۱۳۸۸ فروردین ۴, سه‌شنبه


زندگی نامه ی حضرت آيت الله العظمي فياض
نوشته ی شهيد عبدالمجيد خويي
ترجمه آزاد از:
اسد الله جعفري
برگرفته از www.mohammadfaiiaz.com
براي نويسنده حقيقتاً دشوار بلكه محال است كه در باره ي مقام علمي يكي از بزرگان علم فقه،استاد بارع ،محقق عظيم الشاءن از بزرگان شيعه ،به طور جامع وهمه جانبه سخن بگويد.از باب معروف كه گفه اند:
اگر چه آب دريا را نتوان كشيد ولي به قدر تشنگي بايد چشيد.
دراين مجال پيش آمده سعي مي كنم يادي كنم از يكي از آن بزرگان علم واز شخصيت اوآنچه را كه از ديگران درباره ايشان خوانده و شنيده ام و در طول مدت معاشرت با ايشان ديده ام گزارش بدهم.
او عالم بزرگ ودانشمند محقق حضرت آيت الله الحاج شيخ محمد اسحاق فياض يكي از علمأ بزرگ افغاني و مراجع نجف مد ظله است .
عصر علما
بعد از آنكه دشمنان به خانه شيخ طوسي در بغداد يورش بردند و كتاب خانه قيمتي و شخصي او را به آتش كشيدند، شيخ طوسي به نجف اشرف هجرت كرد تا به توانند به دين و امت اسلامي خدمت كند و به تعليم و نشر اسلام بپردازد و مردم را به راه اسلام و اخلاق عاليه ديني دعوت كند. از آن روز تا امروز علمای شيعه نسل بعد از نسل، شيخ الطائفه، شیخ طوسي را متابعت و به اين واجب الهي قيام مي كردند كه با توجه به شرايط زماني هر كدام، شيوه و سلوك خاصي داشتند و همين مسئله موجب امتياز آنان از همديگر مي شدند با آنكه همه آنها در يك چيز مشترك بودند كه آن هدف ، بيان احكام شرع و هدايت مردم به اخلاق عالي ديني بودند و براي رسيدن به آن هدف كه خدمت دين و مذهب ونشر و فا و حقيقت سعادت انسان در دنيا و آخرت بود لذا برای احقاق این حق ومحقق شدن آن هدف متعالی، بسياري از آن علماء ،ستم ستمگران وظلم ظلمه و اعوان آنان را تحمل كردند كه درنتیجه براي هركدام از آنها ستم هاي ويژه اي خلق شده است، ظلم و ستم بر خود شان و خانواده ايشان يا كه بعضاً شهيد و زنداني يا تبعيد و مهاجر شدند كه در اين كار به ائمه هدا وامامان معصوم (ع)اقتدا نمودند.
از نعمت هاي بزرگی كه در خلال تطور زمان زندگي ايشان خدا به آن ناشران فضیلت وتقوی واخلاق کریمه عنايت فرمودند اين است كه ايشان را از امناء دين ، حافظان شريعت و دين محمد رسول الله درزمان عنيف كبري قرار دادند كه خداما را از انصار و اعوان امام عصر (عج) قرار دهند.
عنایت خدا برعلماء دین
خداي متعال در زمانها و عصر هاي پياپي، بر آن مردان (علم و تقوي) نعمت هاي فراوان و عظيم عطا كردند و به لطف و عنايت بر آنان نظر كردند و به فضل و رحمت خويش را چراغ راه ايشان قرار دادند. تا آنان امناء دين خدا و حافظان شريعت خاتم پيغمبران و تبيين كننندگان و مبلغان دين و شريعت براي بندگان خدا و هاديان به سوي صراط حق در زمان غيبت امام زمان (عج) باشند.(( خدايا مار ا هم از ياوران، اعوان و شهيدان در راه مهدي (عج) قرار ده!))
خدمات علما به امت ودین
گاهي اوقات بعضي از آن عالمان، اعلم به رشته ي از رشته هاي علوم عصر و زمان خويش، مشهور شدند و خود را وقف دفاع دين و حصانت از آن كردند و چنان صدفولا دين در برابر همه كفار و دشمنان مغرض دين استادند و به دفع شبهه افكنان در دين ،حسودن مذهب اهلبیت پرداختندوحقانيت مذهب شيعه را با بيان وبنان وقرآن وبرهان تبیین وتفسیر وتنشیركردند ودرمذهب به مقام فتوا وقضاوت رسيدند.
مسائل حلال وحرام رابيان كردندوكتاب ها تأويل وتبویب وتاليف نمودند وگروه ديگر از آن اعلام به مسائل اخلاق وسيروسلوك پرداختند وتهذيب نفوس مردم واهتمام مسائل زندگي اجتماعي امت را برعهده گرفتند واز فقرا ومحتاجان امت دستگيري نمودندوبه تدريس وتربيت نسلها پرداختند
البته بودنداز آن مردان كساني كه نسبت به علمی از علوم نسبت به دیگر اقران خود موفق تر بودند وگاهی دیگر خدمت وبخشش وتفوقق علمي وزعامت اجتماعي وعلمي در یک ویا در جمعی جمع شدندودرفقه واصول نسبت به اقران خویش تخصص وتبحّر بیش تر پيدا كردند.واين تخصص وتبحّر،مانع آن نشد كه درديگر علوم تعمّق نكنند وبه تاليف وتدريس ورفع احتياجات مبتلا به امت نپردازند.
امام خويي (ره)
يكي از آن بزرگان ،سيدالفقها والمجتهدين ،استاد بزرگواروپيشواي علما وفقها اماميه عصر حاضر ،امام راحل آيت الله العظمي سيد ابوالقاسم خويي (1317-1413 ) رضوان الله تعالي علم بود .
او علم برافراشته دين واستاد بارع بود كه آثار بنان او شاهد گويای اين مطلب است.او درعلم اصول فقه ،از خداوندگاران موفق این فن بود كه همه فضلا و محققان حوزه هاي علم به آن اذعان دارند.
او که در همه ی علوم حوزوی استاد درجه اوّل و بي نظيرشد ، مقلب به مجدد و احياءكننده آن گرديدوابتكارات ونوآوري هاي ايشان د ركتب به جاي مانده از ايشان درج است :
‹‹اجودالتقريرات ›› اين كتاب تقريرات درس استاد آيت الله خويي،مرحوم آيت الله محمد حسن نائيني (قده).
همچنين از تقريرات درس هاي ايشان كه توسط شاگردان ايشان تقریر شده است باید یادکردكه جامع ترين و كامل ترين ومنقع ترين آن ها، تقريرات آيت الله محمد اسحاق فياض بنام ( ‹‹المحاضرات ›› است كه در10 جلد تدوين شده وتاكنون 5 جلد آن به چاپ رسيد ه است .
مهارت آيت الله خويي د رفقه
هيچ جاي گفت وگو ندارد واهل امتياز و تبحردر فقه از تخصص وتبحر او در علم احوال سرچشمه مي گيرد .واو بيش از نيم قرن استاد فقه بود وفقهاءنيم قرن اخير فقه را ازاو فراگرفته اند كه نظرات فقهي امام خويي درخمس تقريرات
شاگردان ايشان درده ها جلد ،تدوين وگرداوري شده وامروزه درحوزات علميه محورومرجع است وهيچ دانش پژوهي علوم ديني بي نيازاز مراجعه به آن هانيست .
يكي از ويژگيهاي امام خويي اين بود كه بخشي ازوقت خودرا به غوروتعمق درعلمِ علمِ حديث ورجال اختصاصي مي داد ودرس هاي درشيوه تشخيص روايت صحيح وثقه وضعيف به يادگار گذاشت. براي اينكه يقين به عدالت راوي وصحت حاصل نمي شود مگر به كمك ومراجعه به علم رجال واز طريق شناخت راويان وتوثيقشان وسلامت سندروايت است كه يقين به صدور از معصوم(ع)حاصل مي شودونوبت به استنباط احكام مي رسد.
امام خويي براي علم رجال اساس و قواعد مخصوص تدوين كردوزندگي(15706) راوي ومحدث را دركتاب گرانسنگ خويش بنام (معجم رجال الحديث وتفصيل طبقات الروات) در25 جلدگرد آورد.
امام خويي(ره) مباحث چندي رادرعلم تفسيروعلوم قرآن پرداخت وشيوه تفسيريش نشان داد كه اودر اين علوم نيز استاد ماهر وخبیروداناي بابصيرت بود واثر گرانسنگ ايشان(البيان في تفسير القرآن ) است كه شاهدگوياي برچهره دستي ايشان دراين علم مي باشد.
امام خويي فقط به حلاجي وگره گشاي فقه ، اصول،تفسيروعلوم رجال قناعت نمي كرد بلكه به گره گشايي اصول الدين وعقائد، توحيد ،عدل ،نبوت ،امامت ومعاد نيز مي پرداخت و دراين علم نيزاز خداوندگاران روزگار بود.
گرچه ايشان عادت نداشت به شعرونظم بپردازد ،اما درفرصت هاي مناسب درنهايت سلامت و جزالت و به زبان عربي ، فارسي وتركي شعرمي گفت ودراواخر عمر شريفش ارجوزه ی رسا وپرمحتوا،درعقايد شيعه پيرامون :توحيد ،عدل وامامت انشاء كردكه 156 بيت است وهمچنین ابیاتی رادرموردتاريخ به نظم درآورد كه مجموعه 163 بيت ميشود .
علاوه براين جهاد واجتهاد علمي ، زعامت ومرجعيت را دربدترين دوره ومصيبت بارترين زمان( از ابتداي تاريخ حوزه نجف اشرف تاامروز)برعهده داشت كه فشار هاي خارجي وداخلي برحوزه علميه نجف درنهايت خود رسيده بود.وايشان علارغم اين محنت ،تمام توان خودرادرحفظ واستقلال حوزه ومصالح طايفه شيعه بكاربرد تا حوزه تاريخي نجف همچنان خورشيد درخشان درآسمان فقه وفقاهت مشعشع بماند.
شاگردان امام خويي(ره)
از آنجايي كه امام خويي (ره) در روش و شيوه و بحث و درس ممتاز بود و بيش از 70 سال حلقه درس بحث را گرم و پر حرارت به سامان رساند و هزاران طلبه و استادان با استعداد علوم ديني پرورش داد وراهي كشورهاي مختلف كرد از جمله:سوريه،لبنان،بحرين،كويت ايران،پاكستان،هند،افغانستان كشورهاي شرق آسيا وافريقا وطلبه هاي بصره،احساءقطيف... كه شمارش وبيان مقامات علمي وخدمات اجتماعي واسلامي آنان خارج از توان ماست وفقط اشاره وار مي گوييم كه هزاران عالم شيعه از محضر ايشان تلمذ كردند وامروزه در سراسرجهان ومراكز علمي وديني پراكنده اند بگونه اي كه هيچ امام ومسئولي در مرکزی از مراکزی شیعه در اقضی نقاط جهان نمي يابيد مگرآنكه يا شاگرد ايشان ويا شاگردي از شاگردان ايشان هستند. واز جمله ي شاگردان ايشان صدها مجتهد ومرجع تقليد وزعیم حوزه اند كه بعنوان نمونه تعدادي از آنان را ذكر مي كنيم :
آيات سيد علي بهشتي ،سيد محمد رضا خلخالي،سيد علاءالدين بحرالعلوم ،شهيد ميرزا علي نمروي،شهيد مرتضي بروجردي وشهيد سيد عبدالصاحب الحكيم .در عراق
(قربانعلي محقق)،محمد آصف محسني. در افغانستان
جوادتبريزي،ميرزا علي فلسفي ،سيد تقي قمي،وحيد خراساني،سيد محمد روحاني(ره).در ايران
مرحوم سيد محي الدين غريفي از بحرين.
از جمله شاگردان امام خويي عالم دانا ومحقق معروف شهيد محمد باقر صدر بود كه در حق استادش گفته است :
يكي از بزرگترين نعمت هايي كه خدا ايشان را با او بزرگي وشرافت بخشيد علم مي باشد واين استاد ما امام خويي كسي است كه علم از او کمال يافته و كوثر معرفت را از دست او نوشيده است .
يكي ديگر از شاگردان برجسته ايشان حضرت آيت الله العظمي سيد علي سيستاني (مدظله)است كه بعد از وفات آن سفر كرده زعامت حوزه علميه نجف را بر عهده گرفت و اكنون او مرجع عالي ديني طايفه شيعه مي باشد. ايشان در حق استاد خود مي گويد :
آن مرحوم عمر شريف خود را با تعليم وتعلم و تعبد وتهذب سپري كرد چنان كه خدا نام او را جاويدان ساخت واو را از علماء طراز اول شيعيان جهان قرار داد و بعد از اين نيز ياد ونام او نسل بعد از نسل بر زبان ها جاري خواهد بود و حوزه هاي علميه شيعه و مخصوصا حوزه علميه مقدس نجف ،با افتخار نام وخدمات علمي او را بر پيشاني خود نقش مي زند و فرياد می كند كه سال ها جهاد جانكاه پر ثمر علمي كرد وهزاران جوينده كمال و معرفت در محضر او زانوي ادب بر زمين زدند واز دست او کوثر دانش نوشيدند.
آیت الله العظمی محمد اسحاق فیاض
از ديگر نوابغ روزگار كه شاگرد امام خويي مي باشد:علامه بزرگ محقق بي مانند، حضرت آيت الله شيخ محمد اسحاق فياض(دامه ظله)است ومااکنون دربيان سطری از زندگي و مقام علمي وآثار علمي وخدمات ايشان براي اين امت هستيم .
ولادت
سال 1930م (1309ش)در روستای ((صوبه)) از توابع غزني ،در جنوب( پايه تخت افغانستان) كابل،زاده شد واين محمد اسحاق دومين فرزند خانواده بود و پدرش محمد رضا فرزند ديگري داشت بنام محمد ايوب.
.محمد رضا كشاورزي ساده اي بود كه پيش بعضي از مالكين ده كار مي كرد وبا کد يمين وعرق جبين قوت لايموت خانواده اش را تهيه مي كرد.
او اگر چه از نظر مالي فقير بود اما از نظر ايمان مرد با ايمان و عاشق اهل بيت (ع) بود و نسبت به خانواده اش بسيار مهربان و دلسوز بود. اين كشاورز ساده وقتي در فرزندش محمد اسحاق نشانه هاي نبوغ وذكاوت را مشاهده كرد،او را ملزم كرد كه فقط درس بخواند واو هم در پناه لطف و عنايت پدر شروع به خواندن ونوشتن كرد.
اگر چه آن كشاورز ساده و پدر مهربان نمي دانست كه در آينده فرزندش از علماء بارز و برجسته جهان مي شود و شايستگي آن را در مي يابد كه زعيم حوزات ديني و پيشواي امت اسلامي گردد.
آغاز فراگيري علم
محمد اسحاق در دامان پر مهر مادر ودر سايه سار لطف و عنايت پدر رشد ونمو مي كرد وبه سن پنج سالگي رسيد و وقت آن بود كه به مدرسه رود و دانش فراگيرد .امادر روستاي محمد رضا كشاورز، نه مدرسه دولتي وجود داشت و نه مكتب خانه و مدرسه ديني، لذا پدر كودك پنج ساله اش را در زمستان ها ی سرد و سوزان در حالي كه سرو صورتش را با با لباس و شال دست بافت محلی مي پوشاند تا از نيش زهر آلود سرما درامان ماند، به پشتش گل مي كرد و راه هاي پست و بلند و پر برف را پشت سر مي گذاشت تا درده مجاور به مدرسه شيخ رسد وامید به این که این كودك دانش فراگيرد و از سر چشمه علم و معرفت و اخلاق سر آب گردد،چنین امید نیرو مند ومقدس تمام خستگی ها ی راه وسوزش نیش سرمای زمستان را از جان این پدر ساده دل ومؤمن می ربود ولبخند به آینده نا معلوم را بر لبان ترک خورده اش نقش می کرد..
محمد اسحاق اين گونه رشد مي كرد و كم كم جوان مي شد و عشق به دانش و اهلبيت(ع) شيرازه بند كتاب عمر اومي شد.
او روز به بروز بزرگ وبزرک تر می شد ومصمم تر از همیشه درس هاي حوزه را در مدارس ديني (همان گونه که نيت پدر بود) به كمال رساند.
او خواندن و نوشتن و بدايات تعليم و تربيت را در مكتب شيخ فرا گرفت و جامع المقدمات را به نيكي آموخت (جامع المقدمات، كتابي است كه شامل ده كتاب در صرف، نحو منطق آداب تعليم و تربیت وشیوه کتابت، از بزرگان فن هست و اين مجموعه مختصر را به اعتبار كه در آغاز فراگيري، طلاب ديني مي خوانند، جامع المقدمات مي نامند.)
محمد اسحاق دانش آموز پر تلاش و كوشا ، از مكتب شيخ به مجاورت قريه (قريه حوت قل) انتقال يافت (در حالی كه نوجوان 15 ساله بود) تا در مدرسه ديني كه شيخ قربانعلي وحيدي) تأسيس كرده بود.باقي مانده دروس حوزه وي خود را تكميل كند .او در آن مدرسه سکنا گزید و آ نچه از كتاب جامع المقدمات باقي مانده بود رابا كتاب هاي سيوطي و قواعد لغت عربي در طول چهار سال نزد استادان مدرسه ،ملا اسماعيل و ملا حيدر فرا گرفت.
در آن زمان قانون مدرسه این بود که به دانش آموز تازه وارد یک اطاق برای اقامت می داد و بقیه مخارج زندگی روزمره را خود طلاب بر عهده داشت و نوعا طلاب مقداری مواد غذایی مثل آرد گندم و روغن حیوانی ، از خانه با خود به مدرسه می آوردند و آرد را به خانم های قریه می سپردند تا آنان برای ایشان نان بپزند .
وفات پدر و هجرت به مشهد مقدس
در خلال سال هایی که نوجوان کوشا در مدرسه شیخ قربانعلی وحیدی مشغول تحصیل بود ، پدر مهربانش قضای حق را لبیک گفت و شیخ محمد اسحاق که چون غنچه بهاری بهار عمر را آغاز کرده بود ، سخت اندوهگین شد و از آنجایی که مصائب نمی تواند سد راه مردان کوشا و دارای هدف شود، مصیبت پدر نه تنها نوجوان پرتلاش و کوشا ، محمد اسحاق را از هدفش باز نداشت ، بلکه او را وا داشت که برای ادامه راه انتخاب شده خویش، از قریه حوت قل به شهر مشهد مقدس هجرت کند .اگر چه او وارد مشهد مقدس شد و به بخشی از آرزویش دست یافت اما عشق به نجف همچنان در قلبش شراره می زد و زبانه می کشید.
در مشهد الرضا
شیخ محمد اسحاق مدت یک سال در مدرسه ( حاج حسن )که در منطقه بالا خیابان ( در حال حاضر بعد از توسعه حرم امام رضا (ع) این مدرسه خراب شده و محل این مدرسه جزء صحن های توسعه یافته و تازه تأسیس قرار گرفته ) بود مستقر شد و در این مدت کتابهای : حاشیه ملا عبدالله ، ( مستوفی 981 ) ، بخشی ار کتاب مطول را نزد استاد کل وادیب بی مانند وشهیر آن زمان ، شیخ محمد حسین نیشابوری معروف به ادیب نیشابوری فراگرفت .
در آنجا شیخ محمد اسحاق متوجه شد که استاد بر خلاف رویش دیگر اساتید حوزه برای تدریس اجرت می گیرد و این اجرت گرفتن از طلاب بهانه ی بود برای کشف وشناسایی طلاب با استعداد و طالب علم ، تا حضور آنان در کلاس فقط حضور ی از عادت و جهات دیگر نباشد بلکه واقعا برای فراگیری علم باشد ولو درس مستلزم هزینه باشد .
در آن زمان که شیخ محمد اسحاق در مشهد مقدس نزد ادیب نیشابوری درس می خواند و استاد برای درس اجرت می گرفت ، حضرت آیت الله سید یونس اردبیلی (ره ) عالم بزرگ و معروف مشهد ، نان طلاب را تأمین می کرد، چنان که عالم بزرگوار، شیخ احمد کفایی (ره) فرزند آیت الله آخوند ( که متولی و مسئول مدارس رسمیه مشهد مقدس بود) مبلغ 40 ریال( نیم دولار در آن زمان) بعنوان شهریه به طلاب پرداخت می کرد .
اندیشه رسیدن به نجف
گرفتاری و مصائب که ( خواسته و ناخواسته با آن مواجه شد) طالب کوشا و پرتلاش را نتوانست از هدفش( که بلوغ در دانش و رسیدن به حوزه علمیه نجف بود) باز دارد ، بلکه گرفتاری و مصائب او را مصمم تر برای ادامه راه می کرد و به همین خاطر بود که همیشه در فکر نجف بود و همواره از راه رسیدن به نجف سؤال نموده راههای مختلف را جستجو می کرد . به گونه ای که این مسئله در ذهنش راسخ شده بود البته او از کودکی به نجف عشق می ورزید و از کودکی با حوزه علمیه نجف و خصوصیات و اهمیت آن آشنا بود. چه آن زمان که در مکتب شیخ وحیدی مشغول درس بود و از استادش که از طلاب نجف بود، آوازه نجف را از زبان ایشان شنیده بود و یا در حوزه های دینی که درس می خواند از طلاب و استادان که از نجف برای دیدن خانواده هایشان و برای تبلیغ و تدریس برمی گشت می شنید و خود شیخ فیاض می گوید:
اولین بار که نام نجف و اهمیت نجف را در میان حوزه های علمیه شنیدم از زبان شیخ قریه ی ما بود، بعد در حوزه دینی بود هنگامی که از نجف چیزی می شنیدم همواره توأم با نام آقای خویی بود و این بواسطه بزرگان از شاگردان ایشان چون: شیخ عزیز کابلی ، سید محمد حسن رئیس و شیخ محمد علی مدرس رحمه الله تعالی علیهم اجمعین بود .
تأثیر نجف بر تازه واردانش
تأثیر نجف بر تازه واردانش ( علاوه بر عوامل دینی که قبلا ذکر شد) زهد علما، عادات اجتماعی و فرهنگ عمومی آن است که بگونه ای که نجبا و پیشوایانشان اقوال و افعال ایشان فقط برای خداست و اگر سخن بگویند فقط ازراستی و هدایت می گویند و هر گاه سکوت کنند سکوت ایشان تفکر، یاد خدا و اصلاح امت است واگر کاری انجام دهند، خیر و برادری و دشمنی ایشان نیزفقط برای خداست .
حضرت آیت الله شیخ محمد اسحاق فیاض یکی از آن کسانی است که به نجف اشرف هجرت کرد و از سرچشمه علم آن نوشید و در مدارس آن تربیت یافت و متخلق به آداب و اخلاق آن گردید .
او ابتدا یک طلبه کوشا بود و بعد استاد بارز شد ، تا اینکه یکی از کبار وزعمای حوزه گردید. استاد که مهمترین مسئولیت اداره درس و پیشوای مردم ومرجعیت گریبان گیرایشان شد .
از مشهد تا عراق
شیخ فیاض ( چنان که قبلا ذکر شد ) بعد از یک سال تحصیل در مدارس مشهد مقدس به قصد نجف نموده ابتدا در شهر قم به زیارت معصومه (ع) خواهر امام رضا (ع) رفت، و بعد از زیارت مرقد حضرت معصومه راهی اهواز شد که اهواز گرم و سوزان بود . لذا ایشان مجبور شد که در هتل اقامت کند و بعد خدمت سید بزرگوار ابوحسن الجرانی (ره) که امام و از شخصیت های معروف دینی آنجا بود، مشرف شد و ایشان مقدمات سفر مهمان تازه وارد و جوان افغانی را به بصره فراهم کرد و به راهنمای سفر سفارش نمود که وقتی مهمان او را به بصره رساند به منزل شیخ عبدالمهدی مظفر(ره) ببرد. ( مرحوم مظفر از شخصیت های بنام بصره آنروز و خانه اش پناهگاه مردم بود . او خدمت گزار مومنین و دارای خلق کریمانه اسلامی بوده ، مجالس بزرگ و با شکوه و مهمان خانه آباد داشته است .)
از بصره تا نجف
شیخ محمد اسحاق، در بصره 2 روز مهمان شیخ مظفر بود تا اینکه آقای علی حکاک صاحب مسافرخانه معروف بصره مقدمات سفر ایشان را از بصره به نجف ، فراهم کرد و او به وسیله قطار که از بصره به شهر 60 کیلومتری جنوب پایتخت عراق ، بغداد می رفت . به قصد نجف حرکت کرد و در ایستگاه کربلا پیاده شد و بعد از زیارت حرم امام حسین (ع) و برادرش عباس و شهداء کربلا ،همان روز خود را به نجف رساند و بعد از زیارت مرقد شریف امام علی (ع) بعنوان مهمان به اطاق شیخ غلام حسین ( که در مدرسه سلیمیه، واقع در محله شرق) اقامت داشت وارد شد .
در نجف اشرف
این طلبه جدید که وارد نجف شد جوان 18 ساله بود و در راه رسیدن به نجف تجارب گوناگون را پیرامون زندگی کسب کرده بود و با کوله باری از تجارب و اخلاق و عادات شهرها و مردمان مختلف را بهمراه داشت، وارد نجف شد. نجفی که اگر چه شهر نجف بظاهر مثل دیگر شهرها و حوزه هایش شبیه است اما خصوصیات و ویژگی هایی دارد که در هیچ جای دیگر مانند آن پیدا نمی شود و از برکت مرقد امام علی بن ابیطالب است که نسبت به دیگر شهرها تقدم علمی و فرهنگی دارد و حوزه های نجف مادر دیگر حوزات علمیه جهان است و پیشوایی آنان را بعهده دارد، هزاران عالم دینی از آن فارغ التحصیل شده و مرجعیت علیای مذهب شیعه در آن استقرار یافته و هزاران طالب علم و عاشق اهل بیت از سراسر جهان در آن رشد و نمو کرده و می کنند .
اما این تازه وارد( گذشته از آن که مصائبی را ازغزنی تا نجف تحمل کرده و علی رغم آن پیش آمدها همچنان مصمم و کوشا است تا این مسیر را بپیماید) با مسئولیت های سنگین و گره های کوری مواجه است :
1- شهر نجف تابستان ها آتش می بارد و زمستان سرما بی داد می کند 2- او زبان عربی نمی داند و توان تکلم به این زبان را ندارد 3- هزاران طلبه از سراسر جهان آمده و مدارس پر است و آیا او می تواند مکانی برای اقامت پیدا کند؟ 4- او عاشق علم است و از غزنی تا نجف را مجنون وار ناقه وصال را هی کرده ورکاب عشق زده و هامون ها پیموده و ها ویه ها پشت سر گذاشته ، آیا از میان هزاران عاشق رخ لیلی علم می تواند هم مباحثی پیدا کند که دل در گرو رخ لیلی داشته باشد و از ننگ و نام بگذرد و فرهاد وار تیشه بر فرق هوی و هوس زند؟
5- این شهر، شهریست که ده ها خداوندگار دانش در ده ها مدرسه حلقه درس دارد و او چگونه بفهمد و کشف کند که کدام یک از این حلقات، آن حلقه ای است که در آن نه دوش و سحر و لیل و نهار بلکه همه وقت سخن از سلسله موی یار باشد؟
6- با شهر و نظام آموزشی این شهر پر آوازه نا آشناست، نمی داند کدام کتاب را بعنوان کتاب درسی برگزیند و چگونه آن کتاب را بدست آورد و در کدام کتابخانه مطالعه کند و چه کند که از نظر درس و بحث خلق و ادب پیش آهنگ خویش باشد؟
7- او وارد شهری شده که تفرج گاه عقل است و روح او هنوز بر مرکب تن سوار است و مرکب اطعمه می خواهد و تن و تنپوش و دست کوتاه و خرما بر نخیل است. چنان که شیخ محمد اسحاق فیاض در همین زمینه می گوید:
ابتدای ورود ما به نجف ، بعد از سال های فوت سید ابوالحسن اصفهانی و اواخر دوران ملکی و اوایل مرجعیت سید محسن حکیم بود و ایشان شهریه طلاب را پیوسته می داد، برای طلاب خانواده دار 2دینار و برای طلبه های مجرد مثل ما یک دینار می پرداخت و ما غالباً نان و پیاز می خوردیم و در مخیله یکی از ما خطور نمی کرد که چیزی بخورد که میوه نام دارد.
دیدار با علما
هنگامی که این طلبه ی جدید و مهمان تازه وارد، وارد نجف شد، مهمان یکی از طلاب ، قوم و خویش خود( که قبل از او به نجف آمده بود و در یکی از اطاق های کوچک مدرسه « سلیمیه » مسکن گزیده بود ) شد و بعد ها مثل او مقیم مدرسه و همنشین اطاق کوچک او گردید .
بعنوان ادای احترام و آشنایی از نزدیک و طلب ارشاد و راهنمایی در راه هدف که فراگیری علم و خدمت به دین و مؤمنین است ، به دیدار و زیارت مراجع و علما طراز اول حوزه مقدس نجف رفت و او را در این امر مهم، سرنوشت ساز ،سلوک اخلاقی و انسانی، حضرت علامه محمد علی افغانی(ره) مشهور به مدرس که استاد بارز و بارع دوره مقدمات و سطح بود و به همین علت مشهور به مدرس شد و از جمله علمایی بود که همواره در فکر رفع مشکلات طلاب همشهری های خود که مقیم نجف بود، بود و مخصوصا طلاب تازه وارد به نجف.
لذا حضرت علامه مدرس (ره) شیخ فیاض تازه جوان را خدمت آیت الله العظمی سید محسن حکیم در دیدارهای عمومیش بود و آقای خویی را در منزلش زیارت کرد و این به علت این بود که علامه مدرس از خاصان و مقربان ویژه آیت الله العظمی خویی بود .
اقامت در مدرسه
شیخ محمد اسحاق با شیخ غلام حسن در مدرسه سلیمیه، چند ماهی بعنوان مهمان هم اطاق بود تا اینکه شیخ غلام حسن به سنت نبوی عمل نمود و ازدواج کرده ، مدرسه را ترک نمود و به منزل جدید خود منتقل شد و شیخ محمد اسحاق به تنهایی در اطاق مدرسه ماند تا درس و بحث ، مطالعه و کتابت را ادامه دهند و کمال بخشد . (1)
در محضر استادان
شیخ فیاض از همان روز اول که وارد نجف شد و در مدرسه سکنا گزید، بدون هیچ معطلی و سستی و تنبلی، با عشق و ذوق وعلاقه و پشتکار مشغول به درس و بحث شد، تا آنچه را در مدرسه روستای منطقه اش و یا در حوزه علمیه مشهد مقدس خواند و ناقص مانده بود تمام کند. لذا کتاب قوانین الاصول، حاشیه ملا عبدالله و بخشی از کتاب ، لمعه را نزد مرحوم شیخ میرزا کاظم تبریزی خواند و لمعه را نزد مرحوم سید اسدالله مدنی و شیخ میرزا علی فلسفی مد ظله (اکنون که این نوشته ی شهید مجید خویی را به فارسی ترجمه می کنم، حضرت آیت الله فلسفی به رحمت حق رفته است ) تمام کرد و باقی مانده کتاب مطول را نزد علامه مدرس افغانی پایان بخشید .
بعد از آنکه طالب مجد و پر تلاش به مرحله سطح عالی ارتقاء یافت تا شایستگی آن یابد که در درس خارج یعنی مرحله فوق تخصص حوزه راه یابد، لذا کتاب های : کفایة الاصول آخوند خراسانی، رسائل و مکاسب شیخ انصاری را نزد مرحوم شیخ مجتبی لنکرانی تلمذ کرد و در خلال همین سال ها آنچه را که از دوره مقدمات و سطح خوانده بود برای طلاب تدریس می کرد و این نوع درس خواندن و تدریس در نظام آموزشی حوزه و مخصوصا حوزه علمیه نجف مرسوم و متعارف است و طلبه از همان دوره ابتدایی با تدریس و شیوه های آموزشی و تدریس آشنا می شود تا به مرحله سطح عالی می رسد و نوعا دوره سطح عالی را طلاب درس خوان و کوشا ظرف پنج سال تمام می کنند ، اما علامه فیاض این مرحله را کمتر از پنج سال تمام کرد و خیلی زود به مرحله خارج راه یافت و در مرحله درس خارج علماء بزرگ و مراجع حاضر شد .
دوره خارج
بعد از آنکه شیخ فیاض بر بلندای آسمان علوم اسلامی رایت ظفر افراشت و آتش عشق به علم و فضیلت مس تن را صیقل داد و دوره های مقدمات و سطح را برای فضلا و استادان مطرح حوزه تدریس کرد و یگانه دوران و خورشید زمان خود شد، در آوان جوانی شایستگی آن را پیدا کرد که به آخرین درجه آموزشی که موسوم به مرحله درس خارج است ، حضور یابد .
دوره خارج به مرحله ای از مراحل آموزشی نظام حوزه گفته می شود که طلاب دوره های عمومی و تخصصی را پشت سر می گذارند و به مرحله مافوق تخصص و به اصطلاح حوزه اجتهاد وارد می شود و در این مرحله طلاب قبل از آنکه در کنفرانس علمی استاد خارج فقه و اصول حاضر شود ، خود شخصا به تحقیق و پژوهش در متون علمی و نظرات مراجع و خداوندگاران آن علوم ، می پردازد و آراء آن بزرگان را به نقط می گیرد و آرایی را که درست و حق می یابد و برای درستی آن برهان اقامه می کند و دلائل و مدارک عقلی و نقلی گرد می آورد و در رد آرای نادرست مدارک عقلی و نقلی سامان می دهد و بعد در کنفرانس یا جلسه درس مراجع و کبار از علماء فن حاضر می شود تا اگر ابهام و ناخالصی در آن هست رفع شود و توجیهات و استدلالات استاد را بشنود و اگر نظرات استاد با نظرات پژوهشی و اجتهادی او در تضاد بود با استاد وارد مذاکره و گفت و گوی علمی شود و دلائل خود را بیان کند و استدلال و برهان استاد را به مناقشه و چالش گیرد و استاد نیز بر نظرات اجتهادی خود برهان اقامه کند.در حقیقت در این مرحله چیزی به نام شاگرد و استاد وجود ندارد بلکه اساتید فن و مراجع علمی در یک مجمع علمی به مذاکره و مبادله علمی می پردازد .
علامه فیاض در آغاز بیست سالگی وارد بحث و درس خارج شد، ابتدا از چندین درس خارج که بزرگان حوزه نجف بر پا داشت ، سر کشید و تجربه کرد و سرانجام حلقه درس بزرگترین و مشهورترین استاد خارج، حضرت آقای خویی را برگزید و پس از 15 سال تلاش شبانه روز، بدون تعطیلی و تعلل در درس خارج فقه و اصول ایشان حاضر می شد، با دقت و وسواس علمی مباحث استاد را تقریر می کرد .
نوشتن تقریرات
علماء و فضلاء حوزه عادت دارند که محاضرات استاد را در حین القاء درس و یا بعد از پایان جلسه درس بطور خلاصه یا کلمه به کلمه می نویسد و بعد از پایان جلسه درس آن را با دیگر هم کلاس های خود مباحثه و تقریر می کند و آن درس ها بعد از تحقیق و مراجعه به مصادر ارائه شده از طرف استاد و استخراج مواد و منابع درس و مقایسه بین آراء بزرگان و مناقشه در آراء و نظرات ایشان و استدلال بر نظریه مختار خود، آن را بطور دقیق و منظم می نویسد و به استاد عرضه می دارد تا استاد صحت و اتقان نظرات خود و قوت علمی و اجتهادی نویسنده را گواهی کند تا آنرا بعنوان شاهد گویای اجتهاد خود نشر کند واین نوشته ها و کتاب ها در حوزه به تقریرات معروف است .
از ابتدای حضور علامه فیاض در درس خارج آقای خویی ، روش ایشان چنین بود که ابتدا درس را برای هم کلاسی های خود تبیین و تقریر می کرد و آن تقریرات را روز بعد می نوشت تا اینکه تقریرات دوره پنج ساله درس خارج اصول فقه استاد خود خویی را تکمیل کرد و آن کتاب معروف به ( المحاضرات ) است .
آغاز شهرت علمی
در نظام آموزشی حوزه رسم بر آن نیست که طلاب در یک دوره معین درس بخواند و امتحان دهد تا دارای شهرت و عنوان شود بلکه شهرت علمی و فضل و فرزانگی یک طلبه در گرو آن است که چند سالی بطور مستمر دردرس استاد حاضر شود، تدریس و مباحثه کند و در مجالس علمی نظرات نوین طرح کند و نظرات دیگران را به نقد و مناقشه گیرد و در رأس همه اینها، تقریرات ، درس استاد وارائه آن به استاد و تأیید کتبی استاد که در اصطلاح حوزه معروف به تقریظ استاد است، می باشد و ارزش تقریظ و شهرت علمی نویسنده تقریرات، تابع شهرت علمی استاد است .
در تقریظ امام خویی بر تقریرات علامه فیاض که در مقدمه جزء اول کتاب « المحاضرات» چاپ شده آمده است: « الحمدالله رب العالمین والصلاة و السلام علی اشرف الانبیاء و المرسلین محمد و عترته الطیبین الطاهرین . و اللعنة الدائمه علی اعدائهم اجمعین الی یوم الدین ، بعد : حمد و سپاس می گویم خدای تبارک و تعالی را بر نعمت هایی که بر من عطا کرد و از جمله آن نعمت ها تربیت کردن گروهی از صاحبان کفایت و لیاقت است تا اینکه یکی از آنان به درجه ی نهایی علم و فضل دست یافت و ازمیان کسانی که توفیق یافت که حرمت علم را رعایت کند و بحث های عالی ( درس های خارج ) را در فقه و اصول حاضر و تنقیح کرد ،او نور چشمانم ، علامه موفق و فاضل، شیخ محمد اسحاق فیاض است .
جزء اول کتاب خود « المحاضرات فی اصول الفقه ) را به من عرضه داشت و آنچه را که او بعنوان تقریرات بر درس های من نوشته است در نهایت رسای و شیوای واتقان و اعجاب است و من این کوشش مبارک را به او تبریک می گویم و از خدا مسئلت دارم که او را موفق دارد تا بقیه آن را به اتمام رساند .
انه ولی التوفیق 60 جمادی الثانیه سال 1382
با توجه به تاریخ تقریظ که مطابق با 4/11/1962 میلادی که تاریخ چاپ کتاب می باشد و در این هنگام علامه فیاض در سنین جوانی است و از آنچه که استادش در حق او گفته جایگاه و مقام علمی و فضل شیخ اعظم ما آشکار می گردد و از همان تاریخ بود که استادش او را دوست می داشت و تقدیر می کرد و از بزرگان می شمرد .
ماجرای تقریظ نوشتن آیت الله خویی ومسئله هزاره بودن آیت الله فیاض
چنان که حکایت شده : هنگامی که علامه فیاض، تقریرات درس استادش را برای اجازه نشر خدمت استاد خویش تقدیم کرد . بودن بعضی از کسانی که با این موافقت آیت الله خویی مخالفت نمودند و با دلایل واهی و بدون سند و منطق به امام خویی اعتراض کردند که او جوان و از طایفه ی هزاره افغانی است و امام خویی در جواب شان می گفت :
معیار علم و فضل طلبه می باشد و تقریرات او شاهد گویایی است براین که او پرتلاش ، کوشا، با ذکاوت و دارای قدرت استنباط هست و در این موارد، کوچکی و جوانی هیچ مدخلیت ندارد ( اینگونه اعتراضات بر اساس سن علامه فیاض بود)
من بیاد دارم که بعضی ها سعی کردن که استادم شیخ نائینی (ره ) را منع کند که تقریرات درس هایش را که بنام « اجودالتقریرات » نوشته بودم. اجازه نشر و چاپ ندهد.
پس رعایت حق و انصاف و عطای هر حقی به صاحب حق واجب است. چنانکه واجب است که طلبه پر تلاش و کوشا را تشویق و تشجیع کرد و او را وادار به ادامه راه نمود.
امام خویی عملا اجازه چاپ آن تقریرات را داد و مقریر آن را بسیار تکریم نمود. البته روش و سلوک امام خویی با همه دانش آموزان کوشای خود چنین بود. چنان که حضرت علامه فیاض در مقدمه آن تقریرات خود در این زمینه می گوید:
و الحمدالله رب العالمین و الصلاة و السلام علی خیر خلقه محمد و آله الطاهرین . و اللعنة الدائمة علی اعدائهم اجمعین .
و اما بعد این جزء اول کتاب ما « المحاضرات » در اصول فقه می باشد و شامل تحقیقات عالی، مطالب شامخ و افکار نوین و ابتکاری است که از مجلس درس استاد نا الاعظم حضرت آیت الله العظمی سید ابوالقاسم خویی ، استفاده کردم. هنگامی که در میان صدها طلبه در مجلس درس ایشان در جامعه دانشگاه بزرگی دینی نجف معتکف بودم و القت بین یدیه مقالیدها . مقام بالعباخیز قیام فی محاضراته و بحوثه و تری علی یدیه الاکتریمتین جبل من الافاضل الاعلام .
وقتی به درگاه خدای سبحان تضرع و التماس کردم که مرا موفق دارد که جلد دوم آن را نیز به چاپ رسانم از خدا خواستم که ما و تمام مسلمانان را از نعمت دوام وجود استاد، استادنا الاعظم بهره مند دارد و روزگار را پر بهره و مستدام دارد.
حقاً که خدای متعال حضرتش را توفیق بخشید که توانست 5 جلد از تقریرات استادش را در علم اصول فقه به چاپ رساند و اکنون آن تقریرات از مهمترین مراجع و مصادر علمی این فن به شمار می رود و علما و طلاب علوم دینی درهمه حوزات آن را جهت درس و تدریس، مطالعه و تحقیق و آگاهی یافتن از آرای جدید و افکار و نظرات که در آن وجود دارد ( نظرات که همه به آن نیازمند هستند ) مورد استفاده قرار می دهند .
تدریس
در زمان حیات و بعد از رحلت امام خویی ، شیخ ما فیاض یکی از استادان بارز و مشهور حوزه نجف بود بگونه ای که در درس و بحث ایشان کتاب های مشهور سطح عالی مثل رسائل، کفایة و مکاسب را در روز چند بار در مسجد معروف هندی تدریس می کرد و می کند چنانکه این مرحله را 10 سال در دانشگاه دینی نجف که مرحوم محمد کلانتر آن را تأسیس کرده بود تدریس می کرد تا اینکه سال 1978 م در مدرسه آوای بزدی کوچک واقع در محله « العماده » درس و تدریس دوره خارج را آغاز کرد و هنگامی که مدرسه دارالعلم معروف ( آن را مرحوم خویی در سال 1980م ایجاد کرد ) افتتاح شد درس خارج خود را به آنجا انتقال داد و تا هنگام نابودی آن مدرسه ادامه داشت پس جلسه درس را در یک دوره کمی به مسجد بزرگ هندی منتقل کرد پس از آن به مدرسه یزدی ( که مرحوم سید کاظم یزدی مرجع بزرگ (قده) آن را تأسیس کرده بود انتقال یافت و تا امروز هم ادامه دارد و جمع بزرگی از طلاب در آن شرکت می کنند و بسیاری از آن فضلا بحوث ایشان را به امیدی که یک روز چاپ شود، تقریر و مکتوب می کنند. انشاءالله
شورای استفتاء
معروف است که مراجع عظام شورا ی از خاصان، مقربان، علما بارز از شاگردانشان تشکیل می دهند و این شورا موسوم به شورای استفتاء است که برای جواب دادن سیلی از نامه ها و استفتاء که از هزاران تنئ ازمقلدين ایشان از سراسر جهان به ايشان می رسند ، تشکیل می گردد و این گروه آن سؤالات را مورد بحث، تحقیق و مناقشه قرار می دهند تا به رأی صحح شرعی از نظر آن مرجع تقلید دست یابند و آن را در جواب سؤالات رسیدن بنویسند گاهی یک سوال روزها وقت این گروه را بخود اختصاص می دهد تا به امضاء مرجع تقلید برسد .
مرجعیت امام خویی بیش از 25 سال طول کشید که استادان حوزه وبزرگان از شاگردان ایشان از جمله دانشمند شهید و دانای بی مانند شهید سید باقر صدر برای اعلمیت ایشان اجماع کردند و مقلدان ایشان در سراسر جهان زیاد شد و هر روز ده ها استفتاء به زبان ها و لغات مختلف از گوشه گوشه عالم به دفتر می رسید ، لذا امام دستور داد که چنین شورایی از میان علماء و مجتهدین بزرگ از شاگردانشان برای جواب دادن به استفتائات تشکیل شود و حضرت علامه فیاض بعلت دارا بودن مقامات عالی علم و فضل و قرب مقام علمی در نزد امام خویی، یکی از افراد این شورای استفتاء بود و بیش از 25 سال تا روزهای آخر عمر اما خویی ادامه داشت چنانکه معروف است در آن شورای علماء بزرگی حضور داشتند همگان به مقام مرجعیت رسیدند ، از جمله آنها : آیت الله سید علی بهشتی ، سید مرتضی خلخالی ، سید محمد روحانی (قده) میرزا علی غروی، شهید باقر صدر، میرزا جواد تبریزی، وحید خراسانی، سید تقی قمی، میرزا علی فلسفی، سید علی سيستانی، دامت ظله و بسیار ديگر از علماء کبار و مجتهدین و اساتید حوزات علمیه .
تألـيفات
علی رغم مسئولیت های مهمی که شیخ معظم دارد از مرجعیت دینی گرفته تا رسیدگی به وضع مومنین و القاء درس و جواب استفتاء و حضور در شورای استفتاء تا زمان رحلت امام خویی ،ایشان ده ها جلد کتاب را تألیف نموده است که عبارت است از:
1-محاظرات درأصول فقه،در10 جلد 5جلد چاپ شده.

2. کتاب أحکام زمین.
3. گذری درإجتهاد.
4.شرح روان بر عروة الوثقی 10بخش چاپ شده.
5. أحکام بانکها.
6. منهاج الصالحین در3 جلد.
7. مناسک حج.
8. مباحثه دراصول 14 جلد.

خداوند طول عمر برای حضرت عالی بدهد تا مصدر خدمت دردین حنیف ومذهب حق باشد.
والحمدلله رب العالمین.

۱۳۸۷ اسفند ۲۲, پنجشنبه


بنام خدا
اسدالله جعفری
سلام بر مزاری که شعر نابِ ناب زندگی بود
سلام بر بابه که پیوند دهنده خاک وخدا بود
سلام بر پشوای شهیدانِ ازتبار ریسمان بدوشان تاریخ
از شهید باید گفت واز مزاری باید قصه کرد وحکایتی روایت.
از او باید گفت، همو که گل سرخ مزار بود و امتداد تاریخ سرخ رویان حیات معقول
فرزند هزاره بود و ابر مرد هزاره سوم واولین فریاد گر عدالت درتاریخ مغضوبین زمین.
از نسل مردان مرد بود وشاهنامه آرزو ی ما را رستم داستان
از خیبر واُحُد نشان داشت واز علی ومحمد اجازت پیشوایی ومدال سرداری
سربدار بود وسید الشهدای کربلای افغانستان
ذوالفقار علی در کمرداشت و وقار محمد در رخسار
حلم حسن داشت وخون حسین در رگ رگش می جوشید
ازگلوی زینب فریاد می کرد وبا زبان سجاد مناجاد
تاریخ را بدوش می کشید وحق می خواست وعزت می طلبید
سپیده بر پیشانی داشت و منظومه نجات مارا درسینه
داغ در دل داشت وپیام در مشت
رسالتش نجات اولاد آدم بود ومکتبش تشیع سرخ علوی
نای «نی » نینوh در گلو داشت وقوت عباس در بازو
رشادت ابوالفضل داشت وجوانمردی علی اکبر
شیعه راستین علی بود وراه پیمای حسین
از شبنم وگل می گفت واز جنس باران بود
سینه اش قافستان عاشقی بود وپیشانیش عروج گاه نگاه خدا
آری او،
او که مزار بود ومزاری
مزار بود چون امتداد شهیدان راه آزادی وکرامت انسان بود
مزاری بود چون از مرزبانان مرز انسانیت انسان بود
یگانه وبود غریب
یگانه بود چون تجسم همه ی زیبای های خدایی بود
اما غریب چون همه ی می گفتتند :
مزاری سرداربی سر است و ملای بی قید وقیود و بدون ذی ملایی
اما او براستی که یگانه بود واز جنس باران واز نسل سپیده بدوشان سرخ جامه یعنی که شهید بود وفرزند شهید وپیشوای شهیدان وامت شهید

۱۳۸۷ اسفند ۱۵, پنجشنبه


مؤلفه های جامعه مدنی در اندیشه شهید مزاری
اسدالله جعفری
جامعه مدنی چیست؟
مؤلفه های جامعه مدنی چیست؟
بنا نداریم جامعه مدنی را بطور کلاسیک وبه سبک اکادمی بیان کنیم وشرح بدهیم چون این کار با اصل مقاله که بنابر اختصار می باشد تناسب ندارد.
اما جامعه مدنی در این نوشته به معنای:
جامعه مدنی جامعه ی است که در آن جامعه ،انسان بما هو انسان از حرمت وحقوق انسانی وحق شهروندی متساوی برخوردار می باشد.
بنا بر این تعریف از جامعه مدنی ،پرسشی که در جان ها جوانه می زند وذهن را مشغول می سازد این است که مؤلفه های این جامعه مدنی چیست؟
بعضی ازمؤلفه های چنین جامعه ی عبارت است:
1 -قانون مداری
2 - تصویب قانون در شورای مرکب از نمایندگان تمام ساکنین ملت اعم از مرد وزن واقلیت های دینی وقومی، بر اساس انتخابات آزاد.
3 - مشارکت شهروندان در ساختار حکومت.
4 – وحدت ملی بر محور قانون اساسی وتمامیت ارضی.
5 – تقصیم قدرت سیاسی بر اساس حقوق شهروندی.
6 -آزادی بیان
7 – تعدد احزاب
از این مؤلفه ها به مؤلفه های سه تا هفت را در اندیشه شهید مزاری جست وجوی گذرا می کنیم:
3 - مشارکت شهروندان در ساختار حکومت.
مشارکت شهروندان در ساختار حکومت از اساسی ترین مؤلفه های جامعه مدنی وحکومت مردم سالار مبتنی بر رأی آزاد ملت است .
مشارکت شهروندان در ساختار حکومت،زمانی صادق است که حکومت، حق شهروندی متساوی برای شهر وندان قائل باشد واگر چنین نباشد ،مشارکت شهروندان معنا ندارد واگر هم مشارکتی باشد مشارکت نیست بلکه معاملت است نه مشارکت برای ساختن یک جامعه دموکراتیک بلکه همان مشارکت معاملتی است .معامله ی برای رسیدن به منافع شخصی نه ساختن جامعه ساختار مند.
به هر حال این مؤلفه جامعه مدنی را شهید مزاری در زمانی مطرح می کرد که جامعه ما از جامعه مدنی هیچ تصوری نداشت وگروهی از مجاهدین، حکومت را حق طبیعی وخدایی خود می دانستند وهمین انحصار گرایی ومطلق اندیشی دگماتیسمی بود که افغانستان را به خاک سیاه نشاند.
اما شهید مزاری در همان فضای تاریک دگم اندیشی از مشارکت همه ی شهروندان افغانستان در ساختار حکومت سخن می گفت:
ما مردم افغانستان هستیم. هیچ نژادی را نمی خواهیم نفی کنیم. ترکمن است هزاره است تاجیک است افغان است ایماق است و دیگر اقوام هستند. همه انها بیایند در این مملکت برادروار زندگی کنند و هر کسی به حقوق شان برسند و هر کسی درباره سرنوشت خود تصمیم بگیرد.
زنان از کلیه حقوق انسانی برخوردار هستند و می توانند در همه ی عرصه های حیات اجتماعی، سیاسی کشور فعال باشند انتخاب شوند و انتخاب کنند.

4 – وحدت ملی بر محور قانون اساسی وتمامیت ارضی.
یکی دیگر از مؤلفه های حیاتی جامعه مدنی وحدت ملی بر محور قانون اساسی وتمامیت ارضی کشور است.بر اساس وحدت بر محورقانون اساسی ودفاع از تمامیت ارضی کشور است که حق شهروندی ودفاع از کشور بر مبنای مصلت عام حیات اجتماعی بر همه ی شهروندان بطور تساوی واجب می گردد ووقتی یک جامعه ،زیر ساخت اجتماعیش چنین باشد؛ هم وحدت ملی تحقق می یابد وهم تمامیت ارضی آن کشور ازتجاوز بیگانگان مصون ومحفوظ می ماند.
شهید مزاری در این زمینه می گفت:
وحدت ملی را ما در افغانستان یک اصل می دانیم.
خواست ما تأمین عدالت برابری و برادری میان مردم افغانستان است.
هر کس برای نفاق و دشمنی ملیتها حرف بزند خاین ملی افغانستان است. در افغانستان دشمنی ملیتها فاجعه بزرگی است در افغانستان برادری ملیتها مطرح است حقوق ملیتها یعنی برادری ملیتها
5 – تقسیم قدرت سیاسی بر اساس حقوق شهروندی.
هیچ حکومتی نیست که مرکب از نهاد های قدرت نباشد واین نهاد های قدرت وهرم اداره کشور ،زمانی ساختار طبیعی وقانونمند دارد که این نهادها براساس شایسته سالاری وبه مناسب حق شهروندی بین قومیت های یک ملت کثیر القومیت تقصیم گردند تا هیچ قوم واقلیت ساکن در آن کشور احساس بیگانگی وحقارت وبردگی نکنند.
لذا شهید مزاری با توجه به همین مسئله می گفت:
هر ملیتی به تناسب واقعیت وجودی و حضور خود در این کشور، در سرنوشت سیاسی خود سهیم باشد
6 – آزادی بیان
آزادی بیان نه تنها از مؤلفه های اساسی یک جامعه قانونمد ومبتنی بر جمهوریت است بلکه آزادی بیان آیینه تمام نمای از انسانیت انسان ها است وانسان تازمانی که آزادی بیان نداشته باشد مسؤلیت هم ندارد .
انسانیت انسانی شهروندان جامعه مدنی همین آزادی بیان می باشد واگر شهروندی آزادی بیان نداشته باشد از بزرگترین وطبیعی ترین حق انسانی وحقوق شهروندی خود محروم شده است ودر قبال جامعه هیچ گونه مسؤلیتی ندارد به جز بر اندازی آن حکومت وگسستن زنجیر دکتاتوری واستبداد.
شهید مزاری همین حق انسانی وحقوق شهروندی را این چنین تشریح می کرد:
از نظر تمدن بشری و قوانین بین المللی من فکر می کنم که امروز یک مسله ی پذیرفته شده در سطح جهان است که مطبوعات آزاد باشد و هر کس باید طبق برداشتهای سیاسی و عقیدتی اش، عقیده خود را منعکس نماید.
7 – عدد احزاب.
جامعه زمانی ساختار مند وقانون مدار می شود که تعدد احزاب در آن جامعه رسمیت داشته باشند واحزاب سیاسی دارای شناسنامه وطرح وبرنامه در چهار چوب قانون اساسی اجازه فعالیت داشته باشند تا هرگاه حکو مت حق وحقوق شهروندی شهروندان را نقض نمود ویا به سمت استبداد ودکتاتوری حرکت کرد،احزاب سیاسی جلوحکومت را بگیرند ومردم را به سرپیچی از حکومت فراخوانند وحکومت را از کجروی بازدارند.
شهید مزاری مسئله تعدد احزاب را از ضرورت های یک جامعه قانون مدار می دانست ومعتقد بود که منازعات سیاسی زمانی به صورت خرد مندانه حل وفصل می شود که احزاب سیاسی دارای شناسنامه ومعتقد به قانون اساسی وتمامیت ارضی ،در کشور وجود داشته باشند:
مساله افغانستان وقتی حل می شود که مردم و احزاب همدیگر را تحمل بکند. در صدد حذف یکدیگر نباشند. راه حل برای افغانستان تفاهم است نه حذف یکدیگر.
کلیه ملیتهای این سرزمین اعم از تاجیک، هزاره، ازبیک هویت سیاسی داشته باشند و با توافق و شرکت آنها حکومت اینده ای کشور سازمان دهی شود.

۱۳۸۷ بهمن ۲۴, پنجشنبه


بنام خدا
بتول قرآن بخوان، تا فرشتگان گلویت ببوسند!
اسدالله جعفری
بتول بخوان إِنَّا أَنْزَلْنَاهُ فِي لَيْلَةِ الْقَدْرِ (١)که تو خود قدرهستی .
بتول بخوان وَمَا أَدْرَاكَ مَا لَيْلَةُ الْقَدْرِ (٢)که فطرت بی آلایش تومی داند آن شب مبارک چیست؟
بتول بخوان لَيْلَةُ الْقَدْرِ خَيْرٌ مِنْ أَلْفِ شَهْرٍ (٣) که تو انسانی وبرتراز هزار فرشته ی سربزیر وفرمان بردار.
بتول بخوان تَنَزَّلُ الْمَلائِكَةُ وَالرُّوحُ فِيهَا بِإِذْنِ رَبِّهِمْ مِنْ كُلِّ أَمْرٍ (٤) که مهبط ملائئکه، روح طاهر ومطهر توست وآن امر پروردگار، همان مقام خلافت تو در زمین است.
بخوان بتول سَلامٌ هِيَ حَتَّى مَطْلَعِ الْفَجْرِ (٥)که فجر ظهور نزدیک وجهان منتظر آن صلح وسلم مقدر است.
بخوان بتول
بخوان بتول
بخوان بتول
بخوان بتول، بخوان قرآن که جان تو فرقان است وتجلی گاه ذات خدا.
قرآن بخوان بتول که تو انسانی وقرآن کتاب انسان شدن.
قرآن بخوان بتول که تو هنوز برفطرت اولیه هستی وقرآن فاطر فطرت انسان.
قرآن بخوان بتول که تو دختری از هزارستانی ونغمه هزارستان در گلوی توست.
قرآن بخوان بتول که رسالت هدایت انسان بر شانه های توست.
قرآن بخوان بتول که تو مسلم هستی و ساختن جهان سلم وسلامت، رسالت توست.
قرآن بخوان
قرآن بخوان
قرآن بخوان
قرآن بخوان بتول،قرآن بخوان بتول تا فرشتگان گلو تو بوسند
ملائکه در محضر تو پیشانی برخاک سایند.
افلاک با آهنگ قرائتت بچرخند وبچرخند ورقصی بسوی خداکنند
ابرها به شوق روی تو ببارند وجهان را گلاب افشان کنند.
باران، عصمتش را رنگ زلفان تو سازد
گلستان عطر ایمانش را بر چمنستان گیسوی توجاری کند
قرآن بخوان
قرآن بخوان
قرآن بخوان
قرآن بخوان بتول
بتول
بتول
بتول
بتول قرآن بخوان قرآن بخوان که قرآن از گلوی لاهوتی تو شنیدنی است.
گلوی تو همان سدرة المنتهی ی حق است
جبروت الهام است
لاهوت شیدایی است
بیت المقدس بندگی است
کعبه عرفان است
چون که تو انسانی وخلیفه خدا در زمین
هزاره ی در هزاره سوم
مهاجری وکوله بار رسالت درپشت
از نسل نیکانی واز تبار ریسمان بدوشان
هزاره ی وشیعه وگل باغ افغانستان وخاک نشین آلمان
نیاکانت آیینه بدوشان بودند وکاریزداران معرفت
برهنه پایان بودند وجوانمرد .
ریسمان بدوشان آسمان سیرت بودند
واکنون تو این آسمان سیرتی را به نسل های فردا برسان که حلقه وصل دیروز وفردایی.
آری در این نوشته سخن از قرائت قرآن یک دختر 8 ساله هزاره مقیم آلمان در اینترنت وتلویزیون های ماهواره ای است.
بتول ساعدی از هزاره های مقیم(وشاید اصلا زاده) آلمان است که گاه گاهی در تلویزیون ماهواره ای سلام قرآن می خواند وازایشان فیلم ویدیو یی کوتاهی در پایگاه اینترنتی(( یوتوب you tube.com)) هم است.
من با پایگاه بین المللی یوتوپ ،از طریق برادر عزیزم جناب آقای اسدالله همکار وبرادر ودوست گرامی ام حاج کبیر آشنا شدم.
پایگاه یوتوپ،درحقیقت آورد گاه فرهنگ ها وادیان است وشما می توانید از سکس ترین فیلم تا آخرین کلیپ های بنیاد گرایان القاعده را ببینید وگوش کنیدواین یعنی آوردگاه اندیشه ها وادیان وجهان بینی ها در عصر جهانی شدن ودهکده جهانی .
بتول ساعدی یکی از بیشمار دختران مهاجر افغانی مقیم اروپا است که فارسی را بدشواری صحبت می کند ولهجه فارسی اش بسیار دوست داشتنی ودر عین حال غرور آفرین است.
او باهمان لهجه دوزیستی خود بسیار عالی وزیبا قرآن می خواند وسوره (قدر)را چنان زیبا واز عمق جان می خواند که تو پنداری این آیات را از لبان «سمیه» ،«عایشه» و«صفیه» می شنوی ومعنویت این قرائت او در این پایگاه پراز سکس وابتزال ،یاد آور همان معنویت صدر اسلام است ونمونه ی از هجرت مسلمانان از مکه به مدینه وتصویر گویایی می باشد از قرآن خواندن ((مصعب)) در میدان ها وکوچه وپس کوچه های یثرب جاهلیت وکفر دیروز ومدینه النبی امروز.
این قرآن خواندن بتول های نسل مهاجر افغانستانی در پایگاه های اینترنتی وتلویزیون های ماهواره ای امید ورستاخیز بزرگ اسلامی است وحکایت از آن دارد که این بار اسلام توسط نسل دیگری افغانستان به جهان عرضه می گردد چنان که در روزگاران گذشته هم اسلام در تانزانیا وشمال افریقا توسط بازرگانان افغانستانی عرضه شد ودامن گستر گردید وگلبانگ توحید از حلقوم فرزندان افغانستانی بر مؤذنه تاریخ به پژواک در آمد ودین ودل از همه ربود ومسلم پدید آورد وفضیلت گستراندوسعادت بخشید.
اکنون دیگر بار تاریخ تکرار می شود ونسل مهاجر امروز افغانستانی باحضور خود در جوامع غیر اسلامی ،اسلام را به این جوامع عرضه می دارند ودیگر بار رستاخیزی اسلام گستری وفضیلت پیشگی را نقش تاریخ می کنند تا سقف فلک شکافند وطرح نو در اندازند.
آنچه که برای من شگفت آوربود ومژده ی از یک رستاخیز بزرگ اسلام گستری وحقیقت ومعنویت گرایی دارد؛این که بتول ساعدی ،بااین که لهجه اش کاملا عوض شده بود ومخرج واژگان دیگر مخرج واژگان زبان مادریش نیست،اما هویت اسلامی وافغانی وهزارگی او کاملا محفوظ وثابت است.
با این که بتول از نظز شرعی در سنینی نیست که حجاب بر او واجب باشد واز نظر دینی ملزم به حجاب نیست ولی بتول از چنان حجابی عالی اسلامی برخوردار است که چنان حجاب عالی را در سنتی ترین کشور های اسلامی هم نمی توانید بیابید.
نکته دیگری که راجع به حجاب بتول 8 ساله قابل ذکر است این که حجاب بتول از نظز فرم ظاهری وزیبایی وتنوع رنگ نیز بسیار زیبا ،گرا،متنوع،فرح بخش وروح افزا می باشد وهمین مسئله از نظر روانی جای تأمل بسیاردارد وبزرگان ما به این مسئله مهم روانی توجه بیش از بیش داشته باشند چون که این فرم ظاهری حجاب نسل مسلمان مهاجر افغانستانی کار کرد دوسویه دارد.
از آنجا که این نوباوگان عزیز در محیط وکشوری زندگی می کنند که شهر وندان آن کشور ها در نوع پوشش خود آزاد هستند ومد وتنوع فرم ورنگ حرف اول را می زند. بنا بر این، حجاب دختران مسلمان در عین حالی که باید تمام ویژگی های حجاب اسلامی را داشته باشد؛از نظر فرم ظاهری وزیبایی پوششی وتنوع وزیبایی دررنگ نیز مطابق با نیاز های روانی زیباگرایی وزیبایی دوستیی این گل های باغ خدا باشند.
علاوه بر در نظر داشت اقتضای روانی زیبایی خواهی دختران محجبه مسلمان ،اقتضای محیط زیست این دختران را نیز بایددر نظر داشت تامبادا فرم ظاهری حجاب این فرشتگان مکتب اسلام باعث درتنگنا قرار گرفتن این عزیزان گردد وهم چنین فرم ظاهری حجاب این عزیزان ،باید از چنان زیبایی وگرایی وروان گرایی بهرهمند باشند که وقتی این دختران محجبه با حجاب وارد محیط تحصیل وکار خود می شوند نه تنها فرم ظاهری حجاب شان باعث تنفر دیگر ملل از حجاب شوند بلکه این زیبایی ظاهری فرم حجاب باید از چنان جذابیت وزیبای برخوردار باشند که باعث گرایش دیگر ملل به حجاب شوند.
به هرحال دوباره باید بتول های نسل مهاجر افغانستانی سلام ودرود فرستاد وبار دیگر باید گفت که:
قرآن بخوان بتول،قرآن بخوان بتول تا فرشتگان گلو تو بوسند
ملائکه در محضر تو پیشانی برخاک سایند.
افلاک با آهنگ قرائتت بچرخند وبچرخند ورقصی بسوی خداکنند
ابرها به شوق روی تو ببارند وجهان را گلاب افشان کنند.
باران عصمتش را رنگ زلفان تو سازد
گلستان عطر ایمانش را بر چمنستان گیسوی توجاری کند
قرآن بخوان
قرآن بخوان
قرآن بخوان
قرآن بخوان بتول
بتول
بتول
بتول
بتول قرآن بخوان قرآن بخوان که قرآن از گلوی لاهوتی تو شنیدنی است.
گلوی تو همان سدرة المنتهی ی حق است
جبروت الهام است
لاهوت شیدایی است
بیت المقدس بندگی است
کعبه عرفان است
چون که تو انسانی وخلیفه خدا در زمین
هزاره ی در هزاره سوم
مهاجری وکوله بار رسالت درپشت
از نسل نیکانی واز تبار ریسمان بدوشان
هزاره ی وشیعه وگل باغ افغانستان وخاک نشین آلمان
نیاکانت آیینه بدوشان بودند وکاریزداران معرفت
برهنه پایان بودند وجوانمرد .
ریسمان بدوشان آسمان سیرت بودند
واکنون تو این آسمان سیرتی را به نسل های فردا برسان که حلقه وصل دیروز وفردایی.

۱۳۸۷ بهمن ۱, سه‌شنبه




بنام خدا
حزب وحدت را،نسل هزاره نخواهد بخشید.
یادکردی از علامه محقق خراسانی
اسدالله جعفری
بایدکلامی از شبنم وگلبرگ گفت که سخن از در یا است وسربر ساحل سودن.
شعر وشعور از نام اوبر خود می بالد.
تاق ابروی او محراب حکمت بود
عرفان از چشم او تجلی آموخت.
ادب از اودأب ادب دارد
فقه درسینه او مسکن گزید.
اصول در او ثابت بودکه اصلها ثابت وفرعها فی السماء.
بنانش مسیر تاریخ را خط می کشیدو بیانش تبیان بود
تفسیر در خطوط پیشانی بیمرزش سیر داشت.
سعه ی صدر داشت وصدرش گنجور حدیث بود
سینه او آبشخورخطابه بود
وعظ ونصیحت در محضر او دلبری آموخت
رسالت برشانه او خیمه گستراند
امامت بازبان او تفسیر غدیر می گفت
تربیت درمکتب او تراوت گرفت
تعهد ردایش را براو بخشید
ایمان هیمنه اش را به او عطاکرد
شب با اوالفت دیرینه داشت
شفق بر چشمانش گل می نشاند
ستاره بر سجاده اش گیسوگره می زد
ناهید زلف برشانه اش می افشاند
پروین عصمتش را بلور اشکانش می ساخت.
ثریاپیچه در زمزم چشمش غسل تعمید می داد
آری سخن ازدریا وشبنم وشب وشفق است .
سخن از او ست.
او که از تبار نیکان بود واز نسل فضیلت .
فرزند نهج البلاغه بودوشاگرد قرآن وخوشه چین صحیفه سجادیه.
سخن از فقیهی است حکیم وحکیمی فقیه
سخن از عارفی است مجاهد( اشداء علی الکفار)
مجاهد سجاده نشین بود برهم زننده خواب بدمستان ستم پیشه وشکم باره
سخن از مردی است که تندیسی از والای ها وزیبای ها بود .
نام ازمحمد داشت که مسلم بود وفرمانبردار.
اسمش عیسی بود وشهرت از حق داشت .
محقق بود وازخراسان وخود خاورستان اشراق.
نمی دانم که از علامه محقق خراسانی با چه زبانی سخن بگویم واز او چه تصویری بر خیال نقش زنم؟البته نه خیال درخیالستان خیال شاعران،که درعالم مثل وجهان جبروت.
محقق خراسانی ازنسل وتبار آخوند خراسانی بودوهمشهری خواجه نصرالدین وهمزاد بوعلی سینا وهمسلک سنائی وهمسفر ناصرخسرو.
علامه محقق خراسانی در نجف
چنان که وقتی آخوند خراسانی وارد نجف شد ودُر نجف گردید ونگین حلقه یاران وستاره مجلس وخورشید فقه وفقاهت وترسیم گر اصول،محقق خراسانی هم وقتی وارد نجف شد وسر بر مزار علی سایید وپیشانی بر قدم حسین گذاشت وسربر سامرّاء زد وغیظ در کاظمین نهاد وعلم داری از عباس ،وفاداری از حبیب وجوانی از علی اکبر ومحراب داری ازسجاد وقافله سالاری از زینب آموخت ؛خود علم دارقلم شد وزینت منبر وخورشید فقه وفقاهت.
محقق خراسانی که در آن روزگاران به شیخ عیسی قاسمی نام ولقب داشت وزاده خراسان بود وریشه در هزارستان داشت وکوله بار از همت وغیرت درپشت وفضیلت در مشت.
اما این زاده خراسان، بسیار زود سیرت خاوری خویش را دامن گستراند وصیتش علم بر خاور افراشت وباختر را زیر پرگرفت و از شمال تاجنوب امتدادبخشید.
این شیخ عیسی قاسمی را قسمت آن بود که در محضر بزرگان وخداوندگاران علم وفضیلت زانوی ادب برزمین نهد وبرسفره تدقیق نشیند وخوشه تحقیق برچیند وخود محقِق شود تاآرزو های به کمون خزیده هزارستان محقَّق گردد.
این سان بود که این شیخ عیسی قاسمی شد محقق خراسانی وخطیب نجفی ومعتمد مراجع تقلید وچشم وچراغ وارثان انبیاء ومحبوب قلوب امت مرحومه گردید.
محقق خراسانی تنها فارسی گوی عرب زبان آنروز نجف بود که در بیوت پیشوایان حوزه ومسندداران فتوی وشارحان شریعت، خطابه القاع می کرد وفضیلت می گسترانید وایمان منعقد می ساخت.
از جمله کار های بیاد ماندنی محقق خراسانی در نجف آنروز، این بود که فرهنگ تحقیق را با جوهر تدقیق سیره حوزه کرد وبین تعلیم وتفهیم وتدوین وبیان وبنان جمع کرد.
در آن روزگاران نجف،نجف رشدش یاافقیی افقی بود ویا عمودیی عمودی وکاروان داران دانش وطالبان دانایی در یک دانش فربه می شد بدون آنکه در دیگر دانش ها بینشی کسب کنند ورویشی رخ دهد.
اما محقق خراسانی در همه عرصه های دانش بینش داشت ورویش وگویش .
او با این که فقه واصول می آموخت، فلسفه وعرفان می بخشید .
نی نایش نی شکر فارس بودوشعر فصیح عربی می سرایید وقصیده انشاد می کرد.
آنگاه که معراج روح می کرد وبر براق سخن می نشست وبر مأذنه مسجد الاقصی خطابه اذان وعظ می گفت ،عرب وعجم رازیر یک سقف گرد می آورد وبافصاحت به دو زبان عرب وعجم خطابه القاع می کرد وهرکسی از ظن خود می شد یاری او.
اگر بگویم این خراسانی بود که راه را برای مرجعیت علمی آیت الله العظمی محقق کابلی،آیت الله العظمی فیاض وعلامه مدرس افغانی،هموار کرد ؛سخنی به گزاف واغراق وغلو نگفته ام.
این را شما زمانی می توانید خوب دریابید که داستان تقریض نوشتن امام خویی را بر اثر گرانسنگ آیت الله العظمی فیاض ، به قلم شهید عبدالمجید خویی بخوانید.
به هرحال محقق خراسانی با خطابه خوانی در بیوت مراجع آن روز نجف ومخصوصا بیت مرجعیت عام جهان تشیع،آیت الله العظمی حکیم،خویی ،خمینی وشاهرودی ،موقعیت علمی وجایگاه اجتماعی طلاب غیر عرب وبویژه طلاب غریب ومظلوب افغانی را تثبیت کرد .
خراسانی علاوه بر این که خود آثار علمی بیبدیل در عصر خود را در نجف پدید آورد وبا این کار ذهنیت تحقیر آمیز عرب وعجم را نسبت به طلاب افغانی تغییر داد،وبا تألیف کتاب ارزشمند(المؤلفون الافغانیون المعاصرون)طلاب گمنام افغانی را دارای نام ونشان کرد واستعداد های درخشان افغانی را شناساند واز عزت علمی وفضیلت وذی طلبگی شان دفاع کرد .
باز گشت به ایران وتدریس در دانشگاه تهران
او که مجاهد بودو احیاگر وفضیلت گستر،چنان که پیشانیش بی مرز بود وفراخ دامن وبی ساحل،ایمان وعقیده اش مرز وجغرافیا ونژاد نمی شناخت ومرز وجغرافیای عقیده وایمانش اقتضای تکلیف بود ونژاد ش پیداکردن انسان های نیاز مندبه هدایت.
لذا وقتی امام خمینی کشتی نهضت وزورق انقلاب را به ساحل ظفر پهلوداد وبساط امامت گستراند وردای ولایت بر شانه افکند وطرح نودر انداخت ودولت کریمه تشکیل داد ونیاز به حکیمان زاهد وزاهدان فقه وفقیهان زمان شناس پیداکرد،علامه خراسانی از نجف به تهران آمد وامام نهضت بر او تکلیف نمود که در دانشگاه تهران بساط حکمت بگستراند وملا صدرا وبوعلی سینا را به مهمانی فراخواند واین نسل را راه ورسم مشی حکمت سینایی وتعالی بخشی حکمت متعالیه صدرای آموزد .
من یکبار از زبان آن عزیز سفرکرده شنیدم : آنروز که علامه محقق خراسانی به دستور امام خمینی در دانشگاه تهران فلسفه درس می گفت ،مرحوم صادق خلخالی فقه درس می داد ونهایه رامختصر می کرد .
من سه سال قبل از فوت مرحوم آیت الله صادق خلخالی ایشان را دوبار در مدرسه اش در شاه عبدالعظیم در معیت مرحوم استاد فخرالدین حجازی دیدم ولی غرابت وغربت نگذاشت که راجع به علامه خراسانی وازدرس وتدریس ایشان دردانشگاه تهران سؤال کنم.
اما این که چه شد که علامه خراسانی تدریس فلسفه صدرایی را دردانشگاه تهران رها کرد ورحل اقامت در مشهد افکند وگمنام وبی حشم وحریم وحرم زیست؟
در این باره حرف های ضد ونقیض گفته شده است که هیچ کدام دلیل متقن ندارد ونمی توان بطور یقین سخن گفت اما یکی ازعلل وبلکه علت العلل این بوده است که محل اقامت وبرگزاری نماز علامه ،یکی از ساختمان های مصادره شده از ضدانقلابیون فراری بوده ووقتی علامه محقق خراسانی این را متوجه می شود واز آنجای که دأب فقهی امام خراسانی با دأب فقهی امام خمینی وشاگردان امام خمینی ،در قلمرو تصرف ولایی ولایت فقه ،تفاوت داشت وامام خراسانی این چنین تصرفات را جایز نمی دانسته اند لذا دانشگاه تهران را برای همیشه ترک می کند.
زهد وپارسای امام خراسانی زندگی درگمنامی وپارسای زیستن را بر محقق تحمیل کرد لذا او هیچ گاه ازسابقه آشنای خود با امام خمینی در جهت رفاه معاش وشهرت درجلوت بهره نبرد.
محقق خراسانی با این که درتنگنای سخت و نفس گیر معیشت قرار داشت،هزگز متانت طبع خود را حراج نکرد.
داماد آن مرحوم به من گفت که براساس خدمت که علامه خراسانی به بیت مرجعیت شیعه مرحوم حکیم درنجف کرده بود،وقتی شهید محمد باقر حکیم فرزند آیت الله العظمی حکیم از ظلم دیکتاتور عراق صدام به ایرا ن مهاجر شد،بارهای بار ها به دیدار علامه خراسانی آمدو به ایشان پول های هنکفتی را پیش کش کرد اما محقق خراسانی نپذیرفت وطلبه های نیاز مند را به شهید محمدباقر حکیم معرفی نمود.
علامه محقق خراسانی ونسل جوان
محقق خراسانی،در کهن سالی هم جوان بود وجوان فکر می کرد وبا جوانان الفت وانس فوق العاده داشت.
برای جوانان مستعد درس های فلسفه واقتصاد می گفت وکتاب های (فلسفتنا)و(اقتصادنا)ی علامه شهید محمد باقرصدر را تدریس می کرد.
سن من اقتضا نمی کرد که در درس های ایشان شرکت کنم. بنا بر این از شیوه تدریس آن عزیز اطلاع ندارم ونمی دانم که برخورد آن مرحوم با نسل جوان که در درس اشکال می کردند ،چگونه بود وکلاس درس ایشان چه ویژگی داشت.
اما در بعضی از سخنرانی های علامه محقق خراسانی در کتابخانه رسالت شرکت می کردم واز برخورد علامه با جوانان بسیار لذت می بردم.
اینجا یک خاطره از برخورد های هدایت گر علامه را می آورم:
در یکی از مناسبت های مذهبی درکتابخانه رسالت مراسمی برگزار بود که سخنران آن علامه محقق خراسانی بود و وقتی علامه برجایگاه سخن قرار گرفت وخطبه خواند وسخن آغازید ،بناگاه جناب آقای حاج کاظم یزدانی وارد مجلس شد وبا آمدن حاج کاظم یزدانی ،علامه محقق، سخنرانی خود را مختصر نمود وبعد گفت :
چون استاد سخن حاج آقای یزدانی اینجا تشریف آوردند وایشان تازه از سفر پاکستان برگشته اندوحرف های تازه دارد ... بعد علامه از جایگاه سخنرانی پایین آمدن وحاج کاظم یزدانی سخنرانی کرد.
این برخورد علامه خرانی بسیار آموزنده بود چون اگر ایشان آن روز از سخنرانی خود صرف نظر نمی کرد دیگر معلوم نبود که فرصتی پیش می آمد تا جناب حاج کاظم یزدانی گزارشی از سفر خود به پاکستان می داد.
نکته تربیتی این برخورد علامه این بود که می خواست به مردم بفهماند که بزرگا ن خود(البته هرکس را به اندازه بزرگیش) را قدر بدانند.
علامه وهویت بخشی به هزاره ها
همانطور که علامه در نجف به طلاب افغانی وایرانی هویت ملی وشخصیت علمی داد،وقتی به ایران باز گشت وفرصتی برای علامه پیش آمد تا بتواند درمیان مردم خود حضوریابد ومشعل هدایت گری را روشن نگهدارد.بدون هیچ چشم داشتی این کار کرد وبه نسل جدید هزاره هویت داد وهویت هزارگی را تبیین کرد وبذرهویت خواهی را در جان مردم کاشت واز سمبل های هویت هزاره صادقانه وبزرگوارانه سخن گفت واز آنان تکریم کرد ودر تکریم این نماد های هزارگی بفکر آبروی خود وجایگاه علمی واجتماعی خود نبود.
با این که ایشان درمقام مرجع بودواز نظر علمی وحید دهر ،اماباتواضع وفروتنی در حسینه هزاره ها حاضر می شد وبه مقاله ها ودکلمه واجرای موسیقی هزارگی گوش می داد ودرباره فرهنگ هزارگی سخن می گفت.
نقش علامه خراسانی در هویت بخشی هزاره را در یک همایش بین المللی باید بازخوانی وباز کاوی نمود
حزب وحدت قاتلان هزاره را
بر علامه محقق خراسانی ترجیح داد.
دردی را که هرگز تاریخ فراموش نخواهد کرد این است که حزب وحدت در زمان رهبری کریم خلیلی ومعاونت شیخ قربانعلی عرفانی،قاتلان مردم هزاره را بر محقق خراسانی ترجیح داد.
داستان از این قرار است که علامه محقق خراسانی بعد از تشکیل حزب وحدت برای استحکام پایه های این تشکل نوین بسیار زحمت کشید واین کوشش صادقانه علامه محقق بحدی بود که مخالفان حزب وحدت وآیت الله محسنی وپیروان محسنی ومخصوصا شاخه نظامی حزب محسنی،یعنی (شرطه الخمیس) علامه خراسانی را پدر معنوی حزب وحدت لقب دادند وبرای بدنام کردن این پدر معنوی حزب وحدت بسیار تلاش رذلانه نمودند اما علامه خراسانی همه ی این ها را نادیده گرفت ودر دفاع از اصل هسته ای حزب وحدت از آبروی خود مایه گذاشت وزبان ذوالفقار سایش را در خدمت این حزب قرار داد.
حتی در زمان از هم پاشی حزب وحدت وجدایی محمد اکبری ،آیت الله سید ابو الحسن فاضل وآیت الله سید عالمی بلخی وسید مصطفی کاظمی از حزب وحدت وپیوستن به ربانی وسیاف وخلق فاجعه غرب کابل،باز علامه محقق خراسانی در کنار حزب وحدت ماند.
من یادم هست ،وقتی ربانی وگلبدین حکمتیار توافق کرد که باهم صلح کند نماینده ی از حزب وحدت به ریاست کریم خلیلی هم در آن اجلاس شرکت کرده بود ودر باز گشت ،کریم خلیلی به مشهد آمده بود ودر کتابخانه رسالت یک نشست فرهنگی گذاشته بود ووقتی آقای کریم خلیلی به کتابخانه رسالت آمد واز وضع پیش آمده گریه کرد وگفت اگر حمایت فقیه وحکیم بزرگی چون آیت الله محقق خراسانی نبود کمر ما شکسته بود.
اما همین جناب کریم خلیلی در هنگام زعامت خود برای تشریف آوری برهان الدین ربانی به تهران (بعد از خلق فاجعه افشار )چنان مهمانی راه انداختن که هزینه آن ...
واین در حالی بود که محقق خراسانی در مشهد از بیماری قند رنج می برد وهزینه این درمان را نداشت.
این دردی است که هرگز آن را تاریخ فراموش نخواهد کرد واین خیانت زعمای آن وقت حزب وحدت رانسل هزاره نخواهد بخشید.

۱۳۸۷ دی ۲۱, شنبه

نقد بر نوشته ی «در عاشوراء چه باید کرد؟»
چاپ شده در سایت وزین«کوفی»

اسدالله جعفری
نمی دانم با نویسنده مقاله ی«در عاشوراء چه باید کرد؟»با چه زبانی سخن بگویم تا نه قلب برادران وخواهران عزیز وگرامی اهل سنت مکدر شوند وهم نویسنده مقاله « در عاشوراء چه باید کرد؟» از این پرروی وجهالت وتکبر وتفرعن به هوش آید وبعد از این ،با امت اسلامی این گونه خدای گونه وفرعون سیرت سخن نگوید.
من به عنوان یک فرزند کوچک شیعه واز پیروان راه حسین وعضو کوچک از ملت بزرگ وشریف افغانستان ، متواضعانه می گویم که نوشته هیچ فردی از افراد شیعه وسنی به معنای اتفاق نظر همه ی شیعه وسنی نیست بلکه یک نظر از خود آن شخص است ونباید یک نوشته ای از فرد شیعه وسنی را بر اتفاق نظر تمام شیعه وسنی حمل کرد.
بنا بر این من این نوشته را هرگز به برادران وخواهران اهل سنت نسبت وتسری نمی دهم ودر این مقاله که نقد بر نوشته این برادر از برادران اهل سنت است ،عنوان برادران اهل سن را بر این نوشته ونویسنده آن بکار نخواهم برد واگر در لابلای مقاله این تعبیر آمد باید جایگاه تعبیر را درنظر گرفت.
من می دانم که همه ی برادران وخواهران اهل سنت ،در روز عاشورا به خاطر شهادت امام حسین نوه رسول الله ،عزادار ومحزون هستند وقربه لله خیرات ونذرات می کنند واین نذرات وخیرات خود را بعنوان یک واجب دینی وفرضی اللهی انجام نمی دهند تا بدعت باشد بلکه این کار وعمل نیک را بعنوان یک امر مستحبی وبعنوان همدردی وهمدلی با رسول الله در عزای حسین نوه رسول الله انجام می دهند.
شیعه هم اگر دهه ی عاشورا را گرامی می دارند وخیرات ونذرات می کنند ونوحه می خوانند وسینه می زنند ومجالس عزاداری بر پامی کنند ،این را بعنوان یک واجب وفرض اللهی انجام نمی دهند بلکه مثل برادران اهل سنت بعنوان یک امر مستحبی وهمدلی وهمنوایی با رسول الله انجام می دهند.
اما متأسفانه نویسنده مقاله« در عاشوراء چه باید کرد؟» تمام امت اسلامی را بدعت گذار وخرافه پرست وجاهل می نامند، به این فراز های نوشته ایشان توجه کنید:
«عاشوراء و یا ده محرم یوم مبارکی است که متاسفانه ذهنیت خرافات گرایانه و غیر اسلامی در جامعه افغانی به خود گرفته است. در این شکی نیست مبارزه با خرافات و رسوم منحط و گندیده که ریشه در جهل و عدم آگاهی عوام الناس دارد و از سوی دیگر گره خورده با احساسات عوام است، کار طاقت فرسا، مشکل اما ممکن می باشد.
ما در جامعه افغانی خویش متاسفانه از بدنیا آمدن الی از دنیا رخت بستن درگیر با رسوم طاقت فرسا و خرافات هستیم. از همه درد آور اینکه رسوم منحط و طاقت فرسا در شکل شعائر دین در خور افراد جامعه داده میشود و سر انجام زندگی در همچو جامعه مشکل آفرین و از سوی دیگر دیده میشود مردم از رسوم نه تنها غیر اسلامی بلکه کاملا ضدی اسلامی بعنوان شعائر اسلامی تمسک میجویند و قسما در قالب دین از آنها دفاع هم میکنند.»
..... بهرترتیب سنت رسول اکرم صلی الله علیه وسلم در ده محرم، گرفتن روزه است نه پختن شوله شرین عزیزان اشتباه نگیرند بنده بر خلاف شوله شرین نیستم حتی طرفدار همیشه پختن آن می باشم اما اینکه در سال صرفاصرف در ده محرم بشکل رسم و شعائر دین این عمل انجام می پذیرد قاطعانه باید عرض نمود مطلقا این عمل بدعت محض است و بهیچ عنوان ریشه در دین ندارد.»

چنان که ملاحظه می فرمایید این نویسنده محترم تمام امت اسلامی ساکن در افغانستان را که بخاطر رضای خدا وتسلی قلب نازنین رسول الله در عزای نوه رسول الله وسرور جوانان بهشت وپاره جگر فاطمه زهرا دختر خاتم پیغمبران محمد امین ونور چشم علی خلیفه امت اسلامی وشخصیت مورد احترام ابوبکر وعمر خلفای مکرم امت اسلامی،به عزاداری می پردازند ودر راه خدا ورضایت رسول خدا خیرات ونذرات می کنند ،همه وهمه را فرعون منشانه وبا تفرعن بدعت گذار وجاهل به دین وخرافه پرستان بی منطق و... می نامند وخود را درحکم«پیغمبر مصلح» ودانای کل می داند.
براستی انسان چقدر جاهل وسرکش باشد که همه امت اسلامی را بدعت گذار وخود را دانای کل بداند؟
مگر این امت اسلامی ساکن در افغانستان کی ادعا کرده اند که خیرات، برای عراداری وگرامی داشت نوه محمد رسول الله از واجبات فرضی ولایتغیر خدا است؟
مگر کدام افغانیی را می توانید پیداکنید که پختن (به قول این نویسنده ی فرعون منش ودانای کل)شله شیرین ،برای امام حسین را ازواجبات بدانند ؟
کدام افغانیی را می توانید پیداکنید که فرق بین:سنت مؤکد،سنت مستحب،فرض اللهی وواجب عینی وتوسلی را ندانند ؟
شیعه وسنی افغانی ،گرامی داشت شهادت امام حسین را بعنوان واجب اللهی بر پانمی دارند واین سنت نیک وحسنه را بعنوان فرض اللهی اقامه نمی کنند ، بلکه بعنوان یک کار مستحبی ونیکو وبعنوان تسلی قلب پاک ونازنین رسول الله انجام می دهند واز خدای رحمان ورحیم امید دارند که خدا به حرمت رسول خدا وخون نوه رسول خدا به ایشان خیر وبرکت وغیرت دینی وتوفیق شهادت در راه خدا عطاکنند.
این کار کجایش بدعت وخرافه پرستی ونادانی وجهالت است؟
مگر این نویسنده قرآن نخوانده اند که خدا می فرمایند:
قُلْ إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونِي يُحْبِبْكُمُ اللَّهُ وَيَغْفِرْ لَكُمْ ذُنُوبَكُمْ وَاللَّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ (سوره آل عمران-31)
لَقَدْ كَانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِمَنْ كَانَ يَرْجُو اللَّهَ وَالْيَوْمَ الآخِرَ وَذَكَرَ اللَّهَ كَثِيرًا (سوره احزاب-٢١)
وَكَذَلِكَ جَعَلْنَاكُمْ أُمَّةً وَسَطًا لِتَكُونُوا شُهَدَاءَ عَلَى النَّاسِ وَيَكُونَ الرَّسُولُ عَلَيْكُمْ شَهِيدًا وَمَا جَعَلْنَا الْقِبْلَةَ الَّتِي كُنْتَ عَلَيْهَا إِلا لِنَعْلَمَ مَنْ يَتَّبِعُ الرَّسُولَ مِمَّنْ يَنْقَلِبُ عَلَى عَقِبَيْهِ وَإِنْ كَانَتْ لَكَبِيرَةً إِلا عَلَى الَّذِينَ هَدَى اللَّهُ وَمَا كَانَ اللَّهُ لِيُضِيعَ إِيمَانَكُمْ إِنَّ اللَّهَ بِالنَّاسِ لَرَءُوفٌ رَحِيمٌ (بقره-١٤٣)
آیا این ابراز همدلی با رسول خدا عملی کردن همین آیات قرآن نیست؟
البته شیعه بر اساس فرمایشات مکرر رسول خدا ،امام حسین و 9فرزند از نسل حسین را امام برحق می دانند وامامت امام علی را بر اساس حدیث «که در سند حديث غدير هيچ شكي نيست، حتي ابن حجر در صواعق به صحت آن تصريح كرده و در روايت احمدبن حنبل آمده كه سي تن از صحابه آن را شنيده اند; حلي مظفر، دلايل الصدق، ج 2، ص 86 و 87 . علامه اميني صد و ده تن از راويان صحابي حديث را با ذكر منابع آورده است . براي تفصيل بيشتر به كتاب الغدير، ج 1، ص 14) تا 61 ; و دراسات في ولاية الفقيه، ج 1، ص 49 و 50 مراجعه شود» از اجماعات امت اسلامی میدانند وبر همین اساس در باره امامت عقیده دارد که:
« امامت پس از پيامبر(ص)
خداوند، حضرت محمد(ص) را به عنوان آخرين فرستاده خود براي جهانيان مبعوث كرد. آن حضرت تمام همت خود را در اعتلاي اسلام صرف كرد، تا جايي كه حاضر بود جان خود را نيز براي آن فدا كند. صدها تن از بهترين افراد امت را براي اين هدف تقديم كرد. با همه تلاشها و مجاهدتها، به خوبي مي‎دانست كه اسلام هنوز همه حجاز را فرانگرفته و در دلها ريشه ندوانيده است . دو قدرت آن دوران (ايران و روم) در برابر اسلام مقاومت مي‎كردند. آن حضرت به خلق و خوي عرب، به تعصبات قبيلگي و خانوادگي آنان آشنا بود; مي‎دانست هنوز رسوم دوران جاهلي در عمق جان مردم ريشه دارد; مي‎دانست منافقان به دنبال فرصت براي ضربه زدن به اسلام هستند; مي‎دانست دنياپرستي و جاه طلبي خطري است كه به خصوص بزرگان اصحاب را تهديد مي‎كند. او مي‎دانست كه امت اسلام در معرض خطرند و امكان بازگشت به دوران جاهليت وجود دارد. قرآن مجيد به اين حقيقت تلخ هشدار داده بود. وَمَا مُحَمَّدٌ إِلا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَفَإِنْ مَاتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلَى أَعْقَابِكُمْ وَمَنْ يَنْقَلِبْ عَلَى عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرَّ اللَّهَ شَيْئًا وَسَيَجْزِي اللَّهُ الشَّاكِرِينَ (١٤٤)سوره آل عمران (3)، آيه 144) .) "همانا محمد[(ص)] فرستاده

اي است از جانب خدا كه پيش از او نيز فرستادگاني بوده اند. آيا اگر بميرد يا كشته شود، شما عقب گرد مي‎كنيد [به جاهليت برمي گرديد]؟." پيامبر(ص) حتي نگراني خود را از اين وضعيت خبر داده و فرموده بود: "روز قيامت گروهي از اصحاب را در صف اصحاب شمال قرار مي‎دهند. عرض مي‎كنم : خدايا اينان اصحاب منند! و پاسخ داده مي‎شود: تو نمي داني كه آنان پس از تو چه كردند. و آنگاه من همانند عيسي مي‎گويم : (و كنت مَا قُلْتُ لَهُمْ إِلا مَا أَمَرْتَنِي بِهِ أَنِ اعْبُدُوا اللَّهَ رَبِّي وَرَبَّكُمْ وَكُنْتُ عَلَيْهِمْ شَهِيدًا مَا دُمْتُ فِيهِمْ فَلَمَّا تَوَفَّيْتَنِي كُنْتَ أَنْتَ الرَّقِيبَ عَلَيْهِمْ وَأَنْتَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ شَهِيدٌ (١١٧) سوره مائده (5)، آيه 117) . "تا در ميان آنان بودم گواه و ناظر بر ايشان
بودم، پس چون روحم را قبض كردي تو خود مراقب بر آنان بودي ." سپس جواب مي‎آيد: آنان پس از تو پي درپي به دوران جاهليت برگشتند. « بخاري، الصحيح، ج 5، ص 228، حديث 4625» .
با چنين وضعيتي پذيرفته نيست كه پيامبر(ص) با عقل و درايت تامي كه - علاوه بر مقام نبوت - داشت و اهتمامش در نشر اسلام، زمام امر اين آخرين دين الهي را براي پس از خود رها كرده و براي آن هيچ برنامه اي نداشته باشد و مسلمانان را به حال خود رها كند. چگونه مي‎توان پذيرفت كه پيامبر(ص) تنها به دوران خود مي‎انديشيده و براي پس از خود هيچ برنامه اي جهت تداوم رسالت و دعوتش نداشته است ; و حال آن كه اگر رييس يك گروه و حتي مسؤول يك مجموعه اي هم بخواهد موقتا در منطقه مسؤوليتش نباشد، براي مدت نبود خود چاره انديشي مي‎كند، تا در غياب او براي رسيدگي به امور به وي مراجعه شود. سيره آن حضرت هم چنين بود كه هر وقت به سفر يا غزوه اي مي‎رفت براي خود جانشيني تعيين مي‎كرد تا به امور مردم رسيدگي كند. با اين وصف چگونه مي‎شود كه او امت را به حال خود رها كند.
نقل است كه پسر خليفه دوم در زماني كه پدرش در بستر مرگ افتاده بود به او گفت : شنيده ام جانشيني براي خود انتخاب نكرده اي ؟ چطور اگر تو براي شتران يا گوسفندانت چوپاني داشته باشي و او آنها را به حال خود رها كند مي‎گويي آنها را در معرض آسيب و خطر قرار داده، سرپرستي مردم كه مهم تر است . عبدالله مي‎گويد: پدرم با سخن من موافقت كرد. « نيشابوري، مسلم، الصحيح، كتاب الامارة، ج 12، ص 205 و 206 .»
عايشه به عبدالله پسر عمر مي‎گويد: پسرم ! سلام مرا به عمر برسان و به او بگو امت محمد(ص) را به حال خود رها نكن و جانشيني براي خود قرار بده، زيرا بر آنان ترس فتنه دارم . « دينوري، الامامة و السياسة، ج 1، ص 42 . »
و نيز نقل است كه در زمان بيماري عمر، گروهي هنگام عيادت
وي از او درخواست كردند كه براي خود جانشيني انتخاب كند. «طبري، تاريخ الطبري، ج 2، ص »580 آيا غير پيامبر به مصلحت وصيت و تعيين جانشين آگاه بود اما رسول خدا(ص) آگاه نبوده است ؟ و حال آن كه خداوند پيامبر(ص) را حريص بر هدايت مؤمنان و مهربان بر آنان معرفي كرده است «سوره توبه (9)، آيه 128» چگونه مي‎توان پذيرفت كه يك دين جاوداني و جهاني كه مشتمل بر تمامي معارف اصلي، اصول اخلاقي و احكام فرعي در تمام ابعاد فردي و اجتماعي است، برخلاف تمامي قوانين كه نياز به مفسر و نگهباني دارد، به يك حافظ و مفسر نيازي نداشته باشد و جامعه اسلامي از بين تمامي جوامع مستثنا بوده و محتاج به هدايت گر و پيشوا نباشد؟
به عبارت ديگر با توجه به ختم رسالت در دوره رسالت حضرت محمد(ص) و جهاني بودن دين اسلام، چه تدبيري براي مصونيت اين دين جهاني و خاتم از سوي بنيادگذار آن انديشيده شده است ؟ منطقا هر فرد خردمندي كه به امر مهمي اقدام مي‎كند، و هدف مهمي را تعقيب مي‎كند، آن هم با هزينه هاي بسيار زياد، به نحوي بايد ادامه مسير را تا رسيدن به اهداف خود مد نظر داشته باشد و براي آن برنامه ريزي كند.
اين موضوع از چند فرض خارج نيست .
1 - دين اسلام محدود به عمر شريف حضرت رسول (ص) بوده است و براي پس از آن هيچ تدبيري نينديشيده است .
2 - مسلمانان در دوران حيات پيامبر(ص) به حدي از بلوغ فكري و علمي رسيده بودند كه مي‎توانستند بر اساس قرآن و سنت تكليف خود را بدانند و نيازي به پيشواي ديني نداشتند.
3 - انتخاب پيشوا به عهده مسلمانان گذاشته شد.
4 - اين وظيفه پيامبر(ص) بود كه براي پس از خود چاره اي بينديشد و براي تداوم حركتي كه آغاز كرده برنامه اي طرح كند و بر اساس آن عمل نمايد. فرض اول باطل است . اين فرض مستلزم انجام كار لغو و بيهوده اي است . آن همه زحمت و فداكاري و بعد رها كردن امور به حال خود منطقي نيست و با ادعاي خاتميت و با اصل فلسفه دين سازگار نيست .
فرض دوم نيز درست نيست ; زيرا واقعيت تاريخي، خلاف آن را اثبات مي‎كند.
اختلافات گاه خونين پس از رحلت پيامبر(ص) در امر زمامداري و امور سياسي مسلمانان نشان مي‎دهد كه چنين بلوغ فكري در مسلمانان وجود نداشته است .
فرض سوم عملي نبود. چرا كه همه امت بر روي يك شخص با توجه به خصلت هاي قبيلگي و رقابت هاي فاميلي اتفاق نداشتند و هر گروهي دنبال يك شخصي راه مي‎افتادند. بگو مگوهاي رخ داده در سقيفه خود بهترين شاهد بر اين مطلب است ; و مي‎دانيم شخصي كه در سقيفه با او بيعت شد، همه امت با او بيعت نكردند. به علاوه امامت تداوم نبوت و رسالت است و بايد فردي شايسته براي چنان مقامي برگزيده شود; و برفرض مسلمانان مسؤول انتخاب امام بودند، آنان از كجا و چگونه تشخيص مي‎دادند كه چه كسي مي‎تواند عهده دار آن امر خطير شود.
ادعاي شيعه اين است كه پيامبراسلام (ص) مانند هر فرد حكيم و خردمندي به فكر پيشبرد مقاصد خود به بهترين روشها بوده است و از اين مسأله مهم و سرنوشت ساز غافل نبوده و حتي در مقاطع مختلف بر اين مسأله تأكيد كرده است ; و چه به صورت كلي و چه تعيين اشخاص، به اين موضوع توجه داشته است . صحت اين ادعا را مي‎توان از گزارشهاي تاريخي بر اساس همان ملاكهايي كه هر گزارش تاريخي را بررسي مي‎كنند، مورد توجه قرار داد.
آري، شواهد و ادله و قرائن فراواني وجود دارد كه پيامبراكرم (ص) به چنين مهمي مي‎انديشيده و براي آنها چاره جويي هم كرده است . او از خداوند درباره جانشيني اش فرمان گرفته و به آن عمل نموده است .
جانشين پيامبر(ص) بر اساس قرآن
خداوند در قرآن به مؤمنان فرمان داده است كه از خدا و پيامبر و اولواالامر خودشان اطاعت كنند. يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللَّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ وَأُولِي الأمْرِ مِنْكُمْ فَإِنْ تَنَازَعْتُمْ فِي شَيْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللَّهِ وَالرَّسُولِ إِنْ كُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الآخِرِ ذَلِكَ خَيْرٌ وَأَحْسَنُ تَأْوِيلا « سوره نساء (4)، آيه 59» در
كنار هم آوردن فرمان اطاعت از رسول و اولي الامر نشان مي‎دهد كه اطاعت از رسول و اطاعت از اولي الامر از يك سنخ است . مراد از اطاعت از رسول و اولي الامر، اطاعت در اوامر مولوي و حكومتي است كه از ناحيه آنان صادر مي‎شود; زيرا اطاعت از آنان در احكام ديني ارشادي است و جداي از اطاعت از خداوند نيست .
با توجه به اين كه اطاعت از اولي الامر و رسول خدا با اطاعت از خداوند در يك رديف آمده، اولي الامر بايد كساني باشند كه از خطا و گناه معصوم باشند، وگرنه لازمه آن فرمان به اطاعت از گناهكاران است، و صدور چنين فرماني از خداوند حكيم قبيح است . «طبرسي، مجمع البيان، ج 2، ص 64 ; »براي تفصيل و نيز احتمالات ديگر در آيه، ر.ك از اين كه اولي الامر بايد معصوم باشند و از طرفي براي هيچ كس جز اهل بيت پيامبر(ع) ادعاي عصمت نشده است، استفاده مي‎شود مراد از اولي الامر، ائمه معصومين (ع) هستند. در دو روايت از امام صادق (ع) آمده است كه اهل بيت (ع) همان كساني اند كه خداوند درباره آنها فرموده است : (أطيعوا الله و أطيعوا الرسول و أولي الامر منكم ). و نيز فرموده است : (انما وليكم الله ورسوله و الذين آمنوا الذين يقيمون الصلا ة و يؤتون الزكوة و هم راكعون ).« سوره مائده (5)، آيه 55 » كليني، كافي، ج 1، ص 286 و 288، حديث 1) و 3 .»
در روايات زيادي نقل است كه امام علي (ع) در حال ركوع انگشتر خود را به فقيري صدقه داد، سپس اين آيه نازل شد: (إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَيُؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَهُمْ رَاكِعُونَ (٥٥)« سوره مائده (5)،
آيه 55 . در برخي روايات نقل شده كه صدقه مزبور حله اي قيمتي بوده است . حر عاملي، وسائل الشيعة، باب 7 از احكام ملابس، ج 5، ص 18، حديث 9 .
ولي شما خدا و رسول و
كساني اند كه ايمان آورده، نماز برپا مي‎دارند و در حال ركوع زكات [صدقه ] مي‎دهند." پيامبر(ص) پس از دريافت آيه، آن را بر اصحاب خود خواند و فرمود: "هر كسي كه من مولاي او هستم، علي نيز مولاي اوست . خدايا! دوست بدار دوستدار او و دشمن بدار دشمن او را.« احمدبن حنبل، مسند، ج 5، ص 494، حديث 18793) ; عبدالحسين اميني، الغدير، ج 1، ص 77 – 93»
"ولي" در معناي سرپرستي، اولاي به تصرف و صاحب اختيار استعمال شده است ; به طوركلي ولايت و مشتقات آن متضمن يك نحو تصرف نسبت به ديگران است و به معناي دوستي محض كه امر قلبي است نمي باشد. محبت و مودت به معناي دوستي است . از باب مثال : النَّبِيُّ أَوْلَى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَأَزْوَاجُهُ أُمَّهَاتُهُمْ وَأُولُو الأرْحَامِ بَعْضُهُمْ أَوْلَى بِبَعْضٍ فِي كِتَابِ اللَّهِ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ وَالْمُهَاجِرِينَ إِلا أَنْ تَفْعَلُوا إِلَى أَوْلِيَائِكُمْ مَعْرُوفًا كَانَ ذَلِكَ فِي الْكِتَابِ مَسْطُورًا (٦).« سوره احزاب (33)، آيه 6 »پيامبر اولاي به مؤمنان از
خود آنهاست ." و (الله ولي الذين آمنوا...)(3) "خداوند صاحب اختيار مؤمنان است ." اللَّهُ وَلِيُّ الَّذِينَ آمَنُوا يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ وَالَّذِينَ كَفَرُوا أَوْلِيَاؤُهُمُ الطَّاغُوتُ يُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُمَاتِ أُولَئِكَ أَصْحَابُ النَّارِ هُمْ فِيهَا خَالِدُونَ (٢٥٧)...« سوره بقره (2)، آيه 257 »چرا خداوند آنان [معاندان
اسلام ] را عذاب نكند، در صورتي كه راه مسجدالحرام را به روي بندگان مي‎بندند، و حال آن كه آنان سرپرستي آن را بر عهده ندارند و تنها متقين شايسته سرپرستي آن هستند."
بنابراين حمل آيه ولايت بر دوستي صرف موجه نيست و ولي به معناي سرپرست و حاكم نيز هست . و طبق روايت و شأن نزول مراد از (إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَيُؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَهُمْ رَاكِعُونَ (٥٥)سوره مائده (5)، آيه 55 » علي (ع) است .
ممكن است كسي بگويد آيه با لفظ جمع آمده (الذين يقيمون ... و يؤتون ...) با اين كه فقط علي (ع) در نماز صدقه داده است . جواب اين است كه : اولا گاهي جمع استعمال مي‎شود و مراد يك نفر است . و ثانيا: وجه جمع آوردن و اراده مفرد، براي تعظيم و يا ترغيب ديگران است « زمخشري از مفسران اهل سنت مي‎گويد: آوردن لفظ جمع براي ترغيب مؤمنان به سرمشق گرفتن از علي (ع) بوده و براي توجه دادن مؤمنان است به اين كه احسان به فقيران سجيه آنان بشود و آن چنان اشتياق داشته باشند كه آن را به پس از نماز تأخير نيندازند. الكشاف، ج 1، ص 649»
خداوند درباره امر امامت امام علي (ع) آيه اي را كه به آيه تبليغ شهرت دارد نازل كرده است . (يا أيها الرسول بلغ ما أنزل اليك من ربك و ان لم تفعل فما بلغت رسالته والله يعصمك من الناس ان الله لا يهدي القوم الكافرين "اي پيامبر! آنچه از سوي خدا بر تو نازل شده (به مردم) برسان كه اگر نرساني رسالت او را ابلاغ نكرده اي، و خدا تو را از (شر) مردم (بدخواه) حفظ مي‎كند، و خداوند گروه كافران را هدايت نمي كند."
در شأن نزولي كه شيعه و سني درباره آيه تبليغ نقل كرده اند،آمده است : پيامبر(ص) به همراه نود و يا يك صد و بيست هزار نفر پس از برگزاري آخرين حج به مدينه برمي گشتند، در محلي به نام غدير خم آيه ياد شده نازل شد و آن حضرت دستور داد همراهان جمع شوند و ضمن ايراد خطبه اي فرمود: آيا مي‎دانيد كه من از خودتان اولاي به شمايم ؟ - سه بار اين جمله را تكرار فرمود - حاضران پاسخ دادند: آري ! سپس در ادامه فرمود: "من كنت مولاه فعلي مولاه"; "هر كس كه من مولاي اويم علي نيز مولاي اوست ." اين حديث را با كمي اختلاف، جمع زيادي از صحابه نقل كرده اندو اين جمله در مقاطع مختلف از سوي رسول خدا(ص) نقل شده است .
آيه تبليغ اين حقيقت را مي‎رساند كه پيامبر(ص) مأمور ابلاغ امر بسيار مهمي بوده است، به گونه اي كه اگر آن را ابلاغ نمي كرد رسالتش را ابلاغ نكرده بود. از اطمينان دادن خداوند به پيامبر(ص) استفاده مي‎شود كه كساني با اين امر مهم مخالف
بوده اند و در صورت اعلام آن درصدد معارضه برمي آمدند. حال اين امر مهم چه بوده كه خداوند به پيامبرش اطمينان خاطر مي‎دهد كه از شر مردم او را محافظت خواهد كرد؟ برخي به دليل اين كه آيه در سياق آيات مربوط به اهل كتاب است، امر مهم را مربوط به آنان دانسته اند; اما واضح است كه موقعيت يهود و نصارا در آن زمان در حدي نبوده است كه پيامبر(ص) از آنان ترسي داشته باشد; و حتي در اوايل هجرت آن حضرت به مدينه كه يهود قدرت بيشتري داشتند جاي نگراني نبود تا چه برسد به دوران تثبيت اقتدار پيامبر(ص).
اين امر مهم همه دين نيز نبوده است، چه اين كه پيامبر(ص) در طول زمان رسالتش بخش معظم دين را ابلاغ كرده بود. از عموم كلمه "الناس" استفاده مي‎شود كه در بين اصحاب پيامبر(ص) علاوه بر مؤمنان، منافقان و بيماردلاني حضور داشته اند كه قابل تشخيص نبوده اند. جمله (ان الله لا يهدي القوم الكافرين ) در مقام تعليل براي (والله يعصمك من الناس ) است ; و مراد از كفر، كفر به حكم مورد اشاره در (ما أنزل اليك ) است ; و منظور از هدايت نشدن، موفق نشدن بدخواهان براي ايجاد شر و فتنه است كه ممكن بود كساني براي پيامبر خدا ايجاد كنند و نگذارند او رسالت و مأموريت خود را در امر ياد شده به انجام برساند.
اين آيات و آيات ديگري كه در روايات بر ولايت اميرمؤمنان و ائمه (ع) تطبيق شده اند، حكايت از جايگاه امامت و ولايت امام علي (ع) و ائمه معصومين (ع) در تداوم رسالت پيامبراكرم (ص) دارد. با اين حال ممكن است اين پرسش مطرح شود كه چرا به صراحت از اصل امامت و تداوم آن پس از پيامبر(ص) و شخص معصومين ذكري به ميان نيامده است . در پاسخ اين پرسش همين بس كه اولا اصل امامت در قرآن مطرح شده، و ثانيا رسالت نبي كه به صراحت در قرآن آمده است زمامداري ديني است و بسياري از امور دين و تفسير و تشريح و كيفيت تحقق آن به پيامبر
واگذاشته شده است . ضرورتي ندارد كه همه مسائل - هر چند با اهميت فراوان - در قرآن به صراحت بيايد.
امامت حقيقتي است كه اصل آن مورد تأكيد قرآن است و بيان و تفسير جزئيات آن وظيفه رسول خداست، چنان كه در بسياري از امور مانند نماز و حج و ساير مسائل عبادي و اجتماعي چنين است و او هم رسالت خويش را در جاي لازم ايفا كرده است . مگر خود رسالت پيامبراكرم (ص) با اين كه به صراحت در قرآن آمده آن هم با اقامه معجزه و يا ساير موارد تصريح شده، مورد پذيرش همگان قرار گرفته است ؟ براي پذيرفتن حقيقت و حقانيت امامت، آنچه لازم بوده انجام شده و همان براي بيان حق كافي بوده است . (به نقل از اسلام دین فطرت-آیت الله عظمی منتظری-بخش امامت-بااندک تلخیص وتصرفات)»
اما مسئله پختن شله شیرین ،این یک نوع سنت خانوادگی است که ازگذشته های دور از نیاکان این مردم بیاد گار مانده است وامروزه هم این نسل نمی خواهند این شیوه نیاکان خود را ترک کنند ولی به هیچ وجه این شله شیرین را بعنوان یک دستور لایتغیر خدا نمی پزند .
اگر امت اسلامی ساکن در افغانستان همه اش بدعت گذار وخرافه پرست هستند؟چرا تمام ملت افغانی این شله را نمی پزند بلکه فقط یک عده ی خاصی از امت اسلامی این شله را می پزند وپختن آن بر اساس بدعت در دین وخرافه پرستی نیست بلکه زنده نگهداشتن رسم نیک نیاکان خود است که از نظر عقل وشرع مقدس هیچ منع وتوبیخی ندارد بلکه یک امر نیکو وپسندیده است.
این نویسنده نمی داند که بدعت آنچیزی است که اصلا در دین نباشد ومردم آن را در دین وارد کند واز دین واز اصول دین بدانند.
هیچ فردی مسلمانی افغانی عزاداری وشله پختن برای امام حسین را از اصول دین نمی دانند.
اما خرافه آنچیزی است که برخلاف دین وعقل باشد وهیچ گونه حسن عقلی نداشته باشد .
آیا رسول خدا را شاد کردن ویاد نوه رسول خدا راگرامی داشتن حسن عقلی وخدای ندارند وبدعت است؟
این نویسنده، پرروی وفرعون منشی را در برابر امت اسلامی به حدی رسانده است که ،امت اسلامی ساکن در افغانستان را انسان فروش می خوانند وبر ملت بزرگ افغانستان تهمت ناروای خون آشامی وآن هم خون آشامی فرزندانش که میوه های قلب ونور چشم ایشان هستند؛می زند
به این عبارات سراسر توهین وتحقیر امت اسلامی توجه فرمایید:
«خرافات و رسوم جاهلانه دو آفات اساسی با خود همراه دارد. اولا اینکه در جهت مخالف با اسلام در حرکت هستند. خرافات و رسوم منحط، زندگی را بالای افراد جامعه مشکل و طاقت فرسا می سازد بهترین مثال رسم ازدواج و رسم تشحی جنازه و فاتحه داری می باشد. امروز جوانان بسن بلوغ میرسند اما توانمندی ازدواج را ندارند. چرا؟ بخاطریکه امروز والدین در عوض اینکه پل شوند برای فرزندان شان در راستای رشد و پیشرفت در زندگی، برخلاف دیده میشود رول والدین ظالمانه و نهایت منفی است و صفاکانه دست بر فروش و مکیدن خون اولاد خویش میزنند با تحمیل نمودن رسوم شاقه و طاقت فرسا. »
من نمی دانم این نویسنده، جاهل است ویامزدور بی مزد بیگانگان؟
اگر یک قطره از خون افغانی در جان این نویسنده بود وذره ای از غیرت دینی وعرق ملی می داشت این گونه به این امت بزرگ ومسلما نان پاک توهین نمی کرد.
درست است که سنت اذدواج در میان امت اسلامی افغانی بسیار بسیار سخت گیرانه وبا اما واگر ها ی نفسگیرهمراه است وبعضا بر خلاف مصالح جامعه وفرزندان جامعه می باشد .
اما این سخت گیری ها نه خرافه است ونه جاهلیت، بلکه این سخت گیری ها بر اساس محبت سوزان پدر ومادری وفرزند دوستی ودر نظر گرفتن مسالح علیای این عزیزان است.
تا هنوز تاریخ سراغ ندارد که یک فردی افغانی فرزندش را بوالهوسانه وبنام دین فروخته ویا خدای ناکرده خونش را آشامیده باشد.
نویسندگان چون ایشان وخالد حسینی که قهرمانان داستان هایش همه نا مشروع هستند ،قلم بدستان بیگانگان ودشمنان افغانستان هستند که می خواهند بنام روشنفکری کرامت انسانی وعزت افغانی این امت بزرگ را لکه دار کنند وتا میدان برای تبرج طلبان وهمجنس بازان باز گردد وافغانستان دیگر افغانستان جهاد،غیرت ناموس،کرامت خداداد،شرافت اسلامی وسرزمین فضیلت ها نباشد بلکه افغانستان یک باتلاقی برای لولیدن خوک های شهوت پرست باشند.
درد اینها نه درد دین است ونه درد ملت ،درد اینها این است که نمی توانند خوکان دو پاباشند وهیچ قید وبند دینی وعنعنات افغانی پاپیچشان نباشند.
این نویسنده همه دان در ادامه می نویسند:
«عاشورا هم تا جای رنگ عوض نموده و آن شکل حقیقی و با مسئوولیت دینی آن چنانیکه در عصر رسول اکرم صلی الله علیه وسلم مطرح بود دیگر به فرسنگ ها از آن فاصله داریم.
در نزد مردم ذهنیت قبول شده طوری است گویا شهادت حضرت حسین رضی الله عنه سبب حرمت افزایی عاشورا میشود در حالیکه این اشتابه است. عاشورا با شهادت حضرت حسین رضی الله عنه هیچ گونه ارتباطی ندارد بلکه برمیگردد بر دوران رسول مقبول صلی الله علیه وسلم.
برای دور نمودن ابهامات باید عرض کرد که رسول اکرم صلی الله علیه وسلم میفرماید حسن و حسین ایندو سرداران جوانان بهشت اند و محبت اصحاب رسول الله بدون شک ریشه در ایمان دارد.»

از قدیم گفته اند آدم دروغگو کم حافظه است این نویسنده، از طرفی می نویسد:
« رسول اکرم صلی الله علیه وسلم میفرماید حسن و حسین ایندو سرداران جوانان بهشت اند و محبت اصحاب رسول الله بدون شک ریشه در ایمان دارد.»
با وجود این کلام صریح رسول خدا باز عزاداری امت اسلامی را در سال روز شهادت سرورجوانان بهشت ، بدعت وخرافه می داند وامت اسلامی را بدعت گذار می نامد.وروزه نگرفتن بعضی از امت اسلامی را درروز عاشورا بنام حرمت ابدی روزه گرفتن در روز عاشورا می خواند.
درحالی که خود این نویسنده می داند که هیچ فردی از افراد امت اسلامی نمی گویند که روزه گرفتن در روز عاشورا حرام است بلکه بعضی از امت اسلامی که شیعه نامیده می شوند روزه گرفتن در این روز را مکروه می دانند آن را هم نه بعنوان یک دستور دینی بلکه این کراهت یک امر طبیعی واخلاقی است چون در این روز رسول خدا عزادار واندوهگین است وبر امت اسلامی شایسته نیست این روز راروزه بگیرند واین روز را روز مبارک ورحمت بدانند.
راز روزه نگرفتن شیعه وبعضی از برادران وخواهران اهل سنت این است؛ نه بدعت وخرافه.
این نویسنده در ادامه نوشته است:
«روزه عاشورا قبل از فرض شدن روزه ماه مبارک رمضان حتی حکم واجب را بالای مسلمین داشت چنانچه در حدیث سلمه بن اکوع رضی الله عنها روایت میکند که رسول الله صلی الله علیه وسلم مردی را روز عاشوراء فرستادند تا در بین مردم ندا کند! کسیکه ( طعامی را) خورده باقیمانده روز را به افطار پوره کند یا روزه بگیرد و کسیکه چیزی نخورده باید نخورد.»
من صحاح سته را در پیش رو دارم ولی نمی خواهم در باره چند وچون سند این روایت از امام بخاری سخن بگویم واین که آیا این حدیث است یا گزارش تاریخ واگر حدیث است ،حدیث صحیح است ویا یانه؟این راباید مولوی صاحب های برادران سنی ما(که در پناه خدا عزیز ومکرم باشند)به این نویسنده پاسخ بدهند چون مولوی صاحب ها از من محق تر به این مسئله هستند وزبان امام بخاری را بهتر از من می فهمند.
اما می خواهم به این نویسنده از زاویه دیگر پاسخ بدهم :
نویسنده ادعا می کند که روزه عاشورا قبل از این که روزه در اسلام از طرف خدا واجب شود واجب بود وبعد از این که خدا روزه ماه رمضان را فرض قرارداد روزه عاشورا روزه تخییری شد.
دوسؤال از نویسنده دارم:
1 –فرض بودن روزه عاشورا قبل از فرض شدن روزه از طرف خدا،از طرف کی فرض بود؟از طرف خدا یارسول خدا فرض؟
نویسنده خود ادعادارد که خدا هیچ روزه ی را واجب وفرض قرار نداده بود.
اگر رسول خدا از پیش خود وبیدون اذن خدا این روزه عاشورا را فرض کرده است ،این فرض قراردادن روزه عاشورا از طرف رسول خدا ،بدعت واضافه کردن در دین است .در حالی که همه ی مسلمین اجماع دارند که رسول خدا هیچ چیزی را در دین اضافه نکرده وهر چه را خدا به ایشان دستور داده همان را به مردم ابلاغ کرده است ومحمد در حرام وحلال دین فقط یک ابلاغ گر است نه خالق حلال وحرام .
دستورات وسنت رسول خدا، تبیین وتفسیر دین است نه حلال وحرام دلبخواه محمد امین صادق مصدِق ومصدَق.
2 – اگر ما از آن معذوریت صرف نظر کنیم،طبق گفته خود نویسنده،بعد از فرض شدن روزه ماه رمضان از طرف خدا،روزه روز عاشورا روزه ی تخییری شد.
پس چرا نویسنده این تخییر را امروزه برای امت اسلامی جایز وروانمی دارد؟
روزه ی که از طرف رسول خدا وجوبش برداشته شده است ، چرا نوینسده، پیغمبرانه به امت اسلامی دستور می دهند که روزه روز عاشورا، را بعنوان یک روزه واجب وبعنوان مبارزه با خرافات ،روزه بگیرند؟
آیا این ادعای پیغمبری این نویسنده خود بدعت وارتداد نیست؟
نویسنده به چه حقی از مسلمانان می خواهد که این روزعاشورا را روزه واجب بگیرند؟
اکنون می رسیم به پرسش اساسی که خود نویسنده آن را مطرح کرده است که عبارت باشد از: «در عاشوراء چه باید کرد؟»
ما شیعیان معتقدیم که در روز عاشورا باید از روح حسین ،حماسه،آزادی،آزادگی،ستم ستیزی،عزتمداری،کرامتمندی،انتخاب برتردرزندگی،پاسداشت از ارزش ها ودفاع از مکتب را باید آموخت.
گرامی داشت عاشورای حسینی در افغانستان بر همین مبنا است ودر این که حسین سرورآزادگان است همه ی امت اسلامی ساکن در افغانستان اتفاق نظر دارند ومخصوصا اگر به پیشنه رهبران جهادی واقوام ساکن در افغانستان نظری بی اندازیم می بینیم که همه ی این جهاد گران در راه آزادی میهن ،این جهاد وسرداری را از خون حسین آموخته اند.

۱۳۸۷ دی ۱۳, جمعه

السلام علی الحسین وعلی علي ابن الحسین وعلی اصحاب الحسین
وعلی الأرواح التی حلت بفناءک
علیک منی سلام الله ابدآ مابقیت وبقی اللیل والنهار