حمل 1388.

هبوط در داستان‌هاي اسلامي، همان فرود‌آمدن آدم از بهشت آرامش و بي‌دردي خيال به زمين سخت و پر مشقت واقعيت است. راهي كه انسان را دوباره به بهشت معهودش مي‌رساند، ناگزيز بايد از درون واقعيت‌هاي خشن و نامساعد زمين عبور كند. آدمي اگر جوهري در خود نشان مي‌دهد باز هم در كار و تلاشش بر روي زمين است.


آدم قبل از هبوط، آدمي نيست كه او را خليفه‌ي خدا خوانده باشند. آدم بعد از هبوط و بعد از كار و تلاش در زمين است كه گام به گام اين صفت را در خود فعليت مي‌بخشد.

شهادت بابه‌مزاري براي من درست يك هبوط بود. تا او بود حس مبهم و تعريف‌ناشده‌اي همچون يك توهم براي ما اميد و ايمان مي‌داد كه گويا همه‌چيز ما در سايه‌ي او نظام مي‌يابد و تا او باشد دردي نداريم كه به درمان آن نرسيم. اين حس، شايد تنها مال من نبود، مال همه‌ي آناني بود كه در كنار «او» زندگي را معنا كرده بودند و از نگاه او به خود و حق و استواري خود ايمان يافته بودند. اما وقتي او رفت، به يك‌بارگي متوجه شديم كه چقدر ضعيف و بي‌پايه و بي‌متكا بوده ايم. گناه از او نبود، از ما بود. گناه از واقعيت‌هاي پيرامون ما نيز نبود، از درك و برداشت ما بود. ما بوديم كه در ضعف و بي‌نوايي تاريخي خود، اتكا بر فرد را – ولو به استواري و توانمندي و ايمان بابه مزاري – به جاي اتكا بر نهادهايي كه بتواند براي ماندن و استواري ما ضمانت خلق كند، چسبيده بوديم. درك ما ناقص بود و اگر مي‌توانستيم به نقص اين درك خود پي ببريم، شايد او را هم به آن سادگي و آساني از دست نمي‌داديم. يا بهتر بگويم، شايد بيش از حد بر او بار نمي‌انداختيم و فكر نمي‌كرديم كه او متصدي همه‌چيز و همه كار ماست و همه چيز ما در او جواب مي‌يابد و همه درد ما در او التيام مي‌گيرد.

بابه مزاري يك نشانه بود. او ما را نشان داد كه اگر بخواهيم مي‌توانيم كسي باشيم كه هم خود ما، و هم ديگران، به آن باور كنند. او فراتر از يك نشانه نبود. اما توقع ما از او خيلي بيشتر از اين بود. بعد از او بود كه حتي نمي‌دانستيم در موقع پخش خبر اسارت او از كي بخواهيم او را اذيت نكند و با گوش‌هاي او بازي نكند و دست و پايش را بسته جلو چهار طالب بي‌خبر و بي‌مبالات نگذارد. رهبري مي‌رود به آن عظمت و بزرگي و اثربخشي، اما احدي نيست كه بداند براي نجات او چه كار كند و به كي التماس كند و از كي كمك بخواهد! اين واقعيت ما بود و اين همان هبوطي بود كه مرا – حد اقل من يكي را – از آسمان به زمين آورد. صدها اسير و آواره و بي‌پناه، همچون آوارگان بي‌پناه چوسان قديم در افسانه‌ي جومونگ، بعد از شكست سپاه دامول، و هيچ كسي نبود كه بداند براي فراري دادن شان از ميدان سياهي و عقده و انتقام چه كاري كند.

***

از آن زمان چهارده سال و اندي گذشت. سال‌هاي بي‌او، سخت و طاقت‌فرسا، اما آهسته آهسته باور كردن به اينكه بدون «او» هم مي‌شود ماند، هرچند سرشكسته‌تر و رنجورتر و داغدارتر. اندك اندك، از او هم غافل شديم. خاطره‌هاي او همچون «تصوير لحظه‌هاي خطر» در لرزش ذهن ما باقي ماند. سالي‌ يك بار از او يادي كرديم، اما نه براي اينكه از او بياموزيم، بلكه براي اينكه بيچارگي و ناتواني و سرشكستگي خود را از ياد ببريم. هر كسي به كاري چسبيديم. هر كسي به راهي خورسند شديم. هر كسي تلاش كرديم نشان دهيم كه در تنهايي خود نيز مي‌توانيم كسي باشيم...

تا اينكه حمله بر معرفت، باري ديگر، حد اقل براي من، هبوطي ديگر آورد. چشمم ديرتر باز شد، اما وقتي بود كه چشمانم را غبار تيره‌اي به سختي پوشانده بود. در ابهام و تيرگي اين غبار، همه چيز مغشوش، همه چيز لرزان، و همه چيز غرق در بهت وحيرت.

با خود، براي چندمين بار، انديشيدم كه چرا در قرآن آنهمه تأكيد مي‌شود كه: «فذكر ان‌الذكري تنفع المؤمنين» (يادآوري كن كه يادآوري براي مؤمنان نفع دارد). چرا يكي از محوري‌ترين صفات پيامبر در قرآن «مُذَكِّر» است: يادآوري‌كننده، تذكردهنده.... مگر نه اين است كه آدمي سخت فراموش‌كار است و مخصوصاً حافظه‌ي آدمي سخت زود از كار مي‌افتد و همه چيز را از دست مي‌دهد؟.... اين است كه تذكر و يادآوري كمكي براي آدمي است تا اين حافظه‌اش را صيقل دهد و خاطره‌هايش را پيهم مرور كند.

آدمي به تعبير عزيز نسين «شير خام خورده است»! و هر كه از جنس و قبيله‌ي «ما» بوده است، بي‌گمان يكي از همان شيرخام‌خوردگان و فراموش‌كاران است. زود مي‌گيرد و زود از دست مي‌دهد. گويي حوصله‌ي هيچ باري را ندارد كه دو روزي روي دوش خود نگه دارد.... من يكي لااقل يكي از همين‌ها بوده ام و اين بود كه بار ديگر با هبوطي بر زمين چشمم باز شد: دنيايي كه در آن مي‌زيستيم دنيايي سخت وهمناك و مغشوش بوده است. اين اعتراف را از اين جهت مي‌كنم تا كساني كه از ضعف و زبوني ديگران، احساس غرور و سرفرازي مي‌كنند، دل‌شان آسوده‌تر باشد.

حس مي‌كنم چهارده سال پس از بابه‌مزاري، گام به گام ما را در لاكي از توهم فرو برده بود. مخصوصاً اين هفت سال اخير، هفت سالي پر از حس آرامش و اطمينان براي ما بود. هيجان داشتيم كه همه چيز را از ياد ببريم. همه چيز را به تاريخ بسپاريم و تاريخ را نيز به ميراثداران آن، تا هرگونه كه خواستند براي ما تعبير و تفسير كنند و ما نيز افسانه‌هاي آنان را تكرار كنيم و به آن دلخوش باشيم كه گويي از تاريخ نبريده‌ايم. چيني‌ها مي‌گويند آناني كه دشمني را از ياد مي‌برند سزاوار دوستي نيستند. گويي ما در خفه‌كردن حافظه‌ي تاريخي خود مصداق همين سخن شديم. ابوسفيان، وقتي لباس پيامبر را پوشيد، همه از ياد بردند كه كينه‌ي او تا آخرين لحظات در برابر پيامبر، با يك لباس پوشيدن تشفي نمي‌يابد. چه بسا كه او اين لباس را پوشيده است تا درون دژ پيامبر رخنه كند. هنوز ناله‌ها از رفتن پيامبر نخفته بود كه ابوسفيان پشت دروازه‌ي علي ايستاد و صدا زد كه : «اي پسر ابوطالب! چه زبون نشسته اي، برخيز كه به كمك تو كوچه‌هاي مدينه را پر از سواره و پياده خواهم كرد!» و علي، با ذهني مالامال از تاريخ، و حافظه‌اي سرشار از خاطرات جنگ با ابوسفيان، گفت: «اي ابوسفيان! آيا هنوز كينه‌ي تو در برابر اسلام فرونخفته است؟» و ابوسفيان، تيرش به سنگ نشست، ولي ديري نگذشته بود كه علي، تنها ماند و بر فرق شكافته‌اش شماتت پسر ابوسفيان در لباس خليفه‌ي پيامبر چنبر زد و ديري نگذشته بود كه امام حسين، پسر علي، با شمشير لشكريان پسر معاويه، اميرالمؤمنين، خليفه‌ي رسول خدا، به زمين افتاد.... اين است كه مي‌گويم قبيله‌ي ما هميش قرباني فراموش‌كاري تاريخي خود بوده است.

اعتراف خوشايندي نيست و شايد طعنه‌زنان زيادي باشند كه با نيش طعنه و كنايه‌ي خويش، اين حماقت و جهالت و شيرخام‌خوردگي را به رخ من و قبيله‌ام بكشند. اما اين طعنه هيچگاهي نمي‌تواند سنگين‌تر از دردي باشد كه از فراموش‌كاري تاريخي ما بر ذهن و قلب ما سنگيني مي‌كند. اين اعتراف، اگر براي طعنه‌زنان فرصتي براي تشفي كينه‌هاي درون شان است، براي ما، حد اقل براي من، بازخواني عبرتي است كه شايد بتواند اندكي از سنگيني درد بكاهد.

اعتراف بر فراموش‌كاري تاريخي ما، فرصتي براي به خودآمدن ما نيز هست. آناني كه براي همه‌ چيز از قبل آمادگي دارند، خوش‌بخت‌ترين‌هاي عالم اند. گويي آنها با غيب سر و سري دارند. اما من، و قبيله‌ي من، از اين خوش‌بختي بهره‌اي نداشته ايم. ما براي هر تجربه‌ي خويش به تكرار بها پرداخته‌ايم و هيچگاهي هم نشده است كه از يك تجربه‌ي خويش براي چند دوره عبرت اندوخته باشيم. بابه‌مزاري اولين تجرب او پيشقراول ما بود. هيچ چيزي برايش قابل پيش‌بيني نبود. گاهي با پا و گاهي بر رو مي‌خزيد. حساسيت گام‌برداشتن و پيش‌رفتن خود را نيز به خوبي درك مي‌كرد و اين بود كه هر چند ماهي يك‌بار مي‌نشست و تجربه‌هاي مردم را براي مردم تكرار و بازخواني مي‌كرد تا به اين ترتيب، تجربه‌ي مردم به شعور آنان تبديل شود. بعد از فاجعه‌ي چنداول، در سخنراني 15 جدي 1371 با ذكر تمام راهي كه به هواي هم‌سرنوشتي و هم‌سويي تاريخي رفته بود، براي مردم تذكر داد كه بر اساس اين باور چه راهي را از كجا شروع كرده و چگونه رفته است تا به چنداول رسيده است.... بعد از فاجعه‌ي افشار بود كه گفت: فاجعه‌ي افشار سه باور تاريخي ما را تغيير داد.... و بعد از 23 سنبله بود كه گفت: در افغانستان شعارها مذهبي، اما عملكردها نژادي اند... و شما اينها را با خون و پوست و گوشت تان لمس كرديد، من مي‌گويم تا به طور مسلسل در تاريخ شما بماند.

اين اعترافات بابه‌مزاري در واقع اعتراف بر اين بود كه او چه راهي را وارونه طي كرده و از چه كوره‌‌راه‌هايي به رو خورده و از كدام كمين‌گاه‌ها زخم گرفته است. وقتي بابه‌مزاري را از دست داديم، بايستي عبرت‌هاي زندگي و شهادت او را با خود بر مي‌داشتيم. اين عبرت‌ها حاصل رنج و خون او و حاصل رنج و خون هزاران انسان همراه او بود. اگر اين عبرت را مي‌گرفتيم، شايد هزينه‌هاي تكرار تجربه چنان وحشتناك بر ما تحميل نمي‌شد.

اما، به تعبير بابه مزاري «نفهمي» ما «يك بار ديگر در تاريخ تكرار شد». ما عبرت نگرفتيم و به زودي حافظه‌ي تاريخي خود را از دست داديم. اين بود كه باري ديگر حادثه‌ي عبرت‌انگيزي در تاريخ تكرار شد: اين بار در سيماي حمله بر معرفت!

شايد براي هيچ كسي باوركردني نبود كه مي‌ديد كساني از ميان مردم با چه هيجان و حرارتي آمده بودند تا مكتب را بسوزانند و صدها طفل معصوم را بترسانند و يا زير پا كنند و با كسي يا كساني را بكشند، اما هيچ نمي‌دانستند كه از كجا فرستاده شده اند و چرا فرستاده شده اند و دارند چه مي‌كنند. اينها قربانياني بودند كه از هدف قرباني‌شدن خويش دركي نداشتند. اينها حاضر بودند براي هدفي كشته شوند و اين كشته‌شدن را براي خود افتخار بدانند، اما هيچ نپرسند كه اين هدف شان با مكتب معرفت و يا معلمين و دانش‌آموزان معرفت چه ارتباطي دارد. اينها به تعبير داكتر شريعتي، همان «قربانيان پاك در راهي پوك» بودند.

اما توهم من چقدر بود كه به اندازه‌ي آن جمع كه مرا نمي‌شناختند، من هم آنان را نمي‌شناختم و براي صحبت و مفاهمه با آنان به استقبال شان رفتم و دست به گردن شان انداختم و تلاش كردم كه بگويم كاري نكنند كه خود نادم و پشيمان باشند! لاتوتسو مي‌گفت: اگر شما با طبيعت احساس يگانگي كنيد طبيعت با شما يگانه مي‌شود و هيچ فاصله‌اي ميان شما و طبيعت باقي نمي‌ماند. مي‌گفت: چرا ببر چوچه‌اش را نمي‌درد؟ نه به خاطر اينكه فرزند اوست و يا از رگ و ريشه و خون اوست. بلكه به خاطر اينكه چوچه‌ي ببر با مادرش احساس يگانگي مي‌كند و با همين احساس بي‌پروا به سوي او مي‌رود. ببر وقتي اين يگانگي او را مي‌بيند، او را نمي‌درد، اما هر جانوري ديگر كه به او نزديك مي‌شود، از همان ابتدا مي‌ترسد و ببر هم با او احساس بيگانگي مي‌كند و براي دريدنش مجال نمي‌دهد. مي‌گفت: اگر با ببر احساس يگانگي كنيد ببر شما را نمي‌درد. با آتش احساس يگانگي كنيد، آتش شما را نمي‌سوزاند.... آن روز، من نيز اين تجربه را دريافتم. با احساس يگانگي، يگانگي بي‌ريا و فاقد هرگونه شك، به استقبال جمعي رفتم كه براي كشتن من آمده بودند. سي‌چهل متر دورتر از مكتب، با ايشان صميمانه حرف زدم. حس مي‌كردم اينها از من اند و با من اند و حرفم را مي‌شوند. شايد همين حس يگانگي بود كه مرا براي آنها خودي نشان داد و باعث شد كه آنها مرا ندرند و اذيت نكنند. يعني مرا از خود شان احساس كنند. اما به محض اينكه ترسيدم و از ميان آن جمع خود را بيرون كشيدم، فرياد و آواز شان بلند شد و حتي تلاش كردند كه براي كشتنم وارد منزلم شدند....

حرف لائوتسو برايم به صورتي ديگر معنا مي‌شد: من در توهم خود، نادانسته و ناآگاهانه، خود را از مرگ نجات دادم. حس كردم: لائوتسو راست گفته است. چرا كساني كه از جنگ مي‌ترسند در جنگ زودتر كشته مي‌شوند؟ چون با جنگ احساس بيگانگي مي‌كنند و اين بيگانگي باعث مرگ شان مي‌شود. چرا كساني كه مي‌ترسند، از بالاي ديوار مي‌غلطند؟ ... چرا كاكه‌ها و عياران گذشته جرأت مي‌كردند و مي‌رفتند پاهاي خويش را نعل مي‌كردند؟ چرا اين افسانه را به بهلول نسبت داده اند كه در ميان آتش راه مي‌رفت و يا با پاي برهنه روي تابه‌ي آتش مي‌ايستاد؟... مي‌گويند: حضرت عيسي با يكي از حواريون خود از دريا مي‌گذشت. در قسمتي از دريا رسيدند، حضرت عيسي به سادگي از كشتي بدر آمد و بر روي آب به سوي ساحل حركت كرد. حواري‌اش نيز بدون ترديد به دنبال او به راه افتاد. وقتي اندكي به ساحل باقي‌ مانده بودند، حواري ناگاه به يادش آمد كه درياست و آب است و خطر است. خطور همين حس به ذهن او همان بود و پايين رفتن در ميان آب همان! حضرت عيسي دست او را گرفت و او را بيرون برد. حواري پرسيد: يا رسول خدا، اين چه حكمت داشت كه از كشتي تا نزديك ساحل تو هم روي آب آمدي و من هم. در نزديك ساحل من به محض آنكه متوجه شدم كه دريا است و آب است و ما داريم كار خطرناك مي‌كنيم، من پايين رفتم؟ حضرت عيسي گفت: چون تا آنجا تو يقين بودي و شكي نداشتي و با قدرت حاكم بر هستي يگانه بودي. نزديك ساحل، وقتي از آن يقين فاصله گرفتي، به آب افتادي، چون تو احساس بيگانگي و ترديد كردي و در ترديد تو، آب آب است و دريا دريا است و تو تو هستي و غرق شدن تعجبي ندارد!

اما من، آگاه نبودم. حس يگانگي من با آن جمع، توهمي بود كه من از خود و از مردمي داشتم كه در مقابل من بودند. اين تجربه را اغلب داشته ام. خيلي‌ها وقتي به تو باور مي‌كنند كه تو بي‌ريا و بي‌ غل و غاش به آنان نزديك شوي. حس بيگانگي است كه تو را از ديگران و ديگران را از تو مي‌رماند. وقتي در طول روز مي‌شنيدم كه روي سرك مملو از كساني است كه همه خواهان مجازات مكتب معرفت و معلم عزيز اند، باورم نمي‌شد. وقتي پوليس‌ها به جستجوي من مي‌گشتند تا بدانند كه معلم عزيز كيست كه اين‌همه مردم براي كشتن و زدن او نعره مي‌زنند، باورم نمي‌شود. فكر مي‌كنم پوليس‌ها دارند مرا دست مي‌اندازند. وقتي شب در پناه نيروهاي امنيتي از مكتب بيرون رفتم، باورم نمي‌شد كه من در ميان جامعه‌ و مردمم اينقدر بي‌پناه و بيگانه شده باشم. وقتي شب تلويزيون‌ها را مي‌ديدم و سخناني را كه خبرنگاران از زبان مردم معترض پخش مي‌كردند، باورم نمي‌شد كه من در دشت برچي باشم و اين مردم مال دشت برچي باشد، جايي كه در زماني نه چندان دور، از زبان من و يارانم «دشت آزادگان» لقب گرفته بود. دو روز بعد، وقتي ديدم كه در ميان صدها نفر مؤمن كه براي اداي نماز جمعه گرد آمده بودند، اطلاعيه پخش كردند و مكتب معرفت را با همه‌ي دانش‌آموزان و استادان و اعضاي شوراي سرپرستي آن متهم به كفر و مسيحيت و فساد و بازي با ناموس و عفت مردم كردند و مكتب را كليساي مسيحيت و مركز فحشا لقب دادند، اما احدي برنخاست تا اين جمع را به تأمل و انصاف دعوت كند، باورم نمي‌شد.... من نمي‌توانستم از توهم خود بيرون شوم. نمي‌توانستم قبول كنم كه آنچه در برابر چشمانم اتفاق مي‌افتد، واقعيت است. اين است كه گفتم: داشتم هبوط مي‌كردم.

شب جمعه وقتي دوباره از مسير پل خشك به خانه‌ام برگشتم، گويي در برهوت تازه‌اي پا مي‌گذاشتم. حس غريبي داشتم. درست مانند زماني كه بعد از سقوط طالبان اولين بار وارد كابل شده و در كوچه‌هاي كارته‌چهار يا برچي راه مي‌رفتم. حس مي‌كردم چقدر اين شهر را در غيبت من با من بيگانه ساخته اند. حس مي‌كردم چقدر از واقعيت‌هاي اين شهر فاصله گرفته ام. حس مي‌كردم هر سوراخي يك دهانه‌ي مرگ است كه مرا به بلعيدن تهديد مي‌كند. حس مي‌كردم هر انساني يك دشمن است كه مرا با چشمان خود مي‌ترساند. باورم نمي‌شد كه روزي در شدت جنگ و بمباران و آتش و باروت من كوچه‌ها و سنگرهاي آن را بي‌هراس زير پا مي‌گذاشتم و با سنگ و چوب و انسان آن پيوندي ناگسستني داشتم. باورم نمي‌شد كه اينجا همان جايي است كه من با نفس‌هاي هر فرد آن زيسته ام و با آه و ناله‌ي هر فرد آن به هوا رفته ام و زماني خانه خانه‌ي آن مكان امن و آرام من بوده است. يادم مي‌آمد كه چرا كساني در شهر بناشده با دستان پيامبر و علي و حسين، به خون پيامبر و علي و حسين تشنه شده بودند. ياد تنهايي‌هاي علي در شهري و در ميان مردمي مي‌افتادم كه هيچكدام شان از اسم و صدا و سيماي علي بيگانه نبودند، اما حاضر بودند براي رضاي خدا علي و حسين را تكه تكه كنند. بيگانگي است كه آدم‌ها را اينقدر از هم بيگانه مي‌سازد. همين بود كه با برگشتن دوباره‌ي خود به معرفت، حس مي‌كردم به نوعي از خود و باورهاي خود انتقام مي‌گيرم و با لجاجتي تعريف‌ناپذير تلاش مي‌كنم اين حساب تا آخر تصفيه شود.

***

اما آيا واقعاً كساني كه بر مكتب معرفت هجوم آوردند و يا در ميان مردم كمپاين وسيع تبليغاتي به راه انداختند، خواستند قدرت و قوت بي‌رقيب خود را به رخ من و ما بكشند؟ و آيا به راستي صاحب اين قدرت و قوت بي‌رقيب هستند؟ هنوز نمي‌توانم اين را باور كنم. اين باور من توهم نيست. حقيقتي است كه فكر مي‌كنم براي قبول كردن آن صد دليل دارم. براي دانش‌آموزان خود به طور مستمر گفته ام كه پيروزي مداوم باطل در تاريخ به خاطر قدرت و قوت بي‌رقيب آن نبوده، بلكه به خاطر آن بوده است كه حق بي‌پناه و بي‌ياور بوده است. بحث حق و باطل را به عمد به ميان كشيدم، چون مهاجمان با حربه‌ي كفر و الحاد و فساد به جنگ ما آمده اند. شايد در شناخت مردمي كه در برابرم بوده اند، دچار توهم شده باشم، اما در شناخت مهاجماني كه محركين مردم بوده اند، هيچگاهي دچار توهم نبوده ام. سلستن پنجم، مي‌گفت: به مردم اعتماد دارم، اما اين سخن را كه مي‌گويند صداي مردم صداي خداست، باور ندارم. محمود كيانوش، در صحبت سرپايي و كوتاهي كه در لندن با او داشتم، مي‌گفت: مردم همچون آبي اند كه هر كسي به هر سمتي هدايت شان كند، همان مي‌شود: بي‌رنگ و بي‌بو و خاصيت. با شكل ظرف خود شكل مي‌گيرد و در مسيري كه هدايت شود، اثر مي‌گذارد. آب مي‌تواند مزرعه‌اي را سبز و شاداب كند، آب مي‌تواند سيلاب شود و شهر و آبادي‌اي را از ريشه براندازد.... اما آنكه مردم را به حركت مي‌اندازد، كيست؟ بابه مزاري هم از مردم كار مي‌گرفت، و مهاجمان بر معرفت نيز از حمايت مردم حرف مي‌زنند. هيچكدام دروغ نمي‌گفتند. اما فرق ميان دو مردم، فرق ميان بابه‌مزاري و مهاجمان بر معرفت است. هويت مردم در پرده‌ي چشمان من مغشوش شده بود، اما هويت مهاجمان به روشني روز در برابرم نقش دارد و روشن است. براي اينكه بگويم و ادعا كنم كه مهاجمان بر باطل بوده اند و بر باطل هستند، صد دليل روشن دارم و ضرورتي نيست كه دچار ترديد شوم: اصرار بي‌دليل بر موادي در قانون كه خود مي‌دانند باعث «وهن اسلام و مسلمين» مي‌شود، كاري باطل است. اصرار بر اينكه «احدي حق ندارد در قانون تغيير و يا تعديل ايجاد كند» ادعايي باطل است. پخش اعلاميه‌ي تحريك‌كننده و غيرمسئولانه از تلويزيون رسمي «تمدن» بر عليه مكتب معرفت و فرستادن گروهي احساساتي و بي‌خبر براي حمله بر معرفت و ايجاد حركتي كه اگر مسئولانه كنترل نمي‌شد مي‌توانست بزرگ‌ترين فاجعه براي مردم و شيعيان و دولت باشد، عملي باطل است. حمله و هتاكي و تف و دشنام بر زنان و دختران معترض در برابر مدرسه‌ي خاتم‌النبيين عملي باطل است. پخش اطلاعيه‌ي سراسر تهمت و افتراهاي غيرمسئولانه در مسجد امام زمان بر عليه مكتب معرفت و تعرض به ايمان و عزت و شرف جمع كثيري از انسان‌هاي مؤمن و معصوم و بي‌باك، عملي است... بگذريم از اينكه شهادت صريح و بي‌پرده‌ي بابه‌مزاري – كه هنوز نتوانسته ام بر صداقت و پاكي و ايمانش شك كنم – بر هويت و تفكر مهاجمان گواهي روشن از باطل بودن آنان است....

اما با اين وجود، چرا مهاجمان ميداندار مي‌شوند و سكه‌ي پيروزي را به نام خود ضرب مي‌كنند و آوازه‌ي عام مي‌يابند و در هزاران چشم و گوش و دلي خانه مي‌كنند؟ آيا اين نشانه‌ي قدرت آنان است؟ هيچ باور ندارم. خطبه‌ي نود و هفتم نهج‌البلاغه را به ياد مي‌آرم كه اغلب براي عبرت دانش‌آموزانم و توصيه‌‌كردن آنان به حق و حقيقت تذكر مي‌دهم. اين سخن را اغلب پس از ذكر عبرت‌هاي تاريخي مي‌آورم تا دانش‌آموزان بدانند كه تاريخ چگونه از عبرت‌ناپذيري انسان‌ها تكرار مي‌شود و چگونه باطل بر اريكه‌ي قدرت مي‌ماند: «و لئن أمهل الظالم فلن يفوت أخذه، و هو له بالمرصاد علي مجاز طريقه، و بموضع الشجي من مساغ ريقه... اگر ستمكار را مهلت داد از او نرسته است، بلكه خدا بر گذرگاه او نشسته است – تا در بندش آرد -؛ و چون استخوان گلوگير، ناي‌اش را بفشارد. بدانيد! به خدايي كه جانم در دست اوست، اين مردم بر شما پيروز خواهند شد، نه از آن رو كه از شما به حق سزاوارتر اند، بلكه چون شتابان فرمانِ باطلِ حاكمِ خود را مي‌برند. و شما در گرفتن حق من كندكاريد – و هر يك كار را به ديگري وا مي‌گذاريد-. امروز مردم از ستم حاكمان خود مي‌ترسند، و من از ستم رعيت خويش. خواستم تا براي جهاد بيرون شويد در خانه‌هاي خود خزيديد، سخن حق را به گوش شما خواندم، نشنيديد. آشكارا و نهان‌تان خواندم، پاسخ نگفتيد. اندرز تان دادم، نپذيرفتيد. آيا حاضراني هستيد دور؟ به گفتار چون اربابان، به كردار چون مزدور؟ سخن حكمت بر شما مي‌خوانم از آن مي‌رميد، چنانكه بايد اندرز تان مي‌دهم مي‌پراكنيد، به جهاد مردم ستمكار تان بر مي‌انگيزانم، سخن به پايان نرسيده چون مردم سبا اين سو و آن سو مي‌رويد. به انجمن‌هاي خويش باز مي‌گرديد و خود را فريب‌خورده‌ي موعظت وا مي‌نماييد. بامدادان شما را راست مي‌كنم، شامگاهان چون كمان خميده پشت، سويم باز مي‌آييد. شما را اندرز دادن، سنگ خارا به ناخن سودن است و آهن موريانه‌ خورده را با صيقل زدودن....»

وقتي به تاريخ نگاه مي‌كنم و عبرت‌هاي تاريخي را مرور مي‌كنم مي‌بينم كه در ماحول ما نيز هيچ چيز عجيبي اتفاق نيفتاده است. تا مردم باور كردند بابه‌مزاري چه مي‌گفت و چه مي‌كرد، همه‌چيز شان از كف فروافتاده بود. حمله بر مكتب معرفت، حادثه‌اي استثنايي نبود. تكراري از يك عبرت تاريخي بود. قبل بر اين، بر خيمه‌گاه حسين و بر مدينه‌ي رسول خدا نيز كساني هجوم برده بودند كه همه مسلمان بودند و اغلب با ايمان خود شمشير مي‌زدند. ساده است كه اكنون ادعا كنيم عده‌ي قليلي را فريب داده بودند و عده‌ي كثيري را به خاطر بي‌ايماني شان به جنگ كشانده بودند. اين دليل هيچ چيزي را در عالم واقعيت تغيير نمي‌دهد: خيمه‌ي امام حسين و فرزندان و اهل‌بيت او در ميان شعله‌هاي آتش گير افتاد. مدينه در آتش سوخت و همه‌ي ياران و اصحاب پيامبر از دم تيغ مسلم بن عقبه عبور كردند. مسلم بن عقبه همان كسي بود كه پس از قتل عام، تجاوز و جنايت هولناك در مدينه، دست به پيشگاه خدا بلند كرد و گفت: خدايا، پس از شهادت به يگانگي تو و نبوت محمد هيچ كاري را به اندازه‌ي كشتار مدينه دوست نمي‌دارم و در آخرت به مزد هيچ كاري چون اين كار چشم نمي‌دارم. فراموش نكنيم كه اين حادثه در سال 62 هجري رخ داد!...

از وقتي كه چنداول و افشار و غرب كابل را به دود و خاكستر تبديل كردند، زمان زيادي نمي‌گذرد و اين چيزي نيست كه امروز به دنبال عاملين اصلي آن سرگردان شويم. گيرآوردن عاملين اصلي فاجعه دردي را درمان نمي‌كند و نتيجه را تغيير نمي‌دهد: نتيجه همان بود كه روي دست مان افتاد. مكتب معرفت نيز با همين عبرت تاريخي مواجه بود. اين است كه براي دانش‌آموزان خود به تكرار مي‌گويم كساني كه از تاريخ عبرت نمي‌گيرند خود به عبرت تاريخ تبديل مي‌شوند. اين نكته را از تاريخ آموخته ام.

مي‌دانيم كه براي عبرت گرفتن از تاريخ و از زندگي انسان علامه‌ي دهر شدن ضرورت نيست: «الدرس حرفٌ و التكرار الفٌ». گاهي يك حرف هم مي‌تواند تو را براي خودت كسي بسازد، به شرطي كه اين حرف را جدي بگيري و بياموزي. ابوذر خيلي تعلم و تلمذ نكرد. فقط در چند لحظه‌اي نشست و چند حرفي شنيد و همان چند لحظه و چند حرف براي اينكه بداند كيست و كي بايد باشد، كافي بود. بلال و عمار و سميه و ياسر و بقيه ياران پيامبر زحمت زيادي نكشيدند تا بالاخره به كنه حقيقت پي ببرند. براي ما هم يكي دو درس كافيست. اما شرط آن است كه اهل عبرت باشيم و بخواهيم از اين يكي دو درس چيزي برداريم كه به درد مان مي‌خورد. اغلب گفته ام: تقدير ما اين نيست كه از يك قتلگاه بيرون شويم و به قتلگاه ديگر داخل شويم. گفته‌ام مظلوميت و محكوميت تقدير ما نيست؛ اما عبرت‌ناپذيري ما از تاريخ و از حوادثي كه تاريخ در برابر مان افكنده است اين ناتقدير را به تقدير ما تبديل كرده است. اين علي است كه مي‌گويد: «دانا كسي است كه قدر خود را بشناسد؛ و در ناداني مرد اين بس كه پايه‌ي خويش را نشناسد. از دشمن‌روي‌ترين مردمان بنده‌اي است كه خدا او را به خود واگذارد، تا از راه راست به يك سو شود، و بي‌راهنما گام بردارد. اگر به كار دنيايش خوانند، چُست باشد؛ و اگر به كار آخرتش خوانند، تنبل و سست باشد. .... اي مردم! به زودي بر شما روزگاري خواهد آمد كه اسلام را از حقيقت آن بپردازند، همچون ظرفي كه واژگونش كنند و آن را از آنچه درون دارد تهي سازند...»

وقتي از تاريخ عبرت نگيريم، تاريخ چه سنگين بر ما تكرار مي‌شود. داستان جنگ صفين و قرآن بر نيزه كردن معاويه را همه شنيده و خوانده‌ايم، اما اين داستان تكرار هميشگي تاريخ است. قرآن، وسيله‌ی فريب براي چشماني كه جز ظاهر نمي‌بينند و خدا را از آن ياد مي‌برند. علي بود كه بعد از صفين با دردي جانكاه مي‌گفت: «ألم تقولوا عند رفعهم المصاحف حيله و غيله، و مكراً و خديعه: أخوانُنا و اهل دعوتنا، ... آيا هنگامي كه از روي حيلت، و رنگ، و فريب و نيرنگ، قرآن‌ها را برافراشتند، نگفتيد برادران ما و همدينان مايند؟ ... فقلتُ لكم: هذا امراً ظاهره ايمانٌ و باطنه عدوان و أوله رحمه و آخره نَدامه... به شما گفتم: اين كاري است كه آشكار آن پذيرفتن داوري قرآن است، و نهان آن دشمني با خدا و ايمان. آغاز آن مهرباني است، و پايان آن دشمني. ...»

وقتي ما درك نكنيم كه كي هستيم و ما برخلاف گفته‌ي امام علي «حق را با رجال سنجش كنيم» نه اينكه «رجال را با حق بسنجيم»، تكرار تقدير تاريخي ما اجتناب ناپذير است. از زمان امام علي چهارده قرن فاصله داريم، اما از زمان بابه‌مزاري فقط چهارده‌سال فاصله داريم. اگر فراموش‌كاري ما از زمان امام علي به علت بعد فاصله‌ي ما توجيه‌پذير است، فراموش‌كاري ما از زمان بابه‌مزاري چه توجيهي دارد؟ از امام علي تا بابه مزاري چه مقدار هزينه‌هاي مكرر پرداخته و چه مقدار تجربه‌هاي مكرر داشته ايم؟ آيا هنوز هم اهل عبرت‌پذيري نيستيم؟

شايد بيهوده باشد اگر بپرسيم كه چه كسي مسئول چه كاري است. بايد بگوييم كه خود در حد توان خود براي دفاع از حق و جلوگيري از باطل چه كاري مي‌كنيم. اين سخن متوجه آناني نيست كه به هيچ چيزي ايمان ندارند و هيچ چيزي براي آنها جز متاعي براي ارضاي هوا و هوس شان نيست. مخاطب اين سخن كساني اند كه خود را در برابر خود و خداي خود مسئول مي‌دانند و براي خود و انسانيت خود فراتر از زندگي و نازيدن به مال و متاع زندگي ارزشي قايل اند.

عبرت من از حمله‌ي مهاجمان بر مكتب معرفت، تكرار عبرت تاريخي من است. هبوط من نيز تكرار همين عبرت است. من غفلت كرده بودم كه آدمي براي اينكه عبرت‌هاي تاريخي خود را به ياد داشته باشد، به تذكر و يادآوري ضرورت دارد. وقتي ما به خود مي‌قبولانيم كه باطل با يك ضربتي كه خورده است از تاريخ محو شده و هيچ مجالي براي برگشت ندارد، دچار اشتباه بزرگي مي‌شويم. تاريخ، جدال مكرر و پايان ناپذير حق و باطل است. اگر روزي باطل سپر بيندازد و حق بر كرسي بي‌رقيب بنشيند، همان روز پايان اين دنيايي است كه ما در آن به سر مي‌بريم. عكس آن نيز صادق است. هيچ زماني بدون حق نمي‌ماند و حق در هيچ زماني بدون ياور نمي‌ماند. شكست و پيروزي حق در نااستواري و استواري حق‌گرايان است. وقتي حق‌گرايان از حق فاصله بگيرند و مراقبت از حق را فراموش كنند باطل به سادگي جامه‌ي حق بر تن مي‌كند و اين همان است كه داكتر شريعتي آن را بزرگ‌ترين فاجعه‌ي تاريخد لقب مي‌داد: وقتي كه زور جامه‌ي تقوا بر تن كند! ابوسفيان در آن سوي خندق به سختي شكست مي‌خورد، اما در اين سوي خندق با رداي پيامبر بر دوش، و قرآن پيامبر روي نيزه‌ها به سادگي پيروز مي‌شود و خاندان و اصحاب پيامبر را از دم تيغ عبور مي‌دهد. اين است كه بايد بگوييم حق به طور مستمر به مراقبت ضرورت دارد. حق مجرد و انتزاعي در ذهن و خيال زنده مي‌ماند، اما در ميدان واقع به خون مي‌غلطد. غفلت از حق، غفلت از خداست و غفلت از خدا، مجازاتي را در پي دارد كه سزاوار عبرت‌ناپذيران كفرپيشه و ناسپاس است.

هنوز هم شايد براي عبرت‌گرفتن ما دير نباشد. من از مهاجمان نمي‌ترسم. اما از اينكه مردمي به ناحق دست به باطلي بزنند كه عمري و تاريخي را در ندامت آن بسوزند، استخوانم مي‌لرزد. معرفت نه نقطه‌اي براي آغاز است و نه نقطه‌اي براي پايان. اما مي‌تواند نقطه‌اي براي تكرار عبرت ما در تاريخ باشد. اين آيات از سوره‌ي اعراف بعد از شهادت بابه‌مزاري ذهنم را سخت به خود مصروف داشته بود. شايد مصداق آن را به وضوح در سرنوشت خود و مردم خود مي‌ديدم: «أتبعوا ما أنزل اليكم من ربكم و لا تتبعوا من دونه اولياء قليلاً ما تذكرون.... از چيزي پيروي كنيد كه از سوي پروردگار تان بر شما نازل شده است، و جز خدا از اولياء و سرپرستان ديگري پيروي مكنيد (و فرمان مپذيريد). كمتر متوجه هستيد (و كمتر پند مي‌گيريد). چه بسيار شهرها و آبادي‌هايي كه آنها را (به سبب همين پندناپذيري و عبرت‌ناپذيري آنها) ويران كرده ايم و عذاب ما مردمان آنجاها را در بر گرفته است، در شبانگاهان يا در چاشتگاهان كه به استراحت پرداخته اند. در آن موقع كه عذاب ما به سراغ ايشان آمده است، دعا و استغاثه‌‌اي جز اين نداشته اند كه گفته اند: واقعاً ما ستمكار بوده ايم.... (اعراف، آيات 3 الي 5)

با خود مي‌انديشيدم: آيا ما مخاطب روشن اين آيات نيستيم؟ ... آيا ما جز خدا از اوليا و سرپرستان ديگري پيروي نكرده ايم؟ ... آيا ما از كساني نبوده ايم كه كمتر متوجه بوده ايم؟ ... آيا ما مصداق همان مردماني نيستيم كه به سبب پندناپذيري و عبرت‌ناپذيري خود گرفتار عذاب خدا شده ايم؟ ... آيا ما همان كساني نيستيم كه دعا و استغاثه‌ي ما چيزي جز اين نيست كه ستمكار بوده ايم و عبرت نگرفته ايم و خدا را فراموش كرده ايم و غيرخدا را به خدايي برگزيده ايم؟...
فاعتبروا يا اولي الابصار

منبع سایت جمهوری سکوت